rush

/ˈrəʃ//rʌʃ/

معنی: بوریا، فشار، یک پر کاه، ازدحام مردم، نی بوریا، انواع گیاهان خانواده سمار، حرکت شدید، تعجیل، حمله، جویبار، یورش، جوی، خیز، خیز زدن، هجوم بردن، برسر چیزی پریدن
معانی دیگر: شتافتن، شتابیدن، (با سرعت یا عجله) حرکت کردن، آمدن، رفتن، (معمولا با: on یا upon) یورش بردن، تاخت بردن، تکیدن، تک کردن، (ناگهان و با سرعت) حمله کردن، غافلگیر کردن، (به سرعت) گذشتن، عبور کردن، خطور کردن، (فوتبال امریکایی) با توپ دویدن، (با توپ) پیش رفتن، (با شتاب) بردن، رساندن، به عجله انداختن، دستپاچه کردن، هول کردن، عجله، شتابزدگی، ریختن مردم (به محلی)، ازدحام، (شدید) تکاپو، تلاش، پر مشغلگی، گرفتاری، (رفت و آمد مردم با وسایط نقلیه) شلوغی، تراکم، (مجازی) موج، تاخت و تاز، (به ویژه در مورد تزریق مواد مخدر مثلا هروئین) کیف ناگهانی و شدید، نشئه ی زیاد، (فیلم سینما - معمولا جمع) روزانه ها، نسخه ی ویرایش نشده، نسخه ی اول، (امریکا- دانشگاه ها) برای عضویت در انجمن های دانشجویی مصاحبه کردن، (گیاه شناسی)، سازو، نی (جنس juncus)، انواع گیاهان نی مانند (مثلا: bulrush)، حصیری، جزئی، کاری را با عجله و اشتیاق انجام دادن
دارالترجمه ر.س.م.ی کاج

بررسی کلمه

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: rushes, rushing, rushed
(1) تعریف: to act or go swiftly or hastily; hurry.
مترادف: hurry, hustle
مشابه: bustle, career, chase, course, dash, fly, hasten, hie, hotfoot, race, scurry, speed, tear

(2) تعریف: to move suddenly and aggressively, as in attack; charge.
مترادف: charge
متضاد: float
مشابه: attack, blitz, course, rampage, storm

(3) تعریف: to flow in a plunging fashion.
مشابه: brawl, cascade, course, flow, flush, gush, plunge, pour, run, stream, surge, wash

- a river that rushed
[ترجمه A.A] رودخانه ای که جریان آب تندی داشت
|
[ترجمه Hossein] رودخانه ای که سرعت بسیار داشت.
|
[ترجمه سلام به همگی 👈🏻👈🏻] رودخانه که اب ان تند بود
|
[ترجمه ???] رودخانه ای با جریان شدید و تند
|
[ترجمه مهدی] رودخانه ای که خروشان بود .
|
[ترجمه گوگل] رودخانه ای که سرازیر شد
[ترجمه ترگمان] رودخانه ای که به سرعت می رفت،
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: in football, to carry the ball as a runner.
مشابه: carry, run
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to carry, drive, or cause to move with great haste.
مترادف: hurry, hustle
مشابه: bundle, dispatch, hasten, race, speed

- Rush him to the doctor.
[ترجمه A.A] برسونیدش به دکتر
|
[ترجمه ...] او را به دکتر ببرید
|
[ترجمه ژبان آموز کانون زبان ایران ✌🏻] او را دکتر ببرید
|
[ترجمه صدیقه] او را پیش دکتر ببرید
|
[ترجمه گوگل] سریع ببرش دکتر
[ترجمه ترگمان] راش بفرست پیش دکتر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to cause to hurry or act quickly; cause to move or act with unsuitable haste.
مترادف: hurry
مشابه: goad, press, pressure, push, speed, spur

- Don't rush me, I'm coming.
[ترجمه 😍😛😍Defh] عجله نکن من می آیم
|
[ترجمه Mahdis🌸] من را هول نکن ، دارم میام.
|
[ترجمه A.A] عجله نکن ، دارم میام
|
[ترجمه بنده خدا] هلولم نکن خودم میام
|
[ترجمه یه نخبه] هولم نکن دارم میام
|
[ترجمه گوگل] عجله نکن من دارم میام
[ترجمه ترگمان] به من حمله نکن، دارم می ام
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to attack with suddenness.
مترادف: charge
مشابه: attack, beset, blitz, storm

- They rushed the fort.
[ترجمه یه نخبه] آنها به قلعه حمله کردند
|
[ترجمه گوگل] با عجله به قلعه رفتند
[ترجمه ترگمان] آن ها به سرعت به دژ حمله کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: rusher (n.)
(1) تعریف: a swift and sudden forward movement.
مترادف: stampede
مشابه: romp, scramble, surge, torrent, wave

(2) تعریف: a state of busy haste or hurry.
مترادف: hurry
مشابه: burst, bustle, haste, scramble

- I'm in a rush, so don't bother me.
[ترجمه اب] من عجله دارم خب مرا اذیت نکن.
|
[ترجمه ریما] من تو عجله هستم پس مزاحمم نشو
|
[ترجمه Arthur Morgan] من عجله دارم پس اذیتم نکن
|
[ترجمه Ana] من عجله دارم پس مزاحم نشو
|
[ترجمه Jfgb] من عجله دارم . پس اذیتم نکن
|
[ترجمه یه نخبه] من عجله دارم پس مزاحم من نشو!
|
[ترجمه گوگل] من عجله دارم پس اذیتم نکن
[ترجمه ترگمان] عجله دارم، پس مزاحمم نشو
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a hastening to a place, usu. by many people.
مشابه: wave

- the gold rush
[ترجمه بهاره] جهش ناگهانی قیمت طلا
|
[ترجمه یه نخبه] نجوم ) قیمت ( طلا
|
[ترجمه گوگل] عجله طلا
[ترجمه ترگمان] آن هجوم طلا
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: the sudden pleasure caused by a strong narcotic.

(5) تعریف: (usu. pl.) in motion pictures, the first prints made after filming.
اسم ( noun )
• : تعریف: any of several marsh grasses.

جمله های نمونه

1. rush hours
ساعات شلوغی (جاده ها یا خیابان ها)

2. rush into print
با شتاب (و بدون بازخوانی و دقت) به چاپ رساندن

3. rush on (or for) something
تقاضای ناگهان برای چیزی،رونق ناگهان چیزی

4. rush something through
به شتاب تصویب یا تدوین یا مقرر (و غیره) کردن

5. a rush of penitence overcame her
موجی از پشیمانی او را فراگرفت.

6. a rush of sympathy
موجی از همدردی

7. don't rush the surgeon! let him do his work
جراح را وادار به تعجیل نکن ! بگذار کارش را بکند.

8. the rush of modern life
گرفتاری های زندگانی امروزی

9. the morning rush
شلوغی (جاده ها و خیابان ها) در بامداد

10. (a. pope) fools rush in where angles fear to tread
ابلهان به محلی هجوم می برند که فرشتگان از قدم گذاشتن در آن واهمه دارند.

11. with a rush
با شتاب و شدت

12. the california gold rush of 1849
هجوم مردم به کالیفرنیا برای یافتن طلا در 1849

13. abbas did everything at a rush
عباس همه ی کارها را با شتاب انجام می داد.

14. the height of the christmas rush
منتهای شلوغی (فروشگاه ها) در کریسمس

15. give (or get) the bum's rush
(امریکا - خودمانی) به زور اخراج کردن (یا شدن)

16. the discordant noise of the traffic during rush hours
صدای گوشخراش وسایط نقلیه در اوقات شلوغی

17. when there is rain, there is a rush on umbrellas
وقتی که باران می آید بازار (فروش) چتر رونق می گیرد.

18. when she opens the window, it is our cue to rush into the room
وقتی او پنجره را باز می کند علامت این است که ما باید به درون اتاق هجوم بیاوریم.

19. The film ended, and there was a rush for the exits.
[ترجمه شمیم] فیلم به پایان رسید و هجومی به سمت خروجی ها وجود داشت
|
[ترجمه گوگل]فیلم تمام شد و عجله ای برای خروجی ها وجود داشت
[ترجمه ترگمان]فیلم به پایان رسید و برای خروج از خروجی عجله داشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Don't rush off — I haven't finished.
[ترجمه گوگل]عجله نکن - من تمام نکردم
[ترجمه ترگمان]- عجله نکن - هنوز حرفم تموم نشده
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. We'll rush it round today if poss.
[ترجمه گوگل]در صورت امکان امروز آن را عجله می کنیم
[ترجمه ترگمان]اگر این کار را بکنیم، امروز به سرعت آن را پر می کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. I'm in terrible rush. I can't stay to talk.
[ترجمه گوگل]من در عجله وحشتناکی هستم نمیتونم بمونم تا حرف بزنم
[ترجمه ترگمان]من عجله دارم نمی توانم بمانم و حرف بزنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. He felt an irresistible impulse to rush into the room.
[ترجمه گوگل]او یک انگیزه غیرقابل مقاومت برای هجوم به اتاق احساس کرد
[ترجمه ترگمان]بی اختیار به درون اتاق هجوم برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. Although I are each to rush the thing with you, I will not disappear now with your friendship.
[ترجمه گوگل]اگر چه من هر یک با شما عجله دارم، اما اکنون با دوستی شما ناپدید نمی شوم
[ترجمه ترگمان]اگر چه من هر کدام از شما می خواهم با شما عجله کنم، من اکنون با دوستی شما ناپدید نخواهم شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Traffic is very heavy during the rush hour.
[ترجمه Morteza] ترافیک در طول ساعات شلوغی بسیار سنگین است.
|
[ترجمه گوگل]ترافیک در ساعات شلوغی بسیار سنگین است
[ترجمه ترگمان]ترافیک در طی ساعت شلوغی بسیار سنگین است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. I'm sorry to have to rush off like this.
[ترجمه گوگل]متاسفم که باید اینطور عجله کنم
[ترجمه ترگمان]متاسفم که اینطوری فرار می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. They are trying to rush through the draft resolution before the general election.
[ترجمه گوگل]آنها سعی می کنند پیش نویس قطعنامه را قبل از انتخابات سراسری به سرعت انجام دهند
[ترجمه ترگمان]آن ها می کوشند تا پیش از انتخابات عمومی از پیش نویس قطعنامه استفاده کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. My college years seemed to rush past.
[ترجمه گوگل]به نظر می رسید که سال های دانشگاه من به سرعت گذشته است
[ترجمه ترگمان]به نظر می رسید که دوران دانشگاه من به سرعت گذشته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

بوریا (اسم)
rush, straw, bulrush, mat, matting, fescue

فشار (اسم)
compression, rush, stress, tension, violence, hustle, constraint, pressure, oppression, thrust, push, press, pressing, squeeze, discharge head, vim, enforcement, impressure, inrush, squeeze play

یک پر کاه (اسم)
rush

ازدحام مردم (اسم)
rush

نی بوریا (اسم)
rush, switch cane

انواع گیاهان خانواده سمار (اسم)
rush

حرکت شدید (اسم)
rush

تعجیل (اسم)
post, acceleration, rush

حمله (اسم)
fit, offense, rush, access, onset, attack, assault, offensive, onslaught, charge, onrush, spell, epilepsy, inroad, hysteria, foray, sally

جویبار (اسم)
rush, acequia, rivulet, rill, coulee, fluor, streamlet

یورش (اسم)
offense, rush, attack, assault, offensive, onslaught, onrush, raid, pash, pounce, sally, sortie

جوی (اسم)
cut, rush, stream, kennel, gutter, runnel

خیز (اسم)
bound, rush, rising, wave, billow, edema, jump, leap, dropsy, swelling, tumor, lunge, stud, uprising, water wave

خیز زدن (فعل)
bound, rush, jump, leap, lunge

هجوم بردن (فعل)
rush

برسر چیزی پریدن (فعل)
rush

تخصصی

[سینما] نمونه های فیلمبرداری شده - نمونه های روزانه - نخستین نسخه مثبت - فیلم چاپ شده و تدوین نشده - کپی کار

به انگلیسی

• speed, haste; sudden increase in activity or speed; any species of marsh grass from the genus juncus
hurry, make haste; act or move quickly; cause to hurry
to rush somewhere means to go there quickly.
when people rush to do something, they do it without delay, because they are very eager to do it.
if a group of people such as police or soldiers rush a person or a place, they attack them suddenly in order to take control of them.
if you rush something, you do it in a hurry.
if you rush someone or something to a place, you take them there quickly.
if you rush someone into doing something, you make them do it without allowing them enough time to think about it.
if there is no rush to do something, there is no need to do it quickly.
if there is a rush for something or a rush to do something, there is a sudden increase in people's attempts to get it or do it.
if air or liquid rushes somewhere, it flows there suddenly and quickly. verb here but can also be used an a singular noun. e.g. there was a little rush of air.
if you experience a rush of a feeling, you suddenly experience it very strongly.
the rushes of a film are the parts that have been filmed but have not yet been edited; a technical term.
rushes are plants that grow near water and have long, thin stems.
if you rush in or rush into something, you do or decide something too quickly, without thinking about it carefully enough.

پیشنهاد کاربران

عجله کردن
هجوم بردن
عجله - شتاب - تاختن
سریع آمدن
Rush to Calcutta, if you would see me
اگه میخوای منو ببینی سریع به کلکته بیا
با شتاب بردن
A time when many people try to get or do something in a hurry
شتاب داشتن
رودخانه
هجوم بردن به چیزی
عجله کردن 🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️🏃‍♂️
ترافیک
نیِ بوریا، علفِ حصیر - ( صفت گونه ) حصیری مثال: a rush mat


خیره شدن، فشار آوردن
عجله کردن در کتاب کانون
A rush of guilt
احساس گناه
in rush درحالت صفت به معنی :عجله داشتن :Sorry, I'm in a rush. Could we do this tomorrow
in rush در حالت قیدبه معنی:به سرعت: The car left the scene of the crime in a rush
خیزبرداشتن برای. . .
حمله کردن
هجوم به
اشتیاق، ولع
attack
حمله ور شدن
🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️🏃🏻‍♀️
حقه، کلک
سریع آمدن/رفتن/بردن:
When she turned it upside down the water rushed out.

با عجله کاری را انجام دادن:
He does not intend to rush his decision
او قصد نداره با عجله تصمیم بگیره
هول کردن
سلام، به معنی عجله کردن، کسی یا چیزی را به سرعت بردن ( منتقل کردن ) به جایی و هجوم اوردن هستش، مثال:

Rush me to the hospital please =لطفا مرا سریع به بیمارستان ببر ( منتقل ) کن.

He rushed to the home from school=او خیلی سریع از مدرسه به خانه رفت.

Mongols rushed iran hundreds years ago=مغول ها صدها سال پیش به ایران هجوم آوردند.

Rush to the enemies=به سوی دشمنان بشتابید! ( به دشمنان هجوم آورید! )

Dont rush, I'm not ready yet=عجله نکنید، من هنوز آماده نیستم.

موفق باشید!
معنی :a time when many people try to get or do something in a hurry

معنی فارسی :انجام دادن کاری در عجله ، عجله کردم ، شتاب زده

جمله:She rushedto go to party.

معنی :او برای رفتن به جشن عجله داشت.
( Nown )
A time when many people try to get or do something in a hurry
عجله
کانون زبان ایران
a time when many people try to do something in a hurry
ص ۴۰ ساپلمتری بوک کانون زبان ایران
با عجله رفتن
Cinderella must
rush home before the handsome prince finds out her secret
http://teachingreadingandla. pbworks. com/f/Literary Devices. pdf
بحبوحه، هل و ولا
خیز برداشتن،
هجوم بردن،
( با سرعت یا عجله ) حرکت کردن

Everyone rushed to the door when the alarm went off
احساس خیلی زیاد و ناگهانی
Rash میشه عجله و شور شوق نه Rush
a time when many people try to get or do sth in a hurry




کانو زبان ایران گلستان chapter 3
باعجله رفتن🏃🏃🦸
rush ( اعتیاد )
واژه مصوب: داغ نشئگی
تعریف: حسی لذت بخش و عمیق و فوری همراه با سرخ شدن صورت که بعد از تزریق موادی نظیر هروئین و کوکائین و مورفین به وجود می آید
عجله
فشار
استرس
هجوم
ازدحام
If you're in a rush
اگر شما عجله دارید
فشار آوردن به کسی برای انجام کاری. کسی را به انجام کاری واداشتن.
To rush someone
کسی را هل کردن
i didn't want to shot him they rush me and it happened
من نمیخاستم بهش شلیک منم اونا"هلم "کردن و این اتفاق افتاد
A rush of negative emotion
موجی یا سیلی از احساسات ( عواطف ) منفی
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما