right

/ˈraɪt//raɪt/

معنی: حق، درست کار، قائم، صحیح، درست، واقعی، راست، بجا، محقق، ذیحق، اصلاح کردن، درست کردن، درست شدن، دفع ستم کردن از، قائم نگاداشتن، در سمت راست
معانی دیگر: (در اصل) مستقیم، (خط) راست، قائمه، (گوشه) راست، ایستا، مناسب، درخور، سزاوار، جور، شایسته، منصفانه، (طرف خوب یا روی هر چیز) رو، رویه، سالم، بهنجار، سلیم، عاقل، بسامان، مرتب، منظم، سرجا، در وضع رضایت بخش، (طرف) راست (در برابر: چپ left)، (سیاست) محافظه کار، دست راستی، (قدیمی) واقعی، غیر مصنوعی، اصیل، نیک، خوب، نیکی، خوبی، حق (حقوق)، (معمولا جمع) حق مالکیت، ادعا (به ملک و غیره)، (چرخش یا قرارگیری و غیره) به سوی راست، در دست راست، بخش راست، (مشت بازی) ضربه با دست راست، مستقیما، یک سره، سر راست، یکراست، کاملا، تماما، کلا، خیلی، بسی، دقیقا، همین، فورا، هم اکنون، بی درنگ، (در برخی عنوان ها) بسیار، مستطاب، راست (می گویید)، درست (است)، بلی، حق با شماست، بسیار خوب، آری، بله، قائم کردن، ایستاندن، به پا داشتن، (چیز واژگون یا چپه شده را) راست کردن، صحیح کردن، مرتب کردن، منظم کردن، سامان دادن، (نسبت به کسی) عادلانه رفتار کردن، منصف بودن، جبران کردن، تلافی کردن، انتقام گرفتن، صاف کردن یا شدن، شق کردن یا شدن، راست کردن یا شدن، (با: to be) حق داشتن، (با: the) واقعی، حقیقی، راستین، (بازرگانی) حق تقدم سهامداران در خرید سهام جدید با تخفیف، سند حق تقدم (که قابل خرید و فروش است)، عمودی، قائم نگاهداشتن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: righter, rightest
(1) تعریف: in accordance with what is fair and morally good.
مترادف: fair, good, honest, just, righteous, upright, virtuous
متضاد: wrong
مشابه: aboveboard, equitable, square, straight, true, valid

- Helping her was the right thing to do.
[ترجمه ترگمان] کمک کردن به اون کار درستی بود
[ترجمه گوگل] کمک به او کار درستی بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: conforming with justice, law, or social standards.
مترادف: conventional, correct, fair, lawful, legitimate, proper, true
متضاد: unjust, wrong
مشابه: aboveboard, acceptable, normal, regular, rightful, seemly, usual

- It's not right to sign someone else's name on a document like that.
[ترجمه ترگمان] این درست نیست که نام شخص دیگری را روی یک سند مثل این امضا کنید
[ترجمه گوگل] این درست نیست که نام شخص دیگری را در یک سند مانند آن بنویسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Do you know the right way to address a senator?
[ترجمه ترگمان] راه درست رو بلدی که با سناتور صحبت کنی؟
[ترجمه گوگل] آیا می دانید راه درست برای رسیدگی به یک سناتور چیست؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: in accordance with fact, logic, or reason; true; correct.
مترادف: accurate, correct, just, legitimate, sound, true, valid
متضاد: incorrect, mistaken, wrong
مشابه: good, logical, rational, reasonable, sane

- All her test answers were right.
[ترجمه مجید] همه جواب های امتحانش صحیح بود
|
[ترجمه ترگمان] تمام جواب های امتحان درست بود
[ترجمه گوگل] تمام پاسخ های آزمایشش درست بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: outwardly facing; outer; front; main.
مترادف: anterior, exterior, external, front, outward
متضاد: wrong
مشابه: outer, outside

- This is not the right side of the quilt; the quilt is upside down.
[ترجمه ترگمان] این قسمت راست لحاف نیست، لحاف ته است
[ترجمه گوگل] این سمت راست از پتو نیست چنگال وارونه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: appropriate; suitable; desirable.
مترادف: appropriate, deserved, favorable, fitting, good, proper, seemly, suitable
متضاد: unsuitable, wrong
مشابه: best, convenient, desirable, ideal, just, meet, merited, perfect, pleasing, possible, ripe, well

- The new curtains were just right in that room.
[ترجمه ترگمان] پرده جدید درست در آن اتاق بود
[ترجمه گوگل] پرده های جدید درست در آن اتاق بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I could not find the right words for the situation.
[ترجمه ترگمان] نمی توانستم کلمات مناسبی را برای این وضع پیدا کنم
[ترجمه گوگل] من نمیتوانم کلمات مناسب را برای وضعیت پیدا کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: in good mental, psychological, or physical condition; healthy.
مترادف: healthy, normal, rational, sane, sound, whole
مشابه: clearheaded, fit, good

- He is not right in the head.
[ترجمه قانعی] اون تمرکز فکری و عقلی کافی نداره
|
[ترجمه ترگمان] اون درست تو سرش نیست
[ترجمه گوگل] او درست در سر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: of, located on, or pertaining to the side of the human body that is opposite the side where the heart is located or to the side of any other thing that is in this same relative position. (Cf. left
مترادف: dexter, dextral, right-hand
متضاد: left
مشابه: lateral, side

- Most people use their right hand to eat with and write with.
[ترجمه قانعی] خیلی از افراد برای نوشتن و خوردن از دست راست بهره میبرند.
|
[ترجمه ترگمان] اکثر مردم از دست راستش برای خوردن و نوشتن با آن استفاده می کنند
[ترجمه گوگل] اکثر مردم از دست راست خود برای خوردن و نوشتن استفاده می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(8) تعریف: (often cap.) of or pertaining to conservative political views and those who hold them. (Cf. left
مترادف: reactionary, right-wing
متضاد: left, left-wing, leftist
مشابه: conservative, fascist, square, ultraconservative

(9) تعریف: in geometry, having the axis at a ninety-degree angle to the base.
مترادف: perpendicular, square
متضاد: inclined
مشابه: upright, vertical

- a right cone
[ترجمه ترگمان] یک مخروط درست
[ترجمه گوگل] مخروط راست
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
عبارات: by rights, in one's own right
(1) تعریف: that which is just, fair, or morally correct.
مترادف: equity, good, morality, virtue
متضاد: injustice, wrong

(2) تعریف: the side of the human body opposite the heart.
متضاد: left

(3) تعریف: a turn or orientation toward this side.

- Make a right at the next corner.
[ترجمه ترگمان] سمت راست بپیچ سمت راست
[ترجمه گوگل] راست را در گوشه ی بعدی قرار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: (sometimes pl.) that which is due to a person naturally or legally.
مترادف: birthright, freedom, prerogative, privilege, title
مشابه: claim, liberty, power

(5) تعریف: that which conforms with logic, reason, or fact.
مترادف: logic, rationality, reality, reason, soundness, truth, veracity, verity

(6) تعریف: the quality or condition of being proper or correct (usu. prec. by the).
متضاد: wrong

- She always thinks she's in the right.
[ترجمه ترگمان] همیشه فکر می کنه حق با اونه
[ترجمه گوگل] او همیشه فکر می کند او در سمت راست است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: something situated on the right side.

(8) تعریف: (cap.) those who tend toward conservative political views and resist changes to existing economic or social conditions (usu. prec. by the).
مترادف: conservatives, reactionaries
متضاد: left
قید ( adverb )
عبارات: right and left, right off, right away
(1) تعریف: directly; straight.
مترادف: directly, straight
مشابه: direct, flush, full

- He walked right toward me.
[ترجمه ترگمان] او درست به طرف من آمد
[ترجمه گوگل] او به سمت من حرکت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: without delay; immediately.
مترادف: forthwith, immediately, instantly, straightaway
مشابه: direct, instanter, on the double, pronto, quick

- They went right home.
[ترجمه ترگمان] اونا مستقیم رفتن خونه
[ترجمه گوگل] آنها به خانه رفتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to a large degree; completely.
مترادف: absolutely, altogether, completely, sheer, totally
مشابه: in toto, plumb, properly, quite

- The wind blew the roof right off.
[ترجمه ترگمان] باد پشت بوم رو منفجر کرد
[ترجمه گوگل] باد از پشت بام سقوط کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: exactly.
مترادف: absolutely, directly, exactly, just, precisely
مشابه: plumb

- right on the edge
[ترجمه ترگمان] درست روی لبه
[ترجمه گوگل] راست بر روی لبه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: correctly; accurately.
مترادف: accurately, correctly, properly
متضاد: wrong
مشابه: straight

- Did you guess right?
[ترجمه ترگمان] درست حدس زدی؟
[ترجمه گوگل] آیا شما درست حدس زدید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: properly; lawfully.
مترادف: by the book, lawfully, legally, legitimately, properly
متضاد: wrong
مشابه: according to Hoyle

- She treats him right.
[ترجمه ترگمان] اون با اون درست رفتار می کنه
[ترجمه گوگل] او او را درست می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: on or in the direction of the right.
متضاد: left
مشابه: clockwise

- We turned right at the stop sign.
[ترجمه ترگمان] به سمت تابلوی ایست که متوقف شده بود، نگاه کردیم
[ترجمه گوگل] ما در نشانه توقف ایستاده ایم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: rights, righting, righted
(1) تعریف: to place in or restore to an upright position.
مترادف: erect, raise, stand, upend, upright
متضاد: capsize, overturn, topple
مشابه: rise, straighten

- She righted her chair.
[ترجمه ترگمان] صندلیش را راست کرد
[ترجمه گوگل] او صندلی خود را اذیت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to place in or restore to the proper order, position, or condition.
مترادف: adjust, correct, remedy, repair, replace, restore, square, straighten, true
مشابه: even, fix

- He righted the papers.
[ترجمه ترگمان] اوراق را راست کرد
[ترجمه گوگل] او مقالات را رد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to redress; correct.
مترادف: rectify, redress, remedy, repair, restore, square, straighten
مشابه: adjust, correct

- They tried to right the years of mistreatment.
[ترجمه ترگمان] آن ها سعی کردند سال ها سو رفتار را درست کنند
[ترجمه گوگل] آنها سالهای بدرفتاری را امتحان کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to return to an upright or proper position.
مترادف: erect, stand
متضاد: capsize
مشابه: come up, rise, upend, uprise

- The heavy sea kept the boat from righting.
[ترجمه ترگمان] کشتی سنگین قایق را از عقب نگه داشته بود
[ترجمه گوگل] دریا سنگین قایق را از راست کردن حفظ کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. right bower
سرباز برنده

2. right circular cylinder
استوانه ی کامل (که دایره های دو مقطع آن بر محور عموداند)

3. right conduct
رفتار درست

4. right face!
به راست راست !

5. right here
درست همین جا

6. right in every respect
از هر لحاظ درست

7. right now
همین حالا

8. right now we must chart our course to prosperity
ما باید از هم اکنون طرح رسیدن به آبادانی را بریزیم.

9. right tackle
بازیکن مجاور گوشه ی راست

10. right there
همانجا

11. right today
همین امروز

12. right a wrong
عمل بد را جبران و اصلاح کردن،کار شر را تبدیل به کار خیر کردن

13. right away (or off)
فورا،بی درنگ،بی معطلی،بلافاصله

14. right now
هم اکنون،درست همین حالا،الان

15. right on!
(امریکا - خودمانی) احسنت !،درست است !،آری !

16. a right angle
زاویه ی قائمه

17. a right angle has 90 degrees
زاویه ی قائمه نود درجه است.

18. a right cylinder
سیلندر ایستا (قائم)

19. a right line
خط راست

20. a right smart rain
یک باران درست و حسابی

21. all right i agree
بسیار خوب موافقم.

22. bear right at the bend
سر پیچ به طرف راست بروید.

23. come right down!
فورا بیا پایین !

24. her right eye is blind
چشم راست او کور است.

25. near right
تقریبا راست،تقریبا درست

26. proprietary right of manufacture
حق انحصاری تولید

27. the right answer
جواب درست

28. the right favors a tax cut
دست راستی ها موافق کاهش مالیات ها هستند.

29. the right honorable sir paul jones
(حضور) حضرت مستطاب آقای سرپال جونز

30. the right man for his daughter
مرد شایسته برای دختر او

31. the right man for the job
آدمی که به این کار می خورد

32. the right of easement
حق ارتفاق

33. the right of free speech
حق آزادی سخن

34. the right of trial by jury shall be preserved
حق محاکمه توسط هیئت منصفه حراست خواهد شد.

35. the right or wrong of his assertion is arguable
درست یا غلط بودن ادعای او قابل بحث است.

36. the right reverend john simms
(حضور) روحانی بسیار محترم آقای جان سیمز

37. the right side of cloth
روی پارچه

38. the right use of their native language
کاربرد صحیح زبان مادری آنها

39. the right wing of the party
جناح راست حزب

40. to right a capsized boat
قایق واژگون شده را ایستاندن

41. to right a room
اتاق را مرتب کردن

42. to right all those wrongs
انتقام همه ی آن خلافکاری ها را گرفتن

43. turn right at the end of the street
در انتهای خیابان به دست راست بپیچید.

44. by right (or rights)
قانونا،بنا به حق،به حق

45. eyes right (or left)
(ارتش) نظر به راست (یا به چپ)

46. know right from wrong
عمل خوب را از عمل بد تشخیص دادن،خوبی و بدی را از هم باز شناختن

47. left, right and center
(عامیانه) همه جا،همه ی عالم،هر جا که فکر بکنی

48. a clear right
حق مسلم

49. a sovereign right
حق مطلق

50. a vested right
حق مسلم

51. an inchoate right of dower
حق مشروط به جهیزیه

52. he moved right
به طرف راست حرکت کرد.

53. he was right in his conjectures
حدسیات او درست درآمد.

54. i went right home
مستقیما به منزل رفتم.

55. in one's right mind
بنا به عقل سلیم (کسی)

56. she went right to the manager himself
او یکراست رفت پیش خود مدیر.

57. take a right at the crossroads
در تقاطع جاده ها به سمت راست بپیچ.

58. the sole right of publication
حق انحصاری چاپ

59. the top right drawer of my desk
کشو بالا و دست راست میز من

60. to discern right from wrong
درست را از نادرست تمیز دادن

61. to do right by someone
نسبت به کسی به حق رفتار کردن

62. to know right from wrong
عمل درست را از خطاکاری تمیز دادن

63. to tell right from wrong
نیکی را از بدی تشخیص دادن

64. you are right
حق با شماست.

65. do up right
(عامیانه) با دقت انجام دادن

66. give your right arm for something
خیلی مشتاق چیزی بودن

67. in the right
ذی حق،حق دار

68. might makes right
حق با کسی است که زور دارد

69. on the right side of someone
سوگلی کسی،محبوب کسی،مورد محبت و لطف کسی

مترادف ها

حق (اسم)
right, title, due, law

درست کار (صفت)
right, upright, honest, righteous

قائم (صفت)
right, upright, erect, upstanding, orthogonal

صحیح (صفت)
good, right, true, correct, accurate, exact, valid, authentic, all right, safe, simon-pure, integral, well-advised

درست (صفت)
right, upright, straight, true, perfect, genuine, correct, out-and-out, accurate, exact, valid, just, authentic, even, whole, entire, trustworthy, straightforward, plumb, veracious, legitimate, conscionable, orthodox, incorrupt, indefectible, integral, leveling, well-advised

واقعی (صفت)
very, right, true, genuine, essential, actual, real, factual, concrete, virtual, veracious, down-to-earth, sterling, literal, lifelike, true-life, unfeigned, veritable

راست (صفت)
aboveboard, right, upright, truthful, straight, true, sheer, direct, downright, candid, straightforward, erect

بجا (صفت)
proper, right, fitting, just, apposite, timely, apropos, opportune, well-timed

محقق (صفت)
right, certain, unquestioning, positive, sure, ascertained, unquestionable, incontestable

ذیحق (صفت)
right, rightful, beneficiary

اصلاح کردن (فعل)
right, accord, accommodate, improve, reclaim, modify, correct, rectify, meliorate, alter, remedy, ameliorate, amend, dulcify, emend, revise

درست کردن (فعل)
right, clean, agree, make, adapt, address, fix, devise, trim, regulate, fettle, organize, gully, make up, weave, build, fashion, concoct, integrate, compose, indite, emend, mend, redd, straighten

درست شدن (فعل)
right, get up

دفع ستم کردن از (فعل)
right

قائم نگاداشتن (فعل)
right

در سمت راست (قید)
right

تخصصی

[برق و الکترونیک] راست
[حقوق] حق، استحقاق، صحیح، درست
[ریاضیات] راست

به انگلیسی

• conservative political party or parties, right wing, political party or parties generally opposed to liberalism
privilege, prerogative, something to which a person is entitled; proprietary interest; side that is opposite the left side; turn towards the right side; something which is just or virtuous; hand on the right side of the body; correctness, justness
restore to good condition; set in an upright position; correct, make right
pertaining to the right side; correct; morally correct, just, fair; normal; suitable, fitting; best, most desirable; in good order or condition; in good health; perpendicular, intersecting at or containing a 90-degree angle; straight
correctly, accurately; immediately; directly, straight; completely, entirely; appropriately, properly; morally, in a just manner; very, quite
if something is right, it is correct and in accordance with the facts.
if someone is right about something, they are correct in what they say or think about it.
if something such as a choice, action, or decision is the right one, it is the best or most suitable one.
if a situation isn't right, there is something unsatisfactory about it.
if someone is right to do something, they are morally justified in doing it.
right is used to refer to actions that are considered to be morally good and acceptable.
if you refer to the right people or places, you are referring to people and places that are socially admired.
the right side of a piece of material is the side that is intended to be seen when it is made into clothes or furnishings.
you say `right' in order to attract someone's attention.
if you have a right to do or have something, you are morally or legally entitled to do it or have it.
the right is one of two opposite directions, sides, or positions. in the word `to', the `o' is to the right of the `t'. singular noun here but can also be used as an adverb or an attributive adjective. e.g. turn right off broadway into caxton street. her right hand was covered in blood.
in politics, the right is used to refer to the people or groups who support capitalism and conservatism rather than socialism.
right is used to emphasize the precise place or distance that you are talking about.
right is also used to emphasize a noun referring to something bad; an informal use.
right also means immediately.
if something that has fallen over rights itself, it returns to its normal position.
to right a wrong means to correct it or compensate for it.
if you get something right, you do it correctly.
right away means immediately.
if you are in the right, what you are doing is morally or legally correct.
if something should be the case by rights, it should be the case, but it is not.
if you have a position, title, or claim to something in your own right, you have it because of what you are yourself rather than because of other people.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیحق، درست کار، قائم، صحیح، درست، واقعی، ر ...معانی متفرقه( در اصل ) مستقیم، ( خط ) راست، قائمه، ( گوشه ...بررسی کلمهصفت ( adjective ) حالات : righter, rightest • ( 1 ) تعریف: in accordance with what is fair ...جمله های نمونه1. right bower سرباز برنده 2. right circular cylinder استوانه ی کامل ( که دایره های دو مقطع آن ب ...مترادفحق ( اسم ) right, title, due, law درست کار ( صفت ) right, upright, honest, righteous قائم ( ص ...بررسی تخصصی[برق و الکترونیک] راست [حقوق] حق، استحقاق، صحیح، درست [ریاضیات] راستانگلیسی به انگلیسیconservative political party or parties, right wing, political party or parties generally opposed to ...
معنی right، مفهوم right، تعریف right، معرفی right، right چیست، right یعنی چی، right یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف r، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف r، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف r، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف r
کلمه بعدی: right a wrong
اشتباه تایپی: قهلاف
آوا: /رایت/
عکس right : در گوگل
معنی right

پیشنهاد کاربران

حق با کسی بودن :
حق با اوست . He's right
نه ؟
?But you know the manager, right

ترجمه های right
صفت
راست
right, upright, truthful, straight, true, erect
درست
right, correct, true, just, accurate, authentic
صحیح
correct, right, accurate, true, good, valid
بجا
proper, right, timely, apropos, fitting, just
درست کار
honest, right, righteous, upright
قائم
upright, right, orthogonal, erect, upstanding
ذیحق
rightful, beneficiary, right
واقعی
real, actual, true, genuine, factual, right
محقق
certain, ascertained, unquestionable, unquestioning, incontestable, right
اسم
حق
right, law, due, title
قید
در سمت راست
right
فعل
درست کردن
fix, make, right, devise, trim, make up
درست شدن
get up, right
اصلاح کردن
improve, reclaim, modify, correct, rectify, right
دفع ستم کردن از
right
قائم نگاداشتن
right
تعریف های right
صفت
morally good, justified, or acceptable.
I hope we're doing the right thing
مترادف ها: just, fair, proper, good, upright, righteous, virtuous, moral, ethical, honorable, honest, lawful, legal
قید
to the furthest or most complete extent or degree ( used for emphasis ) .
the car spun right off the track
مترادف ها: completely, fully, totally, absolutely, utterly, thoroughly, quite
اسم
that which is morally correct, just, or honorable.
she doesn't understand the difference between right and wrong
مترادف ها: goodness, righteousness, virtue, integrity, rectitude, propriety, morality, truth, honesty, honor, justice, fairness, equity, lawfulness, legality
فعل
restore to a normal or upright position.
we righted the capsized dinghy
مترادف ها: set upright, turn back over
علامت تعجب
used to indicate one's agreement with a suggestion or to acknowledge a statement or order.
“Barry's here. ” “Oh, right”

تعریف های right
صفت
morally good, justified, or acceptable.
I hope we're doing the right thing
مترادف ها: just, fair, proper, good, upright, righteous, virtuous, moral, ethical, honorable, honest, lawful, legal
قید
to the furthest or most complete extent or degree ( used for emphasis ) .
the car spun right off the track
مترادف ها: completely, fully, totally, absolutely, utterly, thoroughly, quite
اسم
that which is morally correct, just, or honorable.
she doesn't understand the difference between right and wrong
مترادف ها: goodness, righteousness, virtue, integrity, rectitude, propriety, morality, truth, honesty, honor, justice, fairness, equity, lawfulness, legality
فعل
restore to a normal or upright position.
we righted the capsized dinghy
مترادف ها: set upright, turn back over
علامت تعجب
used to indicate one's agreement with a suggestion or to acknowledge a statement or order.
“Barry's here. ” “Oh, right”
9 تعریف دیگر
همچنین ببینید
Right!, Right, all right, right now, right away, be right back, turn right, that's right, on the right, right here, right hand, to the right
ترجمه های right
صفت
راست
right, upright, truthful, straight, true, erect
درست
right, correct, true, just, accurate, authentic
صحیح
correct, right, accurate, true, good, valid
بجا
proper, right, timely, apropos, fitting, just
درست کار
honest, right, righteous, upright
قائم
upright, right, orthogonal, erect, upstanding
ذیحق
rightful, beneficiary, right
واقعی
real, actual, true, genuine, factual, right
محقق
certain, ascertained, unquestionable, unquestioning, incontestable, right
اسم
حق
right, law, due, title
قید
در سمت راست
right
فعل
درست کردن
fix, make, right, devise, trim, make up
درست شدن
get up, right
اصلاح کردن
improve, reclaim, modify, correct, rectify, right
دفع ستم کردن از
right
قائم نگاداشتن
right

راست، درست، صحیح
راست ، درست، صحیح، بجا، درستکار
مستقیم ، راست
درست - حق
درست؛سمت راست
. the person who has invited the guests
No eye left
Your eye is right
چشم چپ نه
چشم راست تو مد نظر هست
Right
� But with increasing profits
درست
اما با سود افزایشی
راست

راست درست
راست
صحیح/راست/درست
مگه نه
در علم عمران شاخه ی راه right می تونه به معنی حریم باشه.
Right of way به معنی حریم راه
?Right
درسته؟
خوب ، درست ، راست ، سمت راست 🍋🍋
you got three answers right and two wrong
سه تا پاسخ درست و دو تا پاسخ غلط داشتی
هو
حق ، عدالت ، صحت ودرستی.
قانون، عدالت
Right versus wrong, right versus right
حق در برابر ناحق، حق بودن در برابر حق داشتن
Right بیشتر به معنی درست و راست است.
برای مثال : Mobina is right
یعنی مبینا درست یا راست می گوید . 😊⁦♥️⁩

برحق
حق به جانب
اختیار ( در جمع اختیارات )
راست
Lounge right room
اتاق سالن راست
صحیح ، درست
درست، صحیح
ساده و مختصر باید عرض کنم که رایت دو معنی داره
اولیش*سمت راست*
دومیش*درسته/مگه نه*
و اینکه کدوم معنی میشه رو باید از جمله ات بفهمی.


اگه مفید بود لایک کن پلیز* - - *
Right یعنی درست و سمت راست.
معنیright به انگلیسی :Right means sure

جمله های نمونه : They have to choose the right way to do the riddle.
انها باید راه درست را انتخاب کنند تا معما حل شود.

مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما