remove

/riˈmuːv//rɪˈmuːv/

معنی: دور کردن، بردن، برطرف کردن، حمل کردن، رفع کردن، زدودن، برداشتن، عزل کردن، بلند کردن، برچیدن، برداشت کردن، از جا برداشتن
معانی دیگر: (از جای خود) تکان دادن، در آوردن، کندن، برداشته شدن، درآمدن، ورآمدن، کنده شدن، انتقال دادن، جابجا کردن، نقل مکان کردن یا دادن، از شغل برداشتن، پاک کردن، کشتن، مقتول کردن، از بین بردن، از میان برداشتن، (از چیزی) گرفتن، بیرون کشیدن، فاصله، درجه، گام، قدم، (شعر قدیم) رفتن، عزیمت کردن، عمل برداشتن، تکان دهی، جابجا سازی
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: removing, remove, removed
(1) تعریف: to take away from a place or position.
مترادف: displace, take, withdraw
متضاد: add, enter, insert, replace
مشابه: dislodge, doff, draw, efface, empty, evacuate, expel, move, oust

- When they come to install the new refrigerator, they'll remove the old one.
[ترجمه احمد قربانی] وقتی می آیند یخچال جدید را نصب می کنند، یخچال قبلی را برمی دارند.
|
[ترجمه گوگل] وقتی می آیند یخچال جدید را نصب می کنند، یخچال قبلی را برمی دارند
[ترجمه ترگمان] زمانی که برای نصب یخچال جدید می آیند، آن را از بین می برند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He removed everything from the shelf and wiped it with a cloth.
[ترجمه گوگل] همه چیز را از قفسه برداشت و با پارچه ای پاک کرد
[ترجمه ترگمان] همه چیز را از قفسه بیرون آورد و با پارچه ای پاک کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The security guards removed the protesters from the auditorium.
[ترجمه گوگل] ماموران امنیتی معترضان را از سالن خارج کردند
[ترجمه ترگمان] نگهبانان امنیتی معترضان را از سالن خارج کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She desperately wished to remove herself from the situation.
[ترجمه گوگل] او ناامیدانه می خواست خود را از این موقعیت دور کند
[ترجمه ترگمان] با ناامیدی دلش می خواست خودش را از این وضع خلاص کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to shift (something) from one position to another.
مترادف: move, relocate, shift, transfer, transplant
مشابه: change, displace, draw, move over, switch

- I removed the plants to the dining room where they would get more light.
[ترجمه گوگل] گیاهان را به اتاق ناهارخوری بردم تا نور بیشتری دریافت کنند
[ترجمه ترگمان] من گیاهان را به اتاق ناهارخوری بردم که در آن نور بیشتری می یافتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to take off (clothing).
مترادف: doff, shed, strip
متضاد: don, put on
مشابه: cast, change

- She was so cold in the room that she never removed her coat.
[ترجمه گوگل] آنقدر در اتاق سرد بود که هرگز کتش را در نیاورد
[ترجمه ترگمان] او در اتاق چنان سرد بود که هرگز کت خود را بیرون نمی گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to dismiss or force to leave office or employment.
مترادف: depose, discharge, dismiss, displace, fire, oust, terminate, unseat
متضاد: appoint, install
مشابه: dethrone, eject, purge, topple

- The corrupt mayor was removed from office.
[ترجمه ..] شهردار فاسد از دفتر اخراج شد
|
[ترجمه گوگل] شهردار فاسد از سمت خود برکنار شد
[ترجمه ترگمان] شهردار فاسد از دفتر خارج شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The president was forced to remove two of his cabinet members from their posts.
[ترجمه گوگل] رئیس جمهور مجبور شد دو تن از اعضای کابینه خود را از سمت های خود برکنار کند
[ترجمه ترگمان] رئیس جمهور مجبور شد که دو تن از اعضای کابینه خود را از پست های خود برکنار کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to get rid of; eliminate.
مترادف: dispose of, efface, eliminate, expunge, purge
مشابه: abolish, amputate, annihilate, blot out, delete, dispel, doff, edit, eradicate, exhaust, exterminate, extirpate, liquidate, obliterate

- This product removes paint very easily.
[ترجمه گوگل] این محصول به راحتی رنگ را پاک می کند
[ترجمه ترگمان] این محصول به راحتی رنگ را پاک می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The stain was set in, and I couldn't remove it.
[ترجمه گوگل] لکه جا افتاده بود و من نتوانستم آن را پاک کنم
[ترجمه ترگمان] لکه روی آن قرار داشت و من نمی توانستم آن را بردارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to murder or assassinate.
مترادف: assassinate, execute, liquidate, murder
مشابه: annihilate, destroy, purge

- They uncovered a plot to remove the king.
[ترجمه گوگل] آنها نقشه ای را برای برکناری شاه کشف کردند
[ترجمه ترگمان] آن ها از توطئه ای برای حذف پادشاه پرده برداشتند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to change residence or address from one place to another.
مترادف: move, relocate, transfer
مشابه: move on

- The family is removing to Boston in August.
[ترجمه گوگل] خانواده در ماه اوت به بوستون نقل مکان می کنند
[ترجمه ترگمان] خانواده در ماه آگوست به بوستون می رود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to go away.
مترادف: depart, leave, repair
مشابه: evacuate, retreat, vacate
اسم ( noun )
مشتقات: remover (n.)
(1) تعریف: the act or process of removing.
مترادف: disposal, relocation, removal, withdrawal

(2) تعریف: the extent to which a person, place, or thing is separated from another.
مترادف: distance, estrangement, separation

(3) تعریف: psychological or intellectual distance from something or someone.
مترادف: dissociation, distance, estrangement, remoteness, separation

جمله های نمونه

1. remove the vagueness from history and give it reality
ابهام را از تاریخ بزدا و آن را دارای واقعیت کن.

2. to remove all tariff barriers
کلیه ی موانع گمرکی را برطرف کردن

3. to remove graffiti from city walls
زدودن نوشته ها از دیوارهای شهر

4. to remove troops to the front
قشون را به جبهه انتقال دادن

5. do not remove the label containing the manufacturer's name and the item's price!
اتیکت حاوی نام سازنده و قیمت کالا را نکنید!

6. we must remove the causes of war
ما باید عوامل بوجود آورنده ی جنگ را از میان برداریم.

7. we must remove the roadblocks on the way to peace
باید موانع سر راه صلح را از میان برداریم.

8. but one short remove from victory
فقط یک قدم کوتاه تا پیروزی

9. please, do not remove the chairs from this room
لطفا صندلی ها را از این اتاق نبرید.

10. they are refusing to remove the garbage
از بردن خاکروبه امتناع می کنند.

11. she is living at far remove from here
او در فاصله ی دوری از اینجا زندگی می کند.

12. begin your washing by dousing the curtains in water to remove surface dust
برای زدودن گرد و خاک سطحی،شستشو را با فرو بردن پرده ها در آب شروع کنید.

13. her untimely death has left a scar that nothing will ever remove
داغی که مرگ نابهنگام او باقی گذاشته هرگز زدودنی نیست.

14. Will you please remove your handbag from the seat?
[ترجمه گوگل]لطفا کیف دستی خود را از روی صندلی بردارید؟
[ترجمه ترگمان]میشه کیف دستی تون رو از روی صندلی بردارید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. Please help me remove the table to the corner.
[ترجمه گوگل]لطفا به من کمک کنید تا میز را به گوشه ای بردارم
[ترجمه ترگمان]لطفا کم کم کن میز رو از اون گوشه جدا کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. We are going to remove into a new house.
[ترجمه گوگل]ما قصد داریم به یک خانه جدید منتقل شویم
[ترجمه ترگمان] میریم به یه خونه جدید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. Pass the sauce through a sieve to remove any lumps.
[ترجمه گوگل]سس را از صافی رد کنید تا توده ها از بین بروند
[ترجمه ترگمان]سس رو از طریق آبکش رد کن تا تیکه تیکه تیکه کنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. As soon as the cake is done, remove it from the oven.
[ترجمه علی] به محض اینکه کیک آماده شد، آنرا از اجاق خارج کنید
|
[ترجمه گوگل]به محض اینکه کیک درست شد آن را از فر خارج کنید
[ترجمه ترگمان]به محض این که کیک به پایان برسد، آن را از تنور بیرون کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. Remove stains by soaking in a mild solution of bleach.
[ترجمه گوگل]لکه ها را با خیساندن در محلول ملایم سفید کننده پاک کنید
[ترجمه ترگمان]لکه ها را با خیساندن در محلول ملایم سفید کننده تمیز کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Come and remove your wet coat.
[ترجمه گوگل]بیا و کت خیس خود را در بیاور
[ترجمه ترگمان]بیا و کتت رو در بیار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. Remove the tough outer leaves before cooking.
[ترجمه گوگل]قبل از پختن، برگ های بیرونی سفت را جدا کنید
[ترجمه ترگمان]برگ های بیرونی سفت و سخت را قبل از پخت حذف کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

دور کردن (فعل)
banish, abduct, remove, distance, dispossess, estrange, oust, parry

بردن (فعل)
snatch, remove, bear, abstract, take, win, take away, carry, convey, conduct, propel, lead, steer, pack, transport, drive, port

برطرف کردن (فعل)
remove, rectify, acquit, dispel, eliminate, surmount, loose

حمل کردن (فعل)
remove, bear, carry, attribute, convey, ascribe, transport, haul, portage, wage, port, freight

رفع کردن (فعل)
remove, assoil, eliminate, resolve, solve, detoxify, obviate

زدودن (فعل)
remove, wipe, clean, scrape, clear, purge, eliminate, obliterate, wipe out, scour, blot out, sweep, swab, scurf, deterge, efface, shuck

برداشتن (فعل)
remove, take, raise, lift, pick up, delete

عزل کردن (فعل)
remove, dismiss, depose, dethrone

بلند کردن (فعل)
steal, remove, rear, raise, enhance, extol, lift, heave, pick up, elevate, exalt, pedestal, ennoble, heighten, enthrone, heft, hoist, hoist up, throw up, upraise

برچیدن (فعل)
remove, liquidate

برداشت کردن (فعل)
remove

از جا برداشتن (فعل)
remove

تخصصی

[برق و الکترونیک] حذف کردن
[ریاضیات] پرانتز باز کردن، حذف کردن، بسط دادن، منتقل کردن، جابجا کردن، برداشتن، رفع کردن، برداشتن، خارج کردن، بردن، رفع کردن، زدودن

به انگلیسی

• act of removing; degree of difference; step or degree in a graduated scale; (british) promotion of a student to a higher grade
take off, shed; take away; eliminate, get rid of; eject, dismiss, discharge
if you remove something from a place, you take it away.
when you remove clothing, you take it off.
if you remove a stain from something, you treat it with a chemical or wash it and make the stain disappear.
when you remove something undesirable, you get rid of it.
if people remove someone from a group such as a committee, they stop them being a member of that group, usually against their wishes.
see also removed.

پیشنهاد کاربران

حذف کردن

بیرون آوردن
بررسی کردن٬باز بینی کردن
جدا کردن
پاک کردن
از میان برداشتن
ربودن
بیرون آوردن ، بیرون بردن
1 - to take sth away: reference books cant be removed
برداشتن، بردن
2 - get rid of: cleaner can remove the stains, they removed the rules, remove barrier
برداشتن، برطرف کردن، بردن، زدودن
3 - he can remove she from office
عزل کردن
4 - formal: he removed his hat & gloves
در آوردن، برداشتن، محاورش میشه take off
در آوردن

She removed her shoes

او کفشش را در آورد
برداشتن، دور کردن
کسی را از جایی بیرون کردن
برطرفکردن یا پاک کردن چیزی مانند لکه
دور کردن، برداشتن

تهی کردن
برداشتن
A researcher on the laboratory table removed the adrenal gland from a brown Australian marsupial mouse.
حذف کردن، برداشتن.
گرفتن
دورکردن، برطرف کردن
پاک شدن
دست برداشتن از - صرفنظر کردن از - دل کندن از
حذف کردن
تخلیه کردن
زدودن
Take out
درآوردن، بیرون کشیدن
پاکیدن یا پاک کردن
People wanted to remove the President from his office
مردم میخان رئیس جمهورو از دفترش بیرون کنن😃
[عمران] برچیدن؛ قلع وقمع
در مدیریت پروژه، خراب کردن ( قلع وقمع ) و برچیدنِ مستحدثات ( عموماً ) موقت کارگاه ساخت مانی پیش از تحویل و تحول پروژه
( کسی را از جایی ) بیرون کردن
( کسی را از گروهی ) کنار گذاشتن
برداشتن مانند برداشتن غذا
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما