reckon

/ˈrekən//ˈrekən/

معنی: شمردن، حساب پس دادن، فرض کردن، عقیده داشتن، خیال کردن، محسوب داشتن، روی چیزی حساب کردن، گمان کردن
معانی دیگر: حساب کردن، شمارش کردن، همار کردن، محاسبه کردن، برآورد کردن، تخمین زدن، حدس زدن، (عامیانه) فکر کردن، پنداشتن، روی کسی یا چیزی حساب کردن، به حساب آوردن، (با : up ) ارزیابی کردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: reckons, reckoning, reckoned
(1) تعریف: to determine by counting or estimating; make a judgment, as of length, time, or the like; calculate.
مترادف: calculate, estimate, expect, figure, gauge, guess, judge, put
مشابه: appraise, compute, consider, count, deem, enumerate, fancy, gather, imagine, infer, suppose, tally

- The couple reckoned the cost of renovating the entire building.
[ترجمه A.A] زوج هزینه بازسازی کل ساختمان را برآورد کردند
|
[ترجمه ترگمان] این زوج هزینه بازسازی کل ساختمان را حساب کردند
[ترجمه گوگل] این دو زن هزینه های بازسازی کل ساختمان را به حساب می آوردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (informal) to have a thought or expectation, or make a judgment that.
مشابه: expect, figure, gather, guess, imagine

- I reckon that he just needs time to think over his decision.
[ترجمه ترگمان] به نظر من او به زمان احتیاج دارد تا تصمیم خود را بگیرد
[ترجمه گوگل] من فکر می کنم که او فقط نیاز به زمان دارد تا تصمیم خود را بپذیرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
عبارات: reckon with
(1) تعریف: to make calculations or estimates.
مترادف: anticipate, calculate, figure
مشابه: calculate, cipher, compute, estimate, guess, judge, tally

- If I reckoned right, we're within a mile of home.
[ترجمه امیری] اگر درست گمان کنم، یک مایل از خانه فاصله داریم.
|
[ترجمه ترگمان] اگر درست فکر کنم، در یک مایلی خانه هستیم
[ترجمه گوگل] اگر راست می گوییم، در عرض یک مایل از خانه هستیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to take one's bearings in order to go in the right direction.

- While he was reckoning, I looked in the glove compartment for a map.
[ترجمه ترگمان] در حالی که داشت حساب می کرد، من به قسمت glove برای نقشه نگاه کردم
[ترجمه گوگل] در حالی که او در حال شمارش بود، در محفظه دستکش برای یک نقشه نگاه کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to take as a given; plan on or expect (fol. by "on").
مشابه: calculate

- She reckons on going to college whether her family has the money or not.
[ترجمه Zhj] او به رفتن به کالج فکر میکند چه خانواده اش پول داشته باشند چه نداشته باشند.
|
[ترجمه ترگمان] فکر می کنه به کالج برود که خانواده اش پول داشته باشند یا نه
[ترجمه گوگل] او در رفتن به کالج می داند که آیا خانواده اش پول دارد یا خیر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. reckon among (or as)
به حساب آوردن (در زمره ی چیزی)،پنداشتن،شمردن

2. reckon with somebody
1- جوابگوی کسی بودن،با کسی سروکار داشتن

3. reckon without something
حساب چیزی را نکردن،متوجه چیزی نبودن

4. don't reckon upon it with certainty
با اطمینان روی آن حساب نکن.

5. experts reckon that about one hundred tons of cement will be needed
کارشناسان برآورد می کنند که حدود صد تن سیمان مورد نیاز خواهد بود.

6. i reckon morteza among my best friends
مرتضی را جزو بهترین دوستان خود می شمارم.

7. i reckon on your promise
روی قول تو حساب می کنم.

8. i reckon them my friends
آنها را دوستان خود به حساب می آورم.

9. she could reckon in her mind
او می توانست در مغزش حساب بکند.

10. if you break that cup, you'll have the police to reckon with
اگر آن فنجان را بشکنی سرو کارت با پلیس خواهد بود.

11. We reckon her among our best reporters.
[ترجمه ترگمان]به نظر ما میان بهترین reporters
[ترجمه گوگل]ما او را در بین بهترین خبرنگاران خود قرار می دهیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Reckon the cost before you decide.
[ترجمه ترگمان]اما قبل از اینکه تصمیم بگیری هزینه رو از دست بده
[ترجمه گوگل]قبل از تصمیم گیری هزینه را محاسبه کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. I reckon him as a friend.
[ترجمه ترگمان]من او را به عنوان یک دوست تصور می کنم
[ترجمه گوگل]من او را به عنوان یک دوست محاسبه می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. You had better reckon without me,as I am not sure whether I shall be able to come.
[ترجمه ترگمان]بهتر است بدون من حساب کنید، چون مطمئن نیستم که بتوانم بیایم
[ترجمه گوگل]شما بهتر بود بدون من فکر کنید، زیرا مطمئن نیستم که آیا میتوانم بیافتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. I reckon it's going to rain.
[ترجمه ترگمان]خیال می کنم باران بیاید
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم رفتن به باران است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. I reckon I'm going to get that job.
[ترجمه ترگمان]فکر کنم برم اون شغل رو پیدا کنم
[ترجمه گوگل]من فکر می کنم این کار را می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. I reckon her backache was just a way of getting out of the housework.
[ترجمه ترگمان]فکر می کنم کمر درد او فقط راهی بود که از کاره ای خانه خارج شود
[ترجمه گوگل]من متوجه شدم که کمر درد او فقط راهی برای خروج از کار خانه بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. It's worth a lot of money, I reckon.
[ترجمه ترگمان]فکر می کنم ارزش زیادی داره
[ترجمه گوگل]به نظر من ارزش پول زیادی دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

شمردن (فعل)
rate, account, tally, count, enumerate, number, figure, reckon, aim, include, repute

حساب پس دادن (فعل)
account, reckon

فرض کردن (فعل)
reckon, adjudge, assume, presume, consider, suppose, deem, guess, imagine, repute, hypothesize, posit

عقیده داشتن (فعل)
reckon, presume, deem, believe, opine, have an opinion, think

خیال کردن (فعل)
reckon, suppose, deem, guess, think

محسوب داشتن (فعل)
enumerate, reckon

روی چیزی حساب کردن (فعل)
reckon

گمان کردن (فعل)
reckon, suppose, think, suspect

تخصصی

[ریاضیات] به حساب آوردن، محاسبه کردن، تخمین زدن، شمردن
[سینما] محل یابی

به انگلیسی

• calculate, compute; estimate, guess, suppose
if you reckon that something is true, you think it is true; an informal use.
if something is reckoned to be true, people generally think that it is true.
when you reckon an amount, you calculate it.
see also reckoning.
if you reckon on something, you feel certain that it will happen and you make your plans accordingly.
if you say that someone or something is to be reckoned with, you mean that you have to deal with them and it is difficult.
if you had not reckoned with something, you had not expected it and so were not ready for it.
if you say that you had reckoned without something, you mean that you had not expected it and so were not prepared for it.

پیشنهاد کاربران

برآور کردن
Inf think
حساب کردن
I reckon that
من اینطور فکر میکنم که
من بر این عقیده ام که
think = believe
بنظر آمدن، برآورد کردن، گمان کردن ( بگمانم )
What time do you reckon ( that ) it is going to be ready?
بنظرت کی احتمالا اون آماده میشه؟

I reckon ( that ) she is not older than you
بنظرم اون از تو بزرگتر نمیاد.

We reckon to be finished by this afternoon.
برآوردمون اینه که/بنظرمون تا عصر به اتمام میرسه

گمان کردن
I reckon : I should say , I have to say
Believe that something is true
assume, undertake
قلم داد کردن
Think
Guess
Suppose
The scientists reckon that we all dream =they believe , they think
به معنی باور داشتن، عقیده داشتن
به نظر رسیدن ، گمان کردن
در جمله I reckon it sucks به معنی به نظرم مزخرفه
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما