برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1440 100 1

rein

/ˈreɪn/ /reɪn/

معنی: لجام، افسار، عنان، کنترل، زمام، لجام زدن، افسار کردن، راندن، مانع شدن
معانی دیگر: (جمع) زمام، وسیله ی کنترل، مهار، لگام، عنان در دست گرفتن، ( با کشیدن عنان) اسب را ایستاندن، متوقف کردن، ( با استفاده از عنان) راندن، (معمولا با: up یا in) مهار کردن، لگام کردن، کنترل کردن، واپاد کردن، ممانعت

بررسی کلمه rein

اسم ( noun )
(1) تعریف: (usu. pl.) a set of leather straps attached to both ends of a bridle bit by which a driver or rider can control an animal such as a horse.
مشابه: restraint, trammel

(2) تعریف: a means of restraint, control, or guidance.
مترادف: check, constraint, curb, restraint
مشابه: bit, leash, limit
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: reins, reining, reined
(1) تعریف: to check, guide, or hold back by means of reins (often fol. by in).
مشابه: bridle, hold, restrain

(2) تعریف: to curb, guide, or control (often fol. by in).
مترادف: control, curb, guide, restrain
مشابه: bridle, contain, hold, subdue
فعل ناگذر ( intransitive verb )
• : تعریف: to control an animal by using reins.

واژه rein در جمله های نمونه

1. to rein a horse to the left
اسب را به سوی چپ راندن

2. to rein up a horse
اسب را درست مهار کردن

3. draw rein (or draw in the reins)
1- عنان را کشیدن 2- (اسب) ایستاندن،متوقف کردن

4. give (free) rein to
اختیارات تام دادن،آزادی عمل دادن

5. keep a rein on
مهار کردن،واپادکردن،تحت لگام درآوردن،به خودداری واداشتن

6. you must learn to rein in your tongue!
بایستی یاد بگیری که جلو زبانت را بگیری‌!

7. ride on a short (or long) rein
بیشتر (یا کمتر) مهار کردن

8. his father holds him under a tight rein
پدرش سخت او را مهار می‌کند.

9. The young film-makers were given free rein to experiment with new themes and techniques.
[ترجمه ترگمان]فیلمسازان جوان، عنان اختیار را از دست داده بودند تا با موضوعات و تکنیک‌های جدید به آزمایش بپردازند
[ترجمه گوگل]فیلمسازان جوان مجبور به آزمایش با موضوعات و تکنیک های جدید شدند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. Give free rein to your imagination.
[ترجمه ترگمان] ...

مترادف rein

لجام (اسم)
snaffle , bit , line , rein
افسار (اسم)
halter , bridle , harness , rein , tether , headstall
عنان (اسم)
curb , bridle , rein
کنترل (اسم)
control , rein
زمام (اسم)
helm , rein
لجام زدن (فعل)
rein
افسار کردن (فعل)
tackle , halter , rein , tether , picket
راندن (فعل)
hurry , force , run , pilot , steer , row , repulse , drive , rein , poach , whisk , conn , drive away , dislodge , send away , unkennel
مانع شدن (فعل)
stop , resist , suppress , bar , prevent , debar , balk , hinder , barricade , hamper , exclude , inhibit , rein , impede , stymie , hold back , hold up , interfere with , obstruct , obturate

معنی عبارات مرتبط با rein به فارسی

طرز رفتار، سلوک، روش، قیافه و طرز برخورد، سیما، مشرب، زایش، باروری، قدرت تولید، زایا، تحمل، طاقت، بردباری، پایداری، طرز قرارگیری، مکان، طرز قرارگیری (از نظر قطب نما یا موقعیت شخص)، سوی، جهت، (کشتی و هواپیما و غیره - جمع) موقعیت (که با در نظر گرفتن فاصله ی آن از چندین مکان مشخص تعیین می شود)، موضع، نهش، ربط، تاثیر، (معماری) بخشی از تیرسقف که روی پایه قرار می گیرد (و لذا بار سقف را تحمل می کند)، تکیه گاه، اتکا، بالشتک، بردگاه، (مکانیک) بلبرینگ، چرخ اندر چرخ، سرسره ریل، یاتاقان، هرجایی که چیز دیگری درآن بچرخد یا بلغزد، غلطکچه، (توپخانه) گرا، بردزاویه، زاویه ی حامل، رجوع شود به: checkrein، checkrein : مهار
رگ قیقال
1- عنان را کشیدن 2- (اسب) ایستاندن، متوقف کردن
(اسب سواری) دهنه را به راست کشیدن (تا اسب به سوی چپ برود و بالعکس)
بیشتر (یا کمتر) مهار کردن

معنی کلمه rein به انگلیسی

rein
• long thin strap on an animal's harness; means of control, restraint
• control, restrain; control an animal by pulling on the reins
• reins are the leather straps which are attached to a horse's bridle. they are used for controlling the horse.
• if you give free rein to someone, or to your feelings or thoughts, you give them a lot of freedom.
• if you keep a tight rein on someone or something, you control them firmly.
rein in
• cause a horse to slow down or stop by pulling on the reins; cause oneself to slow down or stop; guide or control with or as with a set of reins
draw rein
• restrain with a bridle; slow down; stop
gave free rein
• allowed total freedom

rein را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

میلاد علی پور
مهار کردن، کنترل کردن، سرجای خود نشاندن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

کوشاترین کاربران در یک هفته گذشته

پرگفتگوترین واژگان در یک هفته گذشته

توضیحات دیگر

معنی rein
کلمه : rein
املای فارسی : رین
اشتباه تایپی : قثهد
عکس rein : در گوگل

آیا معنی rein مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )