برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1465 100 1

reckon

/ˈrekən/ /ˈrekən/

معنی: شمردن، حساب پس دادن، فرض کردن، عقیده داشتن، خیال کردن، محسوب داشتن، روی چیزی حساب کردن، گمان کردن
معانی دیگر: شمارش کردن، همار کردن، محاسبه کردن، برآورد کردن، تخمین زدن، حدس زدن، (عامیانه) فکر کردن، پنداشتن، روی کسی یا چیزی حساب کردن، به حساب آوردن، (با : up ) ارزیابی کردن

بررسی کلمه reckon

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: reckons, reckoning, reckoned
(1) تعریف: to determine by counting or estimating; make a judgment, as of length, time, or the like; calculate.
مترادف: calculate, estimate, expect, figure, gauge, guess, judge, put
مشابه: appraise, compute, consider, count, deem, enumerate, fancy, gather, imagine, infer, suppose, tally

- The couple reckoned the cost of renovating the entire building.
[ترجمه A.A] زوج هزینه بازسازی کل ساختمان را برآورد کردند
|
[ترجمه ترگمان] این زوج هزینه بازسازی کل ساختمان را حساب کردند
[ترجمه گوگل] این دو زن هزینه های بازسازی کل ساختمان را به حساب می آوردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (informal) to have a thought or expectation, or make a judgment that.
مشابه: expect, figure, gather, guess, imagine

- I reckon that he just needs time to think over his decision.
[ترجمه ترگمان] به نظر من او به زمان احتیاج دارد تا تصمیم خود را بگیرد
[ترجمه گوگل] من فکر می کنم که او فقط نیاز به زمان ...

واژه reckon در جمله های نمونه

1. reckon among (or as)
به حساب آوردن (در زمره‌ی چیزی)،پنداشتن،شمردن

2. reckon with somebody
1- جوابگوی کسی بودن،با کسی سروکار داشتن

3. reckon without something
حساب چیزی را نکردن،متوجه چیزی نبودن

4. don't reckon upon it with certainty
با اطمینان روی آن حساب نکن.

5. experts reckon that about one hundred tons of cement will be needed
کارشناسان برآورد می‌کنند که حدود صد تن سیمان مورد نیاز خواهد بود.

6. i reckon morteza among my best friends
مرتضی را جزو بهترین دوستان خود می‌شمارم.

7. i reckon on your promise
روی قول تو حساب می‌کنم.

8. i reckon them my friends
آنها را دوستان خود به حساب می‌آورم.

9. she could reckon in her mind
او می‌توانست در مغزش حساب بکند.

10. if you break that cup, you'll have the police to reckon with
اگر آن فنجان را بشکنی سرو کارت با پلیس خواهد بود.

11. We reckon her among our best reporters.
[ترجمه ترگمان]به نظر ما میان بهترین reporters
[ترجمه گوگل]ما او را در بین بهترین خبرنگاران خود قرار می دهیم
[ترجمه شما] ...

مترادف reckon

شمردن (فعل)
rate , account , tally , count , enumerate , number , figure , reckon , aim , include , repute
حساب پس دادن (فعل)
account , reckon
فرض کردن (فعل)
reckon , adjudge , assume , presume , consider , suppose , deem , guess , imagine , repute , hypothesize , posit
عقیده داشتن (فعل)
reckon , presume , deem , believe , opine , have an opinion , think
خیال کردن (فعل)
reckon , suppose , deem , guess , think
محسوب داشتن (فعل)
enumerate , reckon
روی چیزی حساب کردن (فعل)
reckon
گمان کردن (فعل)
reckon , suppose , think , suspect

معنی عبارات مرتبط با reckon به فارسی

به حساب آوردن (در زمره ی چیزی)، پنداشتن، شمردن
1- جوابگوی کسی بودن، با کسی سروکار داشتن، 2- به حساب آوردن، حساب (چیزی را) کردن
حساب چیزی را نکردن، متوجه چیزی نبودن

معنی reckon در دیکشنری تخصصی

reckon
[ریاضیات] به حساب آوردن، محاسبه کردن، تخمین زدن، شمردن
[سینما] محل یابی
[ریاضیات] به حساب آوردن

معنی کلمه reckon به انگلیسی

reckon
• calculate, compute; estimate, guess, suppose
• if you reckon that something is true, you think it is true; an informal use.
• if something is reckoned to be true, people generally think that it is true.
• when you reckon an amount, you calculate it.
• see also reckoning.
• if you reckon on something, you feel certain that it will happen and you make your plans accordingly.
• if you say that someone or something is to be reckoned with, you mean that you have to deal with them and it is difficult.
• if you had not reckoned with something, you had not expected it and so were not ready for it.
• if you say that you had reckoned without something, you mean that you had not expected it and so were not prepared for it.
reckon on
• count on, depend on
reckon the work as
• consider the work to be -
reckon up debts
• calculate debts, sum up money owed
reckon with
• consider; deal with, take into account

reckon را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

A.A
برآور کردن
N
Inf think
حساب کردن
عدالت مجاوری
I reckon that
من اینطور فکر میکنم که
من بر این عقیده ام که
think = believe
سعید صفاری مقدم
بنظر آمدن، برآورد کردن، گمان کردن(بگمانم)
What time do you reckon(that) it is going to be ready?
بنظرت کی احتمالا اون آماده میشه؟

I reckon (that) she is not older than you
بنظرم اون از تو بزرگتر نمیاد.

We reckon to be finished by this afternoon.
برآوردمون اینه که/بنظرمون تا عصر به اتمام میرسه
متین خدایی
گمان کردن
feri
I reckon : I should say , I have to say
سبحان مرادی
Believe that something is true

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی reckon
کلمه : reckon
املای فارسی : رککن
اشتباه تایپی : قثزنخد
عکس reckon : در گوگل

آیا معنی reckon مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )
شبکه مترجمین ایران