برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1533 100 1
شبکه مترجمین ایران

qualify

/ˈkwɑːləˌfaɪ/ /ˈkwɒlɪfaɪ/

معنی: تعیین کردن، کنترل کردن، توصیف کردن، واجد شرایط شدن، صلاحیت داشتن، قدرت را توصیف کردن، ازبدی چیزی کاستن
معانی دیگر: (خصوصیات را) وصف کردن، بیان کردن، شناسان گری کردن، زاب کردن، تعدیل کردن، کم و بیش کردن، متعادل کردن، مشروط کردن، سزیدن، سزاندن، واجد شرایط بودن یا کردن، محق کردن یا شدن، شایسته کردن یا شدن، سزندگی داشتن، سزاوار کردن یا شدن، (به ویژه مشروب) آمیختن (و تغییر دادن)، (مسابقه) به دوره ی بعدی راه یافتن، محدود کردن، منظم کردن

بررسی کلمه qualify

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: qualifies, qualifying, qualified
(1) تعریف: to make eligible or competent, as for a job; certify as competent.
مترادف: certify, license, prepare, train
متضاد: disqualify
مشابه: condition, educate, fit, instruct, permit, ready, sanction, teach

- The course will qualify you to be an accountant.
[ترجمه ترگمان] این درس باعث می‌شود که شما حسابدار شوید
[ترجمه گوگل] این دوره شما را به یک حسابدار قانع خواهد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- I don't think that spending a week in Paris qualifies you as an expert on French culture.
[ترجمه مهراب] فکر نمیکنم یک هفته در پاریس بودن به شما صلاحیت کارشناسی فرهنگ فرانسه را بدهد.|
[ترجمه ترگمان] من فکر نمی‌کنم که خرج کردن یک هفته در پاریس به عنوان یک متخصص در فرهنگ فرانسه شما را واجد شرایط کند
[ترجمه گوگل] من فکر نمی کنم که صرف یک هفته در پاریس شما را به عنوان یک متخصص در فرهنگ فرانسه تعلیم دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه qualify در جمله های نمونه

1. I am trying to qualify for the job which is now vacant.
سعی می کنم برای شغلی که در حال حاضر بلاتصدی است واجد شرایط بشوم

2. Since Pauline can't carry a tune, she is sure that she will never qualify for the Girls' Chorus.
از آنجا که پائولین لحن رسائی ندارد مطمئن است که صلاحیت لازم برای گروه کر دختران را پیدا نخواهد کرد

3. You have to be over 5'5" to qualify as a policeman in our town.
قد شما باید بلندتر از ۵. ۵ فوت باشد تا صلاحیت پلیس شدن در شهرمان را پیدا کنید

4. to qualify a punishment
مجازاتی را تعدیل کردن

5. to qualify one's approval
توافق خود را مشروط کردن

6. education and experience qualify him for this job
تحصیلات و تجربه او را شایسته‌ی این شغل می‌کند.

7. You qualify for a tax exemption on the loan.
[ترجمه ترگمان]شما واجد شرایط معافیت مالیاتی از وام هستید
[ترجمه گوگل]شما برای معافیت مالیاتی در وام واجد شرایط هستید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. I won't qualify until next year.
[ترجمه ترگمان]من تا سال آینده صلاحیت نخواهم داشت
[ترجمه گوگل]من تا سال آینده واجد شرایط نیست ...

مترادف qualify

تعیین کردن (فعل)
assign , fix , specify , state , appoint , determine , define , assess , slate , locate , delimit , qualify , prescribe , tell off
کنترل کردن (فعل)
control , bridle , govern , qualify
توصیف کردن (فعل)
qualify , portray , characterize , describe
واجد شرایط شدن (فعل)
qualify
صلاحیت داشتن (فعل)
qualify
قدرت را توصیف کردن (فعل)
qualify
ازبدی چیزی کاستن (فعل)
qualify

معنی qualify در دیکشنری تخصصی

qualify
[حقوق] محدود کردن، مقید کردن، مشروط کردن، توصیف کردن، حائز شرایط شدن (یا بودن)

معنی کلمه qualify به انگلیسی

qualify
• train, certify; meet the minimum standards; limit, restrict; attribute a quality or characteristic; moderate, modify
• when someone qualifies, they pass the examinations that they need to pass in order to work in a particular profession.
• if you qualify a statement, you add a detail or explanation to it to make it less strong or less generalized.
• if someone qualifies for something, they have the right to have it.
• if you qualify in a competition, you are successful in one part of it and go on to the next stage.
• see also qualified.
qualify for
• be fit for, be prepared for
qualify for a post
• be suited for a position, be appropriate for a job

qualify را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

امیر حسین تاجرزاده
صلاحیت داشتن
Lili
مترادف
Become fit
Pass
Be certified
ساناز غلامپور
شايستگي
Behnam
capable
محدثه فرومدی
شایستگی داشتن
ایمان حجتی
کیفیت یابی، کیفیت سنجی، سنجش کیفیت، کیفیت را تعیین کردن
محدثه فرومدی
this city qualifies as the first world city = این شهر می‌تواند نخستین شهر جهان باشد
The performance qualifies as one of the best I've ever seen = این نمایش می‌تواند یکی از بهترین‌هایی باشد که تا به حال دیده‌ام
🐾 مهدی صباغ
کسب صلاحیت کردن
مهارت پیدا کردن
صلاحیت بدست آوردن
تخصص پیدا کردن
محمد کمالی
برگزیدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی qualify

کلمه : qualify
املای فارسی : کوالیفای
اشتباه تایپی : ضعشمهبغ
عکس qualify : در گوگل

آیا معنی qualify مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )