برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1363 100 1

Quiz

/ˈkwɪz/ /kwɪz/

معنی: امتحان، شوخی، چیز عجیب، پرسش و ازمون، مسخره کردن، ازمایش کردن
معانی دیگر: آزمونه، آزمونچه، (رادیو و تلویزیون و غیره) آزمون اطلاعات عمومی، آگه آزمون، آزمونمایش، آزمونه کردن، آزمونچه کردن، امتحان کوچک دادن به، بازجویی کردن، مورد پرسش قرار دادن، (در اصل) آدم عجیب و غریب، خل وضع، (مهجور) شوخی عملی، شیطنت، (مهجور) مسخره کردن، (کسی را) دست انداختن، (نادر) فضولانه نگاه کردن، نگاه مسخره آمیز کردن

بررسی کلمه Quiz

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: quizzes, quizzing, quizzed
(1) تعریف: to question so as to test students' learning, esp. informally and without prior notification.
مترادف: examine, test
مشابه: catechize

(2) تعریف: to examine or interrogate; press for information.
مترادف: catechize, examine, interrogate
مشابه: cross-examine, grill, press, probe, pump, query, question, sound out
اسم ( noun )
مشتقات: quizzer (n.)
(1) تعریف: a usu. short test of learning, esp. one given informally and without prior notification.

(2) تعریف: an act or instance of questioning.
مترادف: questioning

واژه Quiz در جمله های نمونه

1. to quiz the murder suspects
از متهمان به قتل بازجویی کردن

2. a sport quiz
آزمونه‌ی ورزشی

3. a television quiz show
نمایش معلومات عمومی در تلویزیون

4. He took part in a television quiz and won a prize.
[ترجمه نریمان] او در یک مسابقه تلوزیونی شرکت کرد و جایزه را برنده شد
|
[ترجمه ترگمان]او در یک آزمون تلویزیونی شرکت کرد و برنده جایزه شد
[ترجمه گوگل]او در مسابقه تلویزیونی شرکت کرد و جایزه گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. The teacher has a quiz on last week's work.
[ترجمه نریمان] معلم در مورد مسائل هفته قبل,یک آزمون میگیرد.|
[ترجمه ترگمان]معلم در هفته گذشته پرسشی را ایراد کرد
[ترجمه گوگل]معلم مسابقه در هفته گذشته کار می کند
[ترجمه شما] ...

مترادف Quiz

امتحان (اسم)
assay , temptation , experiment , quiz , trial , try , exam , examination , shibboleth , probation
شوخی (اسم)
sport , game , fun , spree , raillery , quiz , jink , drollery , persiflage , jape , bob , joke , prank , humor , jest , bon mot , facetiae , curvet , gig , lark , funny bone , pleasantry , jocosity , waggery , witticism , laverock
چیز عجیب (اسم)
quiz , miracle
پرسش و ازمون (اسم)
quiz
مسخره کردن (فعل)
quiz , kid , befool , mock , jape , satirize
ازمایش کردن (فعل)
test , gauge , approve , assay , experiment , quiz

معنی عبارات مرتبط با Quiz به فارسی

(رادیو و تلویزیون) برنامه ی آزمون اطلاعات عمومی، آزمونمایش

معنی کلمه Quiz به انگلیسی

quiz
• short test, short examination; prank, practical joke; investigation, inquiry
• test, give an examination; investigate, question; mock, make fun of
• a quiz is a game or competition in which someone tests your knowledge by asking you questions.
geography quiz
• short geography test
international youth bible quiz
• bible trivia quiz for young people from all over the world
musical quiz
• quiz in which sections taken from pieces of music are identified by the listeners
the bible quiz
• world competition for jewish children that tests knowledge of the bible
unannounced quiz
• surprise mini-test

Quiz را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سهیل حسن زاده
امتحان‌ ، آزمايش‌ كردن‌ ، چيز عجيب‌ ، مسخره‌ كردن‌ ،شو شوخي‌ ، پرسش‌ و آزمون‌
shiva_sisi‌
امتحان،پرسش و ...
رویا ریاحی . والیبالیست
امتحان . پرسش . آزمون وووو
محمد شفیعی
امتحان کوتاه یاکوچک
حمید پرهام
آزمونک
ebi
آزمون کوتاه ، آزمون فشرده ، آزمون کوچک
X
سوال ، آزمون ، شوخی
sarina
امتحان،آزمون،شوخی...
دکتر محمد حسین حدیدی
معنی انگلیسی به فارسی:امتحان ؛ آزمون

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی quiz
کلمه : quiz
املای فارسی : کوییز
اشتباه تایپی : ضعهظ
عکس quiz : در گوگل

آیا معنی Quiz مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )