put things in perspective

پیشنهاد کاربران

"Put in perspective" = رایج تر و روزمره تر
"Put into perspective" = کمی رسمی تر یا تأکیدی تر ( به فرایند نگاه متعادل اشاره داره )
مثال:
This helped me put things in perspective.
( این کمک کرد مسائل رو درست ببینم. )
...
[مشاهده متن کامل]

Traveling puts your problems into perspective.
( سفر مشکلات رو در اندازه ی واقعی شون بهت نشون میده. )
در یک کلام:
هر دو درست و قابل فهمن؛ "in" رایجه، "into" رسمی تره.

مسائل را درست دید زدن / از زاویه ی درست نگاه کردن/قضیه را سنجیده و متعادل دیدن/چیزها را به اندازه ی واقعی شان ببین / زیادی بزرگش نکن
معنی دقیقتر:یعنی موضوع را از فاصله ی مناسب نگاه کنی، تا اهمیت واقعی اش را ببینی؛ نه بزرگش کنی، نه کوچک.
...
[مشاهده متن کامل]

مثال:
Losing my job helped me put things in perspective.
از دست دادن شغلم کمک کرد تا مسائل را درست ببینم.

ارزیابی مجدد کردن
Stop thinking, start acting on actions that you have been putting off
See things from another point of view — someone you know specifically
Think about it again and reflect
دید بازتری پیدا کردن
Decide logically and readonably
به امور از دیدگاه واقع بینانه نگاه کردن
( idiomatic ) To compare something with a similar thing to give a clearer, more accurate idea.
You can put your worries into perspective when you realise how many people in the world are so much worse off than you.
مقایسه کردن موضوعی با موضوع دیگر، برای کسب دید روشن تر و واقع گرایانه اتر
با چیز قابل فهم تری مقایسه کردن
با یک دید واقع بینانه به قضایا نگاه کردن، با دیدی بازتر ( بدون غرض، بیطرفانه ) به قضایا نگاه کردن.