put the brakes on

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
ترمز کردن؛ جلوی چیزی را گرفتن؛ روند چیزی را کند یا متوقف کردن
مثال ها:
The government has put the brakes on its ambitious spending plans.
دولت برنامه های بلندپروازانه خود برای افزایش هزینه ها را متوقف یا محدود کرده است.
...
[مشاهده متن کامل]

Rising interest rates have put the brakes on the housing market.
افزایش نرخ بهره روند بازار مسکن را کند کرده است.
The company decided to put the brakes on further expansion.
شرکت تصمیم گرفت فعلاً جلوی توسعه بیشتر را بگیرد.

Slow something down
سر کیسه رو سفت کردن
for example : to put the brakes on our spending
خودمونی:
یواش تر
ترمز کن
دستی رو بکش بابا
معادل:
به کجا چنین شتابان؟
مگه داری سر می بری؟
کجا با این عجله؟
جلوگیری و یا پیشگیری از کاری
کند یا متوقف کردن انجام کاری