put somebody on the spot

پیشنهاد کاربران

🔸 مثال :
( در یک مهمانی خانوادگی )
"My aunt put me on the spot by asking when I was going to get married, in front of everyone. "
عمه ام جلوی همه با این سوال که �کی می خوای ازدواج کنی؟�، مرا در تنگنا قرار داد و دستم انداخت.
...
[مشاهده متن کامل]

( در یک مصاحبه شغلی )
"The interviewer put me on the spot with a technical question I didn't expect. "
مصاحبه کننده با یک سوال فنی که انتظارش را نداشتم، مرا زیر سؤال برد ( در شرایط سختی قرارم داد ) .
( در یک رابطه دوستانه )
"He put me on the spot when he asked me to tell the group what I really thought of his idea. "
وقتی از من خواست به بقیه گروه بگویم واقعاً در مورد ایده اش چه فکری می کنم، مرا در موقعیت دشواری قرار داد.
( در یک مذاکره تجاری )
"The client put us on the spot by demanding an answer before we could analyze the data. "
مشتری با درخواست جواب قبل از اینکه ما بتوانیم داده ها را تحلیل کنیم، ما را مجبور به تصمیم عجولانه کرد ( در تنگنا قرار داد ) .

کسی رو توی رودربایستی قرار دادن.
If you put someone on the spot, � you cause them embarrassment or difficulty by forcing them at that moment to answer a difficult question or make an important decision