put one's face on

پیشنهاد کاربران

🔸 معادل فارسی:
• آرایش کردن
• صورت خود را آرایش کردن
• خود را برای بیرون رفتن آماده کردن ( از نظر ظاهری )
• به چهره رسیدن و آرایش زدن
🔸 مثال ها:
• "Give me ten minutes to put my face on. "
...
[مشاهده متن کامل]

ده دقیقه به من فرصت بده تا آرایش کنم.
• "She was upstairs putting her face on before the party. "
او قبل از مهمانی طبقه بالا مشغول آرایش کردن بود.
• "I can't leave the house until I've put my face on. "
تا آرایش نکنم نمی توانم از خانه بیرون بروم.