pressure

/ˈpreʃər//ˈpreʃə/

معنی: سنگینی، ضغطه، فشار، مضیقه، زور، پرس، بار سنگین مصائب و سختیا
معانی دیگر: چلانش، (مجازی) فشار (زندگی و غیره)، گرفتاری، تنگنا، فزونی، تراکم، هم فشردگی، ازدیاد، تحت فشار قرار دادن، در تنگنا گذاشتن، فشاری، چلانشی، (مخفف) atmospheric pressure، رجوع شود به: pressurize، بار سنگین مصائب وسختیها، مشقت، فشردن
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: the applying of constant force upon a surface.
مشابه: crush, force, press, pull, stress

- Put pressure on a cut to make it stop bleeding.
[ترجمه امیر علی] محل بریدگی را فشار دهید تا خونریزی قطع شود.
|
[ترجمه F.m] محل بریگی را فشار دهید تا خونریزی متوقف شود
|
[ترجمه ترگمان] فشار را بر روی بریدگی قرار دهید تا خونریزی متوقف شود
[ترجمه گوگل] فشار بر روی برش را فشار دهید تا خونریزی را متوقف کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a constraining influence or burden, as on the mind.
مترادف: strain, stress
مشابه: burden, heat, tension, weight

- The athletes are under a great deal of pressure to perform well and win.
[ترجمه ترگمان] ورزش کاران تحت فشار زیادی قرار دارند که خوب عمل کنند و پیروز شوند
[ترجمه گوگل] ورزشکاران تحت فشار زیادی برای انجام خوب و پیروزی هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an urgent claim.
مترادف: exigency
مشابه: claim, demand, requirement, urgency

- The pressures of one's job can bring on stress.
[ترجمه ترگمان] فشار کار یک فرد می تواند استرس را به همراه داشته باشد
[ترجمه گوگل] فشار کار یک نفر می تواند بر استرس ایجاد کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: pressures, pressuring, pressured
• : تعریف: to compel (someone) into a course of action by forceful influence or coercion.
مترادف: compel, force
مشابه: coerce, constrain, crowd, enforce, impose, induce, pin down, press, twist someone's arm

- His father pressured him into going to law school.
[ترجمه ...] پدرش او را برای رفتن به مدرسه حقوق تحت فشار قرار داد
|
[ترجمه ترگمان] پدرش او را برای رفتن به مدرسه تحت فشار قرار داد
[ترجمه گوگل] پدرش او را به رفتن به مدرسه حقوقی فشار آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. pressure toward conformity
فشار برای هم نواسازی

2. air pressure
فشار باد (تایر)

3. atmospheric pressure
فشار جو

4. external pressure
فشار خارجی (از بیرون)

5. extrinsic pressure groups
گروه هایی که از خارج فشار اعمال می کنند

6. financial pressure
فشار مالی

7. hunting pressure
ازدیاد شکارچیان (میزان شکار)

8. low pressure
فشار کم

9. peer pressure
فشار همگنان

10. population pressure
فزونی جمعیت

11. social pressure
فشار اجتماعی

12. the pressure of affairs
تراکم کارها

13. the pressure of poverty
فشار فقر

14. the pressure of public opinion
فشار افکار عمومی

15. upward pressure has domed the rock surface
فشار به سوی بالا سطح صخره را گنبدسان کرده است.

16. put pressure on
تحت فشار قراردادن

17. her blood pressure plummeted
فشار خونش ناگهان پایین آمد.

18. high blood pressure
فشار خون زیاد

19. his blood pressure must remain constant at all times
فشار خون او باید همیشه یک جور باقی بماند.

20. under great pressure
تحت فشار شدید

21. i felt the pressure of his fingers on my wrist
فشار انگشتانش را بر مچ دستم احساس کردم.

22. to bow to pressure
تسلیم فشار شدن

23. he has high blood pressure
فشار خون او بالا است.

24. metals that yield under pressure and heat
فلزاتی که تحت فشار و گرما خم می شوند.

25. a painter is under constant pressure to produce more wares
نقاش دایما تحت فشار است که آثار بیشتری تولید کند.

26. a rod to equalize the pressure on a set of springs
میله ای برای تنظیم یکنواخت فشار وارده بر فنرها

27. he could not withstand psychological pressure
او تاب تحمل فشار روانی را نداشت.

28. water was shooting with tremendous pressure from the broken pipe
از لوله ی شکسته آب با فشار زیاد جهش می کرد.

29. his father exerted a lot of pressure on him to study
پدرش خیلی به او فشار می آورد که درس بخواند.

30. the consolidation of fibrous matter under pressure
سفت شدن مواد ساخته شده از الیاف در اثر فشار

31. the people's reaction to the government's pressure
واکنش مردم نسبت به فشار دولت

32. the heart speeds up and the blood pressure rises
ضربان قلب تند می شود و فشار خون بالا می رود.

مترادف ها

سنگینی (اسم)
gravity, weight, avoirdupois, heaviness, pressure

ضغطه (اسم)
compression, shock, pressure, bruise, squeezing, compressing, contusion, forcing, trauma, pressuring

فشار (اسم)
compression, rush, stress, tension, violence, hustle, constraint, pressure, oppression, thrust, push, press, pressing, squeeze, discharge head, vim, enforcement, impressure, inrush, squeeze play

مضیقه (اسم)
difficulty, pressure, pinch, difficult situation

زور (اسم)
strength, might, energy, force, violence, power, vivacity, hustle, zing, strain, vigor, pressure, thrust, push, dint, tuck, zip, vim, stunt, vis

پرس (اسم)
question, pressure, press

بار سنگین مصائب و سختیا (اسم)
pressure

تخصصی

[خودرو] فشار
[شیمی] فشار
[عمران و معماری] فشار
[برق و الکترونیک] فشار نیرو بر واحد سطح یا نیزوی تقسیم شده بر سطحی که روی آن توزیع شده است . معمولاً بر حسب نیوتن بر متر مربع یا پوند بر اینچ مربع ( psi ) بیان می شود . - فشار
[فوتبال] میزان فشار
[مهندسی گاز] فشار
[زمین شناسی] فشار - الف) نیروی اعمال شده در طول یک سطح حقیقی یا مجازی که بر مبنای مساحت سطح تقسیم می شود، نیروی واحد سطح اعمال شده بر سطح، توسط واسطه ای که با آن در تماس است. - ب) شکل کوتاه متداول برای فشار زمین ایستایی .
[نساجی] سیلندر اصلی ماشین چاپ غلتکی - سیلندر - فشار
[ریاضیات] فشار
[آب و خاک] فشار، بار

به انگلیسی

• exertion of force, compression, application of weight; weight, burden, encumbrance
apply force or weight, push, stress
pressure is the force produced when you press hard on something.
pressure is also the force that a quantity of gas or liquid has on a surface that it touches.
if someone puts pressure on you, they try to persuade you to do something.
if you pressure someone to do something, you try to persuade them forcefully to do it.
if you feel pressure, you feel that you have too much to do and not enough time to do it.
see also blood pressure.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیسنگینی، ضغطه، فشار، مضیقه، زور، پرس، بار ...معانی متفرقهچلانش، ( مجازی ) فشار ( زندگی و غیره ) ، گرفت ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: the applying of constant force upon a surface. • مشابه: crush, ...جمله های نمونه1. pressure toward conformity فشار برای هم نواسازی 2. air pressure فشار باد ( تایر ) 3. atmosph ...مترادفسنگینی ( اسم ) gravity, weight, avoirdupois, heaviness, pressure ضغطه ( اسم ) compression, shoc ...بررسی تخصصی[خودرو] فشار [شیمی] فشار [عمران و معماری] فشار [برق و الکترونیک] فشار نیرو بر واحد سطح یا نیزوی تقسی ...انگلیسی به انگلیسیexertion of force, compression, application of weight; weight, burden, encumbrance apply force or we ...
معنی pressure، مفهوم pressure، تعریف pressure، معرفی pressure، pressure چیست، pressure یعنی چی، pressure یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف p، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف p، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف p، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف p
کلمه بعدی: pressure alarm
اشتباه تایپی: حقثسسعقث
آوا: /فشار/
عکس pressure : در گوگل
معنی pressure

پیشنهاد کاربران

سنگینی

محدودیت
فشار
جبر
به معنی فشار که مسلما معنی اش در انسانها و اشیا متفاوت است
انسانها:نگرانی، مضیقه
اشیا:فشردگی، تراکم مثل:گاز، آب و. . .
Stress
مجبور به کاری شدن/کردن
Work pressure
فشار کار
فشار

The force that a gas or liquid has a when it is contained inside some thing:worries or difficulteis that some body has because they had too much to deal with:strees:she had high blood pressure
Pressure someone into doing something
کسی را مجبور به انجام کاری کردن ( با به وجود آوردن این احساس در آنها که انجام آن کار، وظیفه ایشان است. )
Pressurize
فشار، محدودیت، سنگینی
بعضی وقتها معنی قانع کردن هم میده مثال.
Biden pressured ghani to create perception Taliban weren't winning
بایدن غنی رو قانع کرد که احساس کنه ( خرش کرد ) طالبان نمیتونن پیروز بشن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما