preoccupied

/priˈɑːkjəˌpaɪd//priːˈɒkjʊpaɪd/

معنی: گرفتار، شیفته، پریشان حواس، پرمشغله
معانی دیگر: کاملا در فکر چیزی، مجذوب، دلواپس، دربند چیزی، از پیش سرگرم، از قبل مشغول (کاری)، (نام هایی که در رده بندی موجودات به کار می روند) قبلا استعمال شده، پیش گرفته، با حواس پرتی، (به طور) سرسری
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: entirely engrossed in thought.
مترادف: abstracted, engrossed, immersed, musing
مشابه: absent-minded, absorbed, consumed, contemplative, distracted, meditative, pensive, reflective, remote

- He was preoccupied and failed to hear her repeated questions.
[ترجمه احمد] او حواسش پرت بود و نتوانست سوالهای مکرر او را بشنود.
|
[ترجمه بهمن] ذهنش درگیر بود و از شنیدن سوالات مکرر او بازماند
|
[ترجمه ترگمان] او حواسش پرت بود و از شنیدن پرسش های مکرر او عاجز بود
[ترجمه گوگل] او مشغول به کار شد و سؤالات مکررش را شنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: already taken or filled.
مشابه: claimed, filled, occupied, taken

جمله های نمونه

1. Getting to school in time for the test preoccupied Judy's mind.
به موقع رسیدنبه مدرسه برای امتحان,ذهن جودی را به خود مشغول کرد

2. My boss is always preoccupied with ways of cutting down on the workers' lateness.
رئیس من همیشه ذهنش درگیر شیوه های کاهش تاخیر کارمندان است

3. Charity cases preoccupied Mrs. Reynaldo's attention.
امور خیریه تمام توجه خانم رینالدو را به خود مشغول کرد

4. financial worries preoccupied her during the whole trip
در تمام مدت سفر نگرانی های مالی فکر او را به خود معطوف کرده بود.

5. the only thing that has preoccupied him is money
یگانه چیزی که فکر او را به خود مشغول کرده پول است.

6. all the time i was talking to her she seemed preoccupied
در تمام مدتی که با او حرف می زدم به نظر می رسید که در عالم دیگری سیر می کند.

7. he can't do anything else, because thoughts of marriage have lately preoccupied him
کار دیگری از او ساخته نیست چون اخیرا فکر و ذکرش ازدواج شده است.

8. What's wrong with Cindy? She seems a little preoccupied.
[ترجمه ترگمان]سیندی چش شده؟ به نظر یه خورده سرش شلوغه
[ترجمه گوگل]با سیندی اشتباه است؟ او به نظر می رسد کمی مشکوک است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. You look preoccupied: what are you thinking of?
[ترجمه ترگمان]نگران به نظر می رسی: به چی فکر می کنی؟
[ترجمه گوگل]به نظر شما دچار مشکلی هستید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. She seemed preoccupied all the time I was talking to her.
[ترجمه ترگمان]در تمام مدتی که با او حرف می زدم او گیج به نظر می رسید
[ترجمه گوگل]او تمام وقت به صحبت کردن با او مشغول شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. He answered me in a rather preoccupied manner.
[ترجمه ترگمان]او با قیافه ای متفکر به من جواب داد
[ترجمه گوگل]او به شیوه ای دشوار به من جواب داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. So have we become a self-centred society, preoccupied with materialism?
[ترجمه ترگمان]بنابراین آیا ما یک جامعه خود محور هستیم، و با مادی گری درگیر هستیم؟
[ترجمه گوگل]پس ما تبدیل به یک جامعه متمرکز هستیم که با مادیگرایی مشغول است؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. His mannerisms are more those of a preoccupied math professor.
[ترجمه ترگمان]رفتارش نسبت به آن استاد ریاضی پریشان و متفکر است
[ترجمه گوگل]شیوه های او بیشتر از استاد ریاضی مشغول است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. I was too preoccupied to hear the bell.
[ترجمه ترگمان]خیلی سرم شلوغ بود که صدای زنگ را بشنوم
[ترجمه گوگل]من خیلی ناراحت شدم که صدای زنگ را شنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. You were too preoccupied to notice me at the bus stop yesterday.
[ترجمه ترگمان]تو خیلی نگران این بودی که تو ایستگاه اتوبوس به من توجه کنی
[ترجمه گوگل]شما خیلی دغدغه داشتید دیروز متوجه شوید که در ایستگاه اتوبوس ایستاده بودید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. He was too preoccupied with his own problems to worry about hers.
[ترجمه ترگمان]او خیلی حواسش به مشکلات خودش بود تا در مورد زندگی او نگران باشد
[ترجمه گوگل]او بیش از حد با مشکلات خود برای نگرانی در مورد خود مشغول بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. The question of going to the Mount Tai preoccupied his mind.
[ترجمه ترگمان]مساله رفتن به کوه تای ذهن او را به خود مشغول می داشت
[ترجمه گوگل]سؤال رفتن به کوه تایل، ذهن او را مورد توجه قرار داد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Why is the media so preoccupied with the love lives of politicians?
[ترجمه ترگمان]چرا رسانه ها آنقدر درگیر زندگی سیاستمداران هستند؟
[ترجمه گوگل]چرا رسانه ها با زندگی عاشق سیاستمداران مواجه هستند؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. The front seats have been preoccupied.
[ترجمه ترگمان]صندلی های جلو سرش شلوغ بوده
[ترجمه گوگل]صندلی های جلو مشغول بوده اند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. He's completely preoccupied with all the wedding preparations at the moment.
[ترجمه ترگمان]او کاملا حواسش به همه تدارکات عروسی است
[ترجمه گوگل]او در حال حاضر با تمام تهدیدهای عروسی مواجه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. He was too preoccupied with his own thoughts to notice anything wrong.
[ترجمه ترگمان]او خیلی حواسش به افکار خودش بود که متوجه هیچ چیز اشتباهی نشود
[ترجمه گوگل]او بیش از حد به افکار خود فکر کرد که هر چیزی اشتباه را متوجه شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

گرفتار (صفت)
involved, afoul, captive, preoccupied

شیفته (صفت)
mad, captive, preoccupied, amorous, fond, gaga

پریشان حواس (صفت)
preoccupied, distraught

پرمشغله (صفت)
preoccupied, hardscrabble

به انگلیسی

• busy, engaged; lost in thought, occupied with meditations; taken, previously occupied, previously acquired (property)
someone who is preoccupied is thinking a lot about one particular thing, and seems to hardly notice other things.

پیشنهاد کاربران

مشفقانه
( of a matter or subject ) dominate or engross the mind of ( someone ) to the exclusion of other thoughts.
موضوع یا نکته یا مطلبی که به ذهن کسی غلبه یا تسلط یابد ( درگیر خود کند ) بطوریکه سایر موارد را از ذهن دور کند ( خارج کند )
"his mother was preoccupied with paying the bills"
"مادرش درگیر پرداخت صورتحساب بود"
منظور مشغله یا چالش ذهنی با یک مورد خاص است.

اما occupy به هر نوع اشغال کردن یا تصرف یا پرکردن فیزیکی و ذهنی گفته میشود.
reside or have one's place of business in ( a building ) . اقامت داشتن یا داشتن محل کسب و کار خود را در ( ساختمان ) .

"the rented flat she occupies in Hampstead" "ساختمان اجاره ای که او در Hampstead در اختیار گرفته"

fill or take up ( a space or time ) . پر کردن یا گرفتن ( یک فضا یا زمان ) .

"two long windows occupied almost the whole of the end wall""دو پنجره طولانی تقریبا تمام دیوار انتهایی را اشغال کردند"

fill or preoccupy ( the mind ) . پر کردن یا مشغول کردن ( ذهن ) .
"her mind was occupied with alarming questions""ذهن او با سوالات مضطرب کننده اشغال شد"

take control of ( a place, especially a country ) by military conquest or settlement.

کنترل ( محل، به ویژه کشوری ) با نسخیر یا توافق نظامی.
"Syria was occupied by France under a League of Nations mandate""سوریه تحت حکم ملل متحد توسط فرانسه اشغال شد"
مشغولیت ذهنی داشتن ( بخصوص در موردی خاص )
در بند ِ چیزی بودن
کاملاً در فکر چیزی بودن
دل مشغول چیزی بودن
حواس پرت ِ چیزی بودن
بیش از حد به چیزی فکر کردن

مشغول
از فکر ، برچسب و مفاهیم ذهنی اشباع شدن ( پیش از آنکه به شکل حقیقی تجربه شوند )
گرفتار ( ذهنی ) چیزی بودن
مجذوب
اشتغال ذهنی
فکری، پریشان خاطر، تومُخی داشتن
شیفته
بیش از حد وقت خود را برای فکر کردن به موضوع خاصی گذاشتن
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما