pregnant

/ˈpreɡnənt//ˈpreɡnənt/

معنی: ابستن، بار دار، حامله، ابسته
معانی دیگر: آبستن، خوش قریحه، پرابتکار، پراندیشه، نوآور، ابتکار آمیز، پربار، پرمعنی، پرچم، معنی دار، مملو (از)، سرشار (از)، اماده اختراع، در بردارنده، بادکننده
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
مشتقات: pregnantly (adv.)
(1) تعریف: of a woman or other female mammal, bearing one or more developing fetuses in the womb.
مترادف: gravid, with child
مشابه: parturient

(2) تعریف: full or fraught (usu. fol. by with).
مترادف: fraught, full, instinct, replete
مشابه: brimming, charged, imbued, pervaded, rich, rife

- pregnant with meaning
[ترجمه ترگمان] باردار از معنا
[ترجمه گوگل] حامله با معنای
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: fertile or creative.
مترادف: fecund, fertile
مشابه: productive, prolific

(4) تعریف: full of significance.
مشابه: charged, heavy, knowing, loaded, meaning, meaningful, significant, suggestive, telling

- a pregnant remark
[ترجمه ترگمان] یک حرف حامله است،
[ترجمه گوگل] یک نظر باردار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. a pregnant silence
سکوت پرمعنی

2. some pregnant women engage in geophagy
برخی از زنان آبستن خاک خواری می کنند.

3. the pregnant imagination of this poet
تخیل پربار این شاعر

4. the pregnant mother began to peak
مادر آبستن شروع کرد به نحیف شدن.

5. the pregnant woman went into labor
زن حامله دردش شروع شد.

6. the pregnant woman's craving for sour food
ویار زن آبستن نسبت به غذای ترش

7. to become pregnant
آبستن شدن

8. our cat was pregnant and she gave birth yesterday
گربه ی ما آبستن بود و دیروز زایید.

9. the future is pregnant with dangerous events
آینده آبستن حوادث خطرناکی است.

10. she is six months pregnant
شش ماهه آبستن است.

11. the bulge of a pregnant woman's stomach
برآمدگی شکم زن آبستن

12. they bundled away the pregnant servant to her village
کلفت آبستن را فورا به ده خود فرستادند.

13. the smell of food nauseated the pregnant woman
بوی غذا زن آبستن را دچار تهوع کرد.

14. the test was positive: you are pregnant
نتیجه آزمایش مثبت بود: شما آبستن هستید.

15. they dragooned him into marrying the pregnant girl
او را وادار کردند که دختر آبستن را بگیرد.

16. those who don't want to get pregnant should use contraceptives
کسانی که نمی خواهند حامله شوند باید از قرص (داروی) ضدحاملگی استفاده کنند.

17. the decent thing to do is to marry the pregnant girl
کار درست این است که با دختر آبستن ازدواج بکنی.

18. Pregnant women received a double ration of milk.
[ترجمه شکیبا] خانمهای باردار سهمیه شیر رادوبرابر دریافت نمودند.
|
[ترجمه ترگمان] یه زن حامله یه مقدار شیر از شیر دریافت کرده
[ترجمه گوگل]زنان باردار شیر دوش را دریافت کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. She is/got pregnant by another man.
[ترجمه ترگمان]او توسط مرد دیگری باردار شده است
[ترجمه گوگل]او یکی دیگر از باردار است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. Then she dropped her bombshell. " I'm pregnant.
[ترجمه ترگمان]آن وقت زن her را رها کرد و گفت: \" من حامله ام
[ترجمه گوگل]سپس او را بمب گذاری کرد ' من باردارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. A woman is pregnant for ten months before a child is born.
[ترجمه ترگمان]یک زن به مدت ده ماه قبل از تولد کودک باردار است
[ترجمه گوگل]یک زن باردار به مدت ده ماه قبل از تولد فرزند است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

22. Helen aborted when she was three months pregnant.
[ترجمه مریم] هلن بچه ی سه ماهه اش را سقط کرد.
|
[ترجمه ترگمان]هلن زمانی که سه ماه حامله بود، سقط شد
[ترجمه گوگل]وقتی سه ماهه باردار شد، هلن آن را قطع کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

23. Pregnant women often suffer from iron deficiency.
[ترجمه مریم] زنان باردار اغلب دچار کمبود آهن می شوند.
|
[ترجمه ترگمان]زنان حامله اغلب از کمبود آهن رنج می برند
[ترجمه گوگل]زنان باردار اغلب از کمبود آهن رنج می برند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

24. The pregnant woman needed to breathe deeply when her heart was beating with such fierceness.
[ترجمه ترگمان]زن حامله باید نفس عمیقی بکشد، در حالی که قلبش با چنان تندی می زد
[ترجمه گوگل]زن باردار نیاز به عمیق نفس کشیدن، زمانی که قلب او با چنین سرخوردگی ضرب و شتم بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

25. Guess what? I'm pregnant.
[ترجمه ترگمان]حدس بزن چی شده؟ من حامله هستم
[ترجمه گوگل]حدس بزن چی شده؟ من باردارم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

26. Now that you're pregnant you'll have to plan ahead.
[ترجمه ترگمان]حالا که حامله ای باید جلو خودت رو بگیری
[ترجمه گوگل]اکنون که باردار هستید باید برنامه ریزی کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ابستن (صفت)
great, big, anticipant, pregnant, expectant, enceinte, gravid, heavy

بار دار (صفت)
anticipant, pregnant, gravid, heavy

حامله (صفت)
pregnant, enceinte

ابسته (صفت)
pregnant

تخصصی

[بهداشت] آبستن

به انگلیسی

• carrying a child in the uterus; fertile (about women or female animals); fecund, fruitful; full of significance, having many meanings
if a woman or female animal is pregnant, a baby is developing in her body.

پیشنهاد کاربران

بارداری، ،
meaningful
علاوه بر حامله
پر بار بودن، پر بودن از یک چیزی برای مثال یک ایده
پُر
حامله
نو آور
1. اون پا به ماهه
She's heavily pregnant
2. چند ماهته ؟ چند ماهه حامله ای؟
?How many months pregnant are you
3. بچه قبل اینکه به دنیا بیاد مرد . یا مرده به دنیا اومد
The baby was stillborn
4. بچه ش افتاد
She had a miscarriage
5. بچه شو سقط کرد
She had an abortion
6. مرخصی زایمان
Maternity leave
7. سر زا مُرد
She died in childbirth
8. روش های جلوگیری
Methods of contraception
9. بچه را از شیر گرفتن
To wean a baby
10. نمیتونه بچه دار شه
She won't be able to have baby
11. اون سزارین کرد
She had a Caesarean section


بارور
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما