precipitated

جمله های نمونه

1. events that precipitated the war
رویدادهایی که جنگ را تسریع کردند

2. the cart overturned and precipitated me into the ditch
گاری چپه شد و مرا به درون چاله افکند.

انگلیسی به انگلیسی

• hurried, rushed, accelerated, quickened

پیشنهاد کاربران

تسریع شدن
تشدید شدن
رسوب شده
فرو نشستن ( درد ) کم شدن
Hasten
شتابان، سریع کردن
ته نشست شدن و رسوب کردن ( درزمین شناسی )