1. events that precipitated the warرویدادهایی که جنگ را تسریع کردند2. the cart overturned and precipitated me into the ditchگاری چپه شد و مرا به درون چاله افکند.
تسریع شدنتشدید شدنرسوب شدهفرو نشستن ( درد ) کم شدنHastenشتابان، سریع کردنته نشست شدن و رسوب کردن ( درزمین شناسی )+ عکس و لینک