pivotal step

پیشنهاد کاربران

پی - و - تَل
🔸 معادل فارسی:
• گامِ کلیدی / قدمِ سرنوشت ساز
• مرحله ی تعیین کننده
• نقطه ی عطفِ یک فرایند
🔸 مثال ها:
• "The ceasefire agreement was a pivotal step toward ending the decades - long conflict. "
...
[مشاهده متن کامل]

( توافقِ آتش بس، یک گامِ کلیدی برای پایان دادن به درگیریِ چندین دهه ای بود. )
• "Her decision to pursue a PhD was a pivotal step in her academic career. "
( تصمیمِ او برای ادامه ی دکترا، یک قدمِ سرنوشت ساز در مسیرِ تحصیلی اش بود. )
• "The company's investment in AI marked a pivotal step in its digital transformation. "
( سرمایه گذاریِ شرکت در هوش مصنوعی، نشان دهنده ی یک گامِ تعیین کننده در تحولِ دیجیتالِ آن بود. )
• "The election of the new leader was a pivotal step for the party's future. "
( انتخابِ رهبرِ جدید، یک گامِ کلیدی برای آینده ی حزب بود. )