برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1473 100 1

pry

/ˈpraɪ/ /praɪ/

معنی: دیلم، فضول، اهرم، فضولی، کنجکاوی، فضولانه نگاه کردن، با دیلم یا اهرم بلند کردن، کاوش کردن، سر و گوش آب دادن، بادقت نگاه کردن
معانی دیگر: (با زور و به کمک دیلم و غیره) باز کردن، کندن، (پول یا اطلاع و غیره) در کشیدن، (ابزار برای کندن یا بلند کردن چیزی) دیلم، میخکش، دستک، پشنگ، بارخیز، میله، منقاش، عمل اهرم، پشنگش، اهرم بندی، کنجکاوی کردن، فضولی کردن، (کنجکاوانه) نگاه کردن

بررسی کلمه pry

فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: pries, prying, pried
(1) تعریف: to be offensively inquisitive about another's private affairs.
مترادف: butt in, meddle, nose around, snoop
مشابه: gossip, interfere, interlope, poke

- It is rude to pry.
[ترجمه ترگمان] فضولی کردن بی ادبیه
[ترجمه گوگل] بی ادب است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to look closely and with curiosity, often with furtiveness; peer.
مترادف: peek, peer
مشابه: delve, explore, ferret, poke, probe, rubberneck, scan, scrutinize, search, sneak

- They were prying into our files.
[ترجمه ترگمان] اونا دزدکی وارد پرونده ما شدن
[ترجمه گوگل] آنها به فایل های ما خیره شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه pry در جمله های نمونه

1. you can't pry money out of a miser
از خسیس با منقاش هم نمی‌شود پول در کشید.

2. he likes to pry into other people's affairs
او دوست دارد سر از کار دیگران در بیاورد.

3. I don't want to pry, but I need to ask you one or two questions.
[ترجمه ترگمان]نمی‌خواهم فضولی کنم، اما باید یکی دو سوال ازت بپرسم
[ترجمه گوگل]من نمیخواهم در موردش حرف بزنم، اما باید از شما یک یا دو سوال بپرسم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. As a reporter, I was paid to pry into other people's lives.
[ترجمه ترگمان]به عنوان یک گزارشگر من برای فضولی کردن به زندگی دیگران پرداخت شدم
[ترجمه گوگل]به عنوان خبرنگار، من به زندگی دیگران پرداختم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. We use an iron bar to pry open the box.
[ترجمه ترگمان]ما از یه میله آهنی برای باز کردن جعبه استفاده می‌کنیم
[ترجمه گوگل]ما از یک نوار آهن استفاده می کنیم تا جعبه را باز کنیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. We finally managed to ...

مترادف pry

دیلم (اسم)
lever , auger , crowbar , jimmy , crow , gad , gavelock , pry , wimble
فضول (اسم)
bur , pragmatic , blab , voyeur , pry , nosy , prier , intruder , blabber , busybody , tamperer , meddler , obtruder
اهرم (اسم)
lever , crowbar , crow , fulcrum , pry , handspike
فضولی (اسم)
pry , interference , intrusion , officiousness
کنجکاوی (اسم)
pry
فضولانه نگاه کردن (فعل)
pry
با دیلم یا اهرم بلند کردن (فعل)
pry
کاوش کردن (فعل)
probe , delve , pry , dig , forage , explore , prog
سر و گوش آب دادن (فعل)
sound , query , pry , feel out , ferret out , pump
بادقت نگاه کردن (فعل)
gaze , pry

معنی عبارات مرتبط با pry به فارسی

فضول اقا

معنی کلمه pry به انگلیسی

pry
• look curiously, peep, peer; meddle, interfere; force open, wrest open with a crowbar or similar tool
• when someone pries, they try to find out about someone else's private affairs.
• if you pry something open or pry it away from a surface, you force it open or force it to come away from the surface; used in american english.
pry loose
• remove (from under a heavy object), extricate
paul pry
• nosy prying and meddlesome person

pry را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

سعید پارساپور
ور رفتن، پیله کردن، دستکاری کردن ، بند کردن به چیزی
حسین اسماعیلی زاد
در زندگی خصوصی کسی فضولی کردن
لیلی موسوی
سَرَک کشیدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pry
کلمه : pry
املای فارسی : پری
اشتباه تایپی : حقغ
عکس pry : در گوگل

آیا معنی pry مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )
شبکه مترجمین ایران