برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1573 100 1
شبکه مترجمین ایران

police

/pəˈliːs/ /pəˈliːs/

معنی: پاسبان، اداره شهربانی، اداره یا حکومت کردن، حفظ نظم و ارامش کردن، بوسیله پلیس اداره و کنترل کردن
معانی دیگر: نظمیه، (با فعل جمع) پاسبانان، افراد (یا افسران) پلیس، مامور(ان) امنیتی، مستحفظ، مامور(ان) انتظامی، پاسبانی کردن، پاس دادن، مراقبت کردن، پاییدن، مهار کردن، (قدیمی) نظم عمومی، (ارتش) دژبان (military police هم می گویند)، (امریکا- معمولا با: up) دژبانی کردن، حفظ نظم وارامش کشور یاشهری را کردن

بررسی کلمه police

اسم ( noun )
(1) تعریف: a department of a town, city, or state government that has the authority of enforcing laws, investigating crimes, and maintaining order; police force.
مشابه: law

- She witnessed the accident and immediately called the police.
[ترجمه ترگمان] او حادثه را مشاهده کرد و بلافاصله به پلیس زنگ زد
[ترجمه گوگل] او شاهد تصادف بود و بلافاصله پلیس را صدا زد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: (used with a pl. verb) members of such a department or civil force, or all the members collectively.

- The building was surrounded by police, who were heavily armed.
[ترجمه ترگمان] ساختمان توسط پلیس احاطه شده بود که به شدت مسلح بودند
[ترجمه گوگل] این ساختمان توسط پلیس احاطه شده بود، که به شدت مسلح بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- What time did the police arrive at the scene?
[ترجمه ترگمان] پلیس چه ساعتی به صحنه رسید؟
[ترجمه گوگل] چه زمانی پلیس به صحنه رسید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه police در جمله های نمونه

1. police cars and ambulances and factories have sirens
ماشین‌های پلیس و آمبولانس‌ها و کارخانه‌ها آژیر دارند.

2. police corruption
فساد در (دستگاه) پلیس

3. police raids upon gambling houses
ریختن پلیس به قمار خانه‌ها

4. police station
کلانتری،پاسگاه

5. police surrounded the house
پلیس خانه را محاصره کرد.

6. a police agent
پاسبان،آژان،کارمند شهربانی

7. a police blotter is a record of all arrests and charges
دفتر روزانه‌ی کلانتری عبارت است از ثبت کلیه‌ی بازداشت‌ها و اتهامات.

8. a police car swept her to the airport
ماشین شهربانی باشتاب او را به فرودگاه برد.

9. a police commissioner
رئیس شهربانی

10. a police decoy to lure drug dealers
تله‌ی پلیس برای به دام انداختن قاچاقچیان

11. a police officer
افسر شهربانی (پلیس)

12. a police officer who moonlights as a truck driver
افسر پلیس که بعد از ساعات کار،کامیون‌رانی می‌کند

13. a police plant
...

مترادف police

پاسبان (اسم)
peon , guard , bobby , constable , policeman , cop , police , gendarme , police patrol
اداره شهربانی (اسم)
police
اداره یا حکومت کردن (فعل)
police
حفظ نظم و ارامش کردن (فعل)
police
بوسیله پلیس اداره و کنترل کردن (فعل)
police

معنی عبارات مرتبط با police به فارسی

عملیات انتظامی محلی برای حفظ امنیت
(امریکا) دادگاه شهربانی، ضابطین شهربانی، کلانتری
سگ پلیس (به ویژه سگ گرگ)، سگ پاسبان، سگ پاسبان سگ گرگ
power police نیروی انتظامی، نیروی پلیس، دادگاه پلیس
اداره کل شهربانی
اجازه شاعر برای انحراف از قاعده بواسطه ضرورت شعری
رئیس دادگاه لغزش
اداره شهربانی
افسر پلیس، افسر شهربانی، پاسبان، مامور پلیس
force police نیروی انتظامی، نیروی پلیس، دادگاه پلیس
خبرنگارنظامی، مخبر پلیس
حکومت پلیسی، حکومت رعب و تهدید، اداره کشور بوسیله نیروی پلیس
کلانتری، ایستگاه پلیس، پاسگاه، مرکز پلیس
دژبان نیروی هوایی، مامور پلیس یا انتظامات نیروی هوایی
...

مخفف police

عبارت کامل: Protection of Life in Civil Establishment
موضوع: سازمانی
سازمان حفاظتی برای زندگی و سرمایه گذاری در موسسات مدنی

معنی police در دیکشنری تخصصی

police
[حقوق] پلیس، شهربانی، مأمورین شهربانی
[عمران و معماری] اتومبیل پلیس
[عمران و معماری] افسر پلیس - افسر راهنمایی
[عمران و معماری] کنترل توسط افسر پلیس - کنترل توسط افس راهنمایی - کنترل توسط عامل پلیس - کنترل توسط عامل راهنمایی
[برق و الکترونیک] رادیو پلیس تجهیزات مخابرات رادیویی دو طرفه که برای ارتباط خودرو بامرکز ودر بعضی موارد ارتباط خودرو به خودرو در داخل خودروی پلیس نصب می شود .
[عمران و معماری] گزارش پلیس
[عمران و معماری] پلیس راه
[عمران و معماری] پلیس راهنمایی

معنی کلمه police به انگلیسی

police
• civil service unit devoted to maintaining law and order; constables, officers of the law
• keep watch, guard, supervise; patrol, maintain law and order
• the police are the official organization that is responsible for making sure that people obey the law, or the people who are members of this organization.
• to police a place means to preserve law and order in it by means of the police or the army.
• see also policing.
police academy
• institute where police trainees are instructed
police arrived on the scene
• police got to the location, police arrived at the place
police bomb disposal expert
• police officer that is an expert at disabling bombs and other explosives
police brass
• police forces, squads of police officers
police cadet
• student in a police academy
police chase
• operation whereby the police run or drive after fugitives or someone fleeing the scene of a crime
police commander
• senior position on the police force
police constable
• a police constable is a policeman or policewoman of the lowest rank.
police court
• court for misdemeanors, court that conducts trials for minor offenses
police crackdown
• police action against -
police detective
• investigator on the police force, detective who pursues additional evidence in criminal cases
police dog
• dog used by the police (for following scent trails, etc.)
...

police را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

نشاط پاک نژاد
The police force is honorable
نيروي انتظامي گرامي
پارسی را پاس بداریم
بهتر است ما ایرانی ها به جای پلیس بگوییم �شهربانی� یعنی نگهدارنده شهر، شهرپا یا گروهی که شهر را می پایند. بسیار زیبا و رساست.

همانگونه که عرب ها نمی گویندپلیس یا مثلا بلیس، می گویند شرطة

محمد حسین کریمی
پلیس،پاسبان و...

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی police

کلمه : police
املای فارسی : پلیس
اشتباه تایپی : حخمهزث
عکس police : در گوگل

آیا معنی police مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )