برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1406 100 1

poise

/ˌpɔɪz/ /poɪz/

معنی: وضع، توازن، ثبات، وقار، نگاهداری، وزنه متحرک، بحالت موازنه دراوردن، ثابت واداشتن
معانی دیگر: هم سنگی، هم ترازی، میزان، حالت تعادل (فکری یا روحی و غیره)، متانت، سنگینی، فرهمندی، آرامی، بزرگواری، آرامش، آسودگی، (به حالت تعادل) نگهداشتن، معلق ماندن یا شدن، ساکن نگهداشتن، اندر واکردن یا شدن، به حالت آماده باش در آوردن، مترصد کردن یا شدن، کمین کردن، آماده شدن یا کردن، تعلیق، بلاتکلیفی، تردید، اندروایی، (نادر) وزن کردن، (شیمی) پواز، (معیار cgs برای سنجش چسبندگی یا viscosity) پواز (مخفف: p)، اونگ یا وزنه ساعت

بررسی کلمه poise

اسم ( noun )
(1) تعریف: a state or position of equilibrium; balance.
مترادف: balance, equilibrium, equipoise
مشابه: stasis, symmetry

(2) تعریف: the ability to conduct oneself confidently and comfortably; self-possession.
مترادف: aplomb, composure, equanimity, sang-froid, self-assurance, self-confidence, self-possession
مشابه: assurance, confidence, ease, equilibrium, grace, possession, savoir-faire, temper

(3) تعریف: the way one carries oneself; posture.
مترادف: attitude, carriage, posture
مشابه: bearing, comportment, mien, set
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: poises, poising, poised
• : تعریف: to put or hold in a position of equilibrium or readiness.
مترادف: balance, equilibrate
مشابه: counterbalance, counterpoise, stabilize

- He poised his hat on his knee.
[ترجمه ترگمان] کلاهش را روی زانویش گذاشت
[ترجمه گوگل] او کلاه خود را روی زانو خود گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The fisherman poised his rod and waited before casting.
[ترجمه ترگمان] ماهیگیر عصایش را جلو برد و قبل از اینکه به زمین بیفتد منتظر ماند
[ترجمه گوگل] ماهیگی ...

واژه poise در جمله های نمونه

1. poise of mind
تعادل فکری

2. a poise between conflicting impulses
همسنگی میان امیال متضاد

3. a woman of poise and charm
زنی متین و جذاب

4. knowledge gives one poise and independence
دانش به انسان وقار و استقلال می‌دهد.

5. to lose one's poise
خونسردی و متانت خود را از دست دادن

6. her arrival disturbed the poise of the meeting
ورود او آرامش جلسه را به هم زد.

7. a watch spring in perfect poise
فنر ساعت که کاملا میزان است

8. rest is needed to give poise to the nerves
استراحت برای آرامش اعصاب لازم است.

9. She never lost her social poise, however awkward the situation.
[ترجمه ترگمان]به هر حال، او تعادل اجتماعی خود را از دست نمی‌داد
[ترجمه گوگل]او هرگز از نظر اجتماعی خود را از دست نداده است، با این حال وضعیت را ناتوان می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. His performance was full of maturity and poise.
[ترجمه ترگمان]عملکرد او پر از بلوغ و وقار بود
...

مترادف poise

وضع (اسم)
deduction , stand , speed , action , gesture , behavior , demeanor , situation , status , position , disposition , imposition , trim , stick , pose , self , aspect , setup , ordonnance , bearing , poise , station , footing , deportment , lie , mien , posture , phase , situs , stance
توازن (اسم)
harmony , balance , parity , poise , equipoise
ثبات (اسم)
bookkeeper , constancy , recorder , fortitude , stability , stableness , poise , register , consistency , cataloger , cataloguer , fixity , consistence , immutability , grit , indelibility , permanency
وقار (اسم)
gravity , elegance , dignity , solemnity , poise , serenity , solemnization
نگاهداری (اسم)
support , hold , keep , subsistence , internment , poise , retention
وزنه متحرک (اسم)
poise
بحالت موازنه دراوردن (فعل)
stabilize , poise
ثابت واداشتن (فعل)
poise

معنی عبارات مرتبط با poise به فارسی

وضع قرار گرفتن سر روی تن
ترازوى هوا، هواکش
تعادل بدون پایه یا پشیبان، تعادل ناپایدار، موقر، متین

معنی poise در دیکشنری تخصصی

[نساجی] ثبات - توازن - وضع - نگهداری -آونگ
[ریاضیات] ثبات، توازن، آونگ، وزنه ی ساعت
[خودرو] پواز-واحد گرانروی مطلق

معنی کلمه poise به انگلیسی

poise
• stability; balance, equilibrium; composure, confidence; reasoning, discretion; erectness, uprightness
• balance; stabilize; hang, suspend
• if you behave with poise, you behave in a calm and dignified manner.

poise را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

na
باوقار
Tara
حالت آماده‌باش، آماده شدن
میثم علیزاده
وقار، متانت، توازن بین روح و جسم
مهدی باقری
تعادل، آرامش و سنگینی
نگه داشتن یه چیزی روی یه چیز دیگه با حفظ تعادل
مثلا روی سرت یه توپ نگه داری
Ayda
Balance , a calm and confident way of behaving

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی poise
کلمه : poise
املای فارسی : پیس
اشتباه تایپی : حخهسث
عکس poise : در گوگل

آیا معنی poise مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )