برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1725 100 1
شبکه مترجمین ایران

pointed

/ˌpɔɪntəd/ /ˈpoɪntɪd/

معنی: نوک دار، تیز، کنایه دار، نیش دار
معانی دیگر: نوک تیز، سر تیز، (طنز و اظهار و غیره) بجا، بموقع، کنایه آمیز، هدف گیری شده، نشانه گیری شده

بررسی کلمه pointed

صفت ( adjective )
مشتقات: pointedly (adv.), pointedness (n.)
(1) تعریف: having a tapered point.
مترادف: acuminate, acute, cuspidate, peaked, pointy, sharp
متضاد: blunt
مشابه: sagittal, spiny, swordlike, thorny

(2) تعریف: strongly implying or indicating something.
مترادف: barbed, insinuating, penetrating, piercing
مشابه: biting, cutting, incisive, keen, sharp, trenchant

- his pointed remarks
[ترجمه ترگمان] اشارات کنایه آمیز او
[ترجمه گوگل] اظهارات ذکر شده او
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: decided or pronounced.
مترادف: acute, intense, keen, penetrating, strong
مشابه: clear, decided, distinct, marked, pronounced, sharp

- a pointed sense of injustice
[ترجمه ترگمان] یک حس pointed
[ترجمه گوگل] یک نکته اشاره به بی عدالتی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

واژه pointed در جمله های نمونه

1. a pointed stick
چوب سر تیز

2. ali pointed out that he was unaware of their coming
علی خاطرنشان کرد که از آمدن آنها بی اطلاع است.

3. he pointed the gun at me
تپانچه را به طرف من (نشانه) گرفت.

4. peyman pointed to me
پیمان به من اشاره کرد.

5. she pointed out the new house
خانه‌ی تازه را از دور نشان داد.

6. she pointed with pride to the delicious meals she had cooked
او با افتخار به غذاهای لذیذی که پخته بود اشاره کرد.

7. her nose was salient and pointed
بینی او برآمده و نوک‌دار بود.

8. I couldn't help but notice the pointed remarks slung in my direction.
[ترجمه ترگمان]نتوانستم جلو خودم را بگیرم، اما متوجه اشارات خاصی که به سمت من آویخته شده بود شدم
[ترجمه گوگل]من نمی توانم کمک کنم، اما به نکات ذکر شده در جهت من توجه می کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. I nudged her and pointed to the man across the street.
[ترجمه ترگمان]به او سقلمه‌ای زدم و به مرد در خیابان اشاره کردم
[ترجمه گوگل]من او را پریدم و ب ...

مترادف pointed

نوک دار (صفت)
picked , sharp , acuminate , pointed , pointy , rostral , cuspidate , headed , fastigiate
تیز (صفت)
caustic , sharp , pointed , pointy , acute , hot , keen , shrill , brisk , spiky , poignant , biting , bitter , incisive , trenchant , pungent , mordacious , sharp-pointed , snippy
کنایه دار (صفت)
pointed , sly , ironic , witty , emblematic
نیش دار (صفت)
pointed , mordant , punctual , poignant , sarcastic , waspish

معنی pointed در دیکشنری تخصصی

pointed
[عمران و معماری] تیز شده - نوک تیز
[عمران و معماری] طاق شاخ بزی - قوس شاه عباسی
[نساجی] نخ کشی برگشته
[نفت] مته ی مارپیچ قیفی
[نساجی] زه کشی جناغی
[نساجی] بافت جناغی
[نفت] مته ی مارپیچ نوک باریک

معنی کلمه pointed به انگلیسی

pointed
• having a point; sharp, cutting; aimed, directed; demonstrative, showy, ostentatious
• something that is pointed has a point at one end.
• pointed comments or behaviour express criticism or warning in an obvious and often unpleasant way.
• see also point.
pointed shoes
• shoes that have a sharp edge in the front

pointed را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

azade
نقطه دار
کلامی
اشاره شد
ابراهیم جلیلی
اشاره کردن . نشانه گرفتن
Ayris Kianafshar
drew attention to something by holding out a finger
مهدی باقری
در رابطه با اشکال هندسی به معنای هرمی شکل، و نوک تیز میباشد
Alireza
نوک تیز
حامد نیشابوری
sharp pointed rod یعنی میله نوک تیز
محمدرضا خسروی
هدف دار

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی pointed

کلمه : pointed
املای فارسی : پینتد
اشتباه تایپی : حخهدفثی
عکس pointed : در گوگل

آیا معنی pointed مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )