برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
97 1433 100 1

pinch

/ˈpɪnt͡ʃ/ /pɪnt͡ʃ/

معنی: مضیقه، اندک، نیشگون، موقعیت باریک، جآنشین، تنگنا، قاپیدن، نیشگون گرفتن
معانی دیگر: نشگنج، (میان دو چیز سخت) فشردن، (قیچی و گاز انبر و غیره) گاز گرفتن، (وضع) فوق العاده، ابر روال، (وضع) اضطراری، ناچاری، درماندگی، دست تنگی، مشقت، سختی، کمبود، در مضیقه بودن، در تنگنا بودن، کمبود داشتن، دست تنگ بودن، دست به گریبان بودن با، دزدیدن، ناخونک زدن، (کفش و غیره - پا و غیره را) زدن، آزرده کردن، (به ویژه در آشپزی) به قدر یک سر انگشت، کمی، بی تاب کردن، تحت فشار دردناک قرار دادن، واپیچیده کردن، تکیده شدن یا کردن، پلاسیده شدن، پلاسیدن، پژمردن، جانشین، رزرو، علی البدل، (کشاورزی) سرشاخه زدن، جوانه گیری کردن، صرفه جویی کردن، کم خرج کردن، خساست به خرج دادن، ژکوری کردن، (خودمانی) بازداشت کردن، بازداشت، (رگه ی معدن) باریک شدن، کم کم تمام شدن، سربزنگاه

واژه pinch در جمله های نمونه

1. pinch pennies
(بیش از حد) صرفه‌جویی کردن

2. a pinch of salt
یک سر انگشت نمک

3. a pinch of tobacco
یک کمی توتون

4. a pinch runner
دونده‌ی جانشین

5. a labor pinch may be in the making
ممکن است با کمبود کارگر مواجه شویم.

6. these shoes pinch my toes
این کفش‌ها انگشتان پایم را می‌زنند.

7. in a pinch (or at a pinch)
در هنگام نیاز شدید،در مواقع اضطراری،در هنگام درماندگی،در تنگنا

8. with a pinch of salt
با احتیاط،با دیرباوری

9. the possibility of an electricity pinch
امکان کمبود برق

10. they are gradually feeling the pinch of economic competition
کم کم دارند فشار رقابت اقتصادی را احساس می‌کنند.

11. he is a good man to have when it comes to a pinch
در مواقع اضطراری آدم بدرد بخوری است.

12. i was making a lot of noise and my mother gave me a pinch in the leg
خیلی سر و صدا می‌کردم و مادرم رانم را نیشگون گرفت.

13. The recipe is for beef, but at a pinch you could use chicken.
...

مترادف pinch

مضیقه (اسم)
difficulty , pressure , pinch , difficult situation
اندک (اسم)
whit , scantling , pinch , paucity , drib , modicum , thrum , scruple
نیشگون (اسم)
pinch
موقعیت باریک (اسم)
pinch
جآنشین (اسم)
pinch
تنگنا (اسم)
fix , bottleneck , pinch , impasse , warpath , strait , jaw , cul-de-sac , hairbreadth
قاپیدن (فعل)
snatch , grab , snap , swoop , grasp , seize , catch , ravish , raven , pinch , nab , nail , grab off
نیشگون گرفتن (فعل)
pinch

معنی عبارات مرتبط با pinch به فارسی

(مکانیک) اهرم لب برگشته، دیلم سر کج
(فیزیک) اثر تنگش
(بیس بال) به جای چوگان زن اصلی بازی کردن
(بیش از حد) صرفه جویی کردن
در هنگام نیاز شدید، در مواقع اضطراری، در هنگام درماندگی، در تنگنا
ذره ذره پول خرج کردن، بالئامت خرج کردن

معنی pinch در دیکشنری تخصصی

pinch
[برق و الکترونیک] پینچ میله شیشه ای فشرده ای که پایه های داخلی لامپ ها ی الکترونی را نگه می دارد.
[زمین شناسی] تنگنا ، موقعیت باریک - فشردگی دیواره های یک رگه یا سقف و کف یک رگه زغالی به طوریکه زغال به سمت بیرون فشرده شود. - نازک شدگی لایه سنگ : - (الف) نازک شدگی یا فشردگی مشخص یک لایه سنگ؛ به عنوان مثال به هم رسیدن دیواره های یک رگه، یا بالا و کف یک لایه زغال سنگ، به نحوی که کانه یا زغال سنگ کم وبیش به صورت کامل جابجا شود. - (ب) بخش نازک یا باریک یک کانسار؛ بخشی از یک زون کانی که تقریباً قبل از گسترش آن در محلی دیگر برای تشکیل یک کانسار بزرگ ، ناپدید می شود.
[پلیمر] نقطه بحرانی
[زمین شناسی] ساخت باقلایی - وضعیت ساختمانی که عموماً در رگه های کوارتز و پگماتیت ها در سنگ های دگرگونی دیده می شود که درآن رگه در فواصلی نازک و مجدداً ضخیم میشود.(رمبرگ،1955).
[برق و الکترونیک] اثر تنگ شدگی 1. به هم فشرده شدن گاز یونیده به خط باریکی در مرکز لامپ الکترونی مستقیم یا حلقوی تو خالی شکل که جریان شدید از آن می گذرد . آن را تنگش نیز می نامند . 2. فشرده شدن و در بعضی موارد قطع شدن موقت فلز مذابی که جریان شدیدی از آن می گذرد .
[کوه نوردی] گیره ی نیشگونی
[برق و الکترونیک] تنجیدگی
[ریاضیات] لب به لب کردن
[برق و الکترونیک] ولتاژ تنجیدگی
[زمین شناسی] نازک شدن - نازک شدن تا ازبین رفتن. - پایان یا انتهای یک طبقه، رگه یا بخش دیگری از سنگ که به شکل پیشرونده در جهت افقی باریک یا ناز ...

معنی کلمه pinch به انگلیسی

pinch
• act of squeezing between a finger and thumb, tweak; ache, pain; little bit, small amount
• squeeze between a finger and thumb; compress; economize; steal, filch
• if you pinch someone, you squeeze a small piece of their flesh between your thumb and first finger. verb here but can also be used as a count noun. e.g. she gave my wrist a little pinch.
• a pinch of something is the amount of it that you can hold between your thumb and your first finger.
• if someone pinches something, they steal it; an informal use.
• see also pinched.
• if you are prepared to do something at a pinch, you will do it if it is absolutely necessary and if there is no alternative; an informal expression.
• if you are feeling the pinch, you do not have as much money as you used to, and cannot buy all the things that you want.
pinch bar
• rod, shaft, staff
pinch hitter
• (baseball) substitute batter, person who substitutes the regular batter; substitute for another in emergencies
pinch of
• small amount of, bit of
pinch of pepper
• small amount of pepper
pinch of snuff
• a portion of snuff (powdered tobacco which is inhaled)
pinch oneself
• abstain from, deny oneself -, refrain from -
pinch runner
• (baseball) player sent into a game as a substitute base runner
at a pinch
• in difficulty

pinch را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهدی
کش رفتن، دزدیدن
الیاس
دزدیدن
na
ذره
سید محمد هاشمی
(خودمونی) کش رفتن- بلند کردن

Eg: who's pinched my pen?
کی خودکارمو کش رفت؟

Eg: someone pinched my pen.
یه نفر خودکارمو کش رفت.
دهات جاني
نيشگون گرفتن قاپيدن
یاور منصوری
بازداشت کردن
what'd they pinch you for? برای چی بازداشتت کردن؟
Aida
در آشپزی: یه ذره
Fatemeh nasiri
to press something
رضا محمدی
1-نیشگون گرفتن (منظور هم نیشگون گرفتن با دست هست و هم اینکه لباس تنگ آدمو نیشگون میگیره)
He pinched his arm
These shoes are too tight, they pinch my feet
2-دزدیدن
he pinched my pen
3-کمی
a pinch of salt

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی pinch
کلمه : pinch
املای فارسی : پینچ
اشتباه تایپی : حهدزا
عکس pinch : در گوگل

آیا معنی pinch مناسب بود ؟           ( امتیاز : 97% )