بی ربط
بی اطلاع
بی خبر
در جریان نبودن
به روز نبودن
جدا شدن
۱. به روز نبودن در مورد چیزی
۲. بی خبر وبی اطلاع بودن از آشنا وکسی در حال حاضر
I've been away from the business for several years and feel quite out of touch.
I don't know if he still lives there. We've been out o
touch for some time.
از زندگی جدید و اتفاقات اخیر بی خبر بودن
اطلاعات روز رو نداشتن/بی خبر از علم روز
۱ ) در ارتباط نبودن. . . خارج از دسترس بودن
We've been out of touch for a couple of years
ما یکی دوساله که دیگه با هم در ارتباط نیستیم
۲ ) بی خبر بودن. . . نامطلوب بودن
I'm out of touch with modern medicine
من از پزشکی مدرن نامطلوب هستم
🔸 معادل فارسی:
• ( از واقعیت ) بی خبر بودن، ارتباط خود را با واقعیت از دست دادن
• ( از نظر اجتماعی ) از مد افتاده، ناآشنا با فرهنگ روز
• ( از افراد ) در تماس نبودن، قطع ارتباط کرده ( با کسی )
... [مشاهده متن کامل]
• ( در سیاست ) جدا از مردم بودن ( مشکلات و خواسته های آنان را درک نکردن )
🔸 مثال ها:
"The actor's political comments showed he was completely out of touch with the struggles of working - class people. "
اظهارات سیاسی آن بازیگر نشان داد که او کاملاً از مشکلات مردم طبقه کارگر جدا است ( واقعیت را نمی فهمد ) .
"I've been so busy with work that I'm out of touch with my old friends. I need to call them. "
آنقدر مشغول کار بوده ام که با دوستان قدیمی ام قطع ارتباط کرده ام. باید به آنها زنگ بزنم.
"The company's marketing strategy feels out of touch with modern environmental concerns. "
استراتژی بازاریابی شرکت نسبت به نگرانی های مدرن زیست محیطی ناآشنا ( از مد افتاده ) به نظر می رسد.
"He's a brilliant scientist, but he's completely out of touch when it comes to everyday life – he can't even cook an egg. "
او یک دانشمند نابغه است، اما وقتی به زندگی روزمره می رسد، کاملاً از واقعیت جدا است – حتی نمی تواند یک تخم مرغ بپزد.
Unavailable. غیر قابل دسترس
We are out of touch
از هم بی خبریم
در ارتباط نبودن
خارج از دسترس
بی خبر بودن، ارتباط نداشتن
تو باغ نبودن
غیرممکن، دور از دسترس
lacking up - to - date knowledge or information
"he seems out of touch with recent economic thinking"
lacking in awareness or sympathy
"we have been betrayed by a government out of touch with our values"
بی خبر
ناآگاه
بی اطلاع
بی اعتنا
بی خبر بودن ( از دیگری ) :نمیدونم هنوز انجاست یا نه، مدتیه از همدیگه بی خبر ( out of touch ) هستیم. *از مرحله پرت، کسی که با احساس و فکر دیگران غریبه است :من مدتهاست تو بورس نیستم و از ارقام بی اطلاعم ( از مرحله پرت هستم ) . . اون با نسل جوان بیگانست ( درکی از نسل جوان نداره )
out of touch قابل اعتماد نبودن
You are out of touch
تو باغ نیستی
i used to know about them but dont know the latest developments
بی اطلاع بودن
not having the same ideas as most people about sth
بی خبر بودن از وقایع
بی خبر بودن
در جریان امور نبودن
آپ دیت نبودن no update به روز نبودن احساس غریبگی کردن
I've been away from this business for several years and now I feel quite out of touch
با چیزی بیگانه بودن
he is out of touch with fashion=he can, t understand fashion
اطلاعات نداشتن - به روز نبودن - درک نکردن موضوعی
به روز نبودن - اطلاعات روز را نداشتن
To don't know about your environment
not know or understand recent ideas in a particular subject or area
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٢٧)