out of one's mind


1- دیوانه، روانی 2- (از شدت نگرانی یا غصه و غیره) بی حواس

پیشنهاد کاربران

خل وضع، دیوانه، از خود بی خود، سرگشته و حیران.
!?Isn t he just drunk out of his mind
احیانا از شدت میگساری نزده به سرش؟!
آیا او کاملا مست نیست؟
!He must be out of his mind to jump off that cliff
...
[مشاهده متن کامل]

باید زده باشه به سرش که بخواد از اون پرتگاه بپره!
She was out of her mind with worry when her son didn t come home on time
از شدت نگرانی از خود بی خود شده بود، وقتی پسرش به موقع خونه نیومد.
She was so excited about her surprise party that she was practically out of her mind
به قدری دریاره مهمانی غافلگیرکننده اش هیجان زده بود که عملا از خود بی خود شده بود!

بدون اراده، ازخودبیخود، شوریده، درحالت خلسه، شیفته، شیدا، واله، مدهوش، حیران، سرگشته، بی خبرازخود