🔸 معادل فارسی:
• خودکشی کردن
• به زندگی خود پایان دادن
• ( عامیانه ) خودش را کشت
مثال:
"After his wife died, he was so depressed he threatened to off himself. "
( بعد از مرگ همسرش، آنقدر افسرده بود که تهدید کرد خودش را می کشد. )
... [مشاهده متن کامل]
"The character offs herself in the final act of the play. "
( آن شخصیت در پرده آخر نمایشنامه خودکشی می کند. )
• خودکشی کردن
• به زندگی خود پایان دادن
• ( عامیانه ) خودش را کشت
مثال:
( بعد از مرگ همسرش، آنقدر افسرده بود که تهدید کرد خودش را می کشد. )
... [مشاهده متن کامل]
( آن شخصیت در پرده آخر نمایشنامه خودکشی می کند. )