جمله های نمونه

1. it occurred to me as an afterthought that he owed me money, too
بعدا به خاطرم خطور کرد که به من بدهکار هم بود.

2. something occurred to me that i had never thought of before
چیزی به خاطرم خطور کرد که هرگز فکرش را نکرده بودم.

3. her death occurred around noon
مرگ او حدود ظهر اتفاق افتاد.

4. he established the fact that he was not there when the murder occurred
او این واقعیت را اثبات کرد که هنگام ارتکاب قتل آنجا نبوده است.


[فوتبال] رخ داده –اتفاق افتاده

پیشنهاد کاربران

its the past form of "occur" so we can use 'happened" as a synonym
اتفاق افتاد
رخ داد
رخ دادن. اتفاق افتادن
What seemed like their last hope occurred to him
چیزی که بنظر میومد اخرین شانسشونه به ذهنش خطور کرد
Occurred to me
به ذهنم رسید
به ذهنم خطور کرد
where it is occurred = محل وقوع
when it is occurred = هنگام وقوع
اتفاق افتادن
به وقوع پیوستن
رخ دادن
اتفاق افتادن
رخ داد