برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1402 100 1

on the spot


1- در محل ذکر شده 2- فورا، بی درنگ 3- (خودمانی) گرفتار، در وضع بد، تحت فشار 4- (خودمانی) در خطر، در خطر مرگ

بررسی کلمه on the spot

عبارت ( phrase )
(1) تعریف: at once; immediately.
مترادف: immediately

(2) تعریف: in a troublesome or uncomfortable position.
مترادف: trapped

واژه on the spot در جمله های نمونه

1. He erected a monument on the spot where his daughter was killed.
[ترجمه ترگمان]او یک بنای یادبود را در محل کشته شدن دخترش بنا کرد
[ترجمه گوگل]او یک بنای یادبود را بر روی نقطه ای که دخترش کشته شده بود، بنا کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

2. Motorists can be fined on the spot for exceeding speed limits.
[ترجمه ترگمان]رانندگان را می توان در محل جریمه نقدی جریمه کرد
[ترجمه گوگل]رانندگان می توانند در محل برای جبران محدودیت های سرعت جریمه شوند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. The policeman arrested the thief on the spot.
[ترجمه ترگمان]پلیس دزد را در دم دستگیر کرد
[ترجمه گوگل]پلیس دزد را در محل دستگیر کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. His glance stayed posited on the spot.
[ترجمه ترگمان]نگاهش در جای خود ثابت ماند
[ترجمه گوگل]دیدگاه او در نقطه ای قرار گرفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

معنی عبارات مرتبط با on the spot به فارسی

(عامیانه) آدم آماده به خدمتگزاری، آدم در دسترس، خدمتکار، چاکر (johnny-on-the-spot هم می نویسند)
فی المجلس، مقدا، بی درنگ

معنی کلمه on the spot به انگلیسی

on the spot
• at once, immediately; in a difficult position, in an embarrassing position
• on-the-spot is used to describe something that happens in a place where other things have already happened or are happening, especially when there is not time for a great deal of preparation.
act on the spot
• act at once, act immediately
put on the spot
• place in a difficult situation, try to assassinate

on the spot را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

عباس كاراوند
در نقطه - در موقعيت-
Zahra
فورا. درجا
نسرین رنجبر
Adams and Hancok were on the spot!
آدامز و هانکوک در بد مخمصه ای گرفتار شده بودند
عاطفه انارکی
سریعا.در زمان و مکان مناسب
شهیار
در جا [ به معنی در محل خود ]
علی فرهادی
فوری،بی درنگ،بی معطلی،بدون اتلاف وقت،فورا،
Adel Chaichian
- در صحنه حادثه یا اتفاق
- فوراً، بی درنگ، بی معطلی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی on the spot
کلمه : on the spot
املای فارسی : اون تاه اسپات
اشتباه تایپی : خد فاث سحخف
عکس on the spot : در گوگل

آیا معنی on the spot مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )