برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1578 100 1
شبکه مترجمین ایران

occasional

/əˈkeɪʒənl̩/ /əˈkeɪʒənl̩/

معنی: وابسته به فرصت یا موقعیت
معانی دیگر: گهگاه، گاه گدار، نه همیشه، گاه و بی گاه، چند وقت یک بار، گهگاهی، سببی، به ندرت، کم، وابسته به یا در مواقع بخصوص، به مناسبت خاص، خاص، مربوط به بعضی از مواقع یا گاه و بیگاه

بررسی کلمه occasional

صفت ( adjective )
(1) تعریف: occurring infrequently or irregularly.
مترادف: infrequent, sporadic
متضاد: chronic, continual, frequent, general, habitual, incessant, nonstop, persistent
مشابه: casual, erratic, fitful, intermittent, irregular, periodic, scattered

- She gives me occasional lessons.
[ترجمه ترگمان] گاهی اوقات به من درس می‌دهد
[ترجمه گوگل] او به من درس های گاه به گاه می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: related to or intended for a specific occasion.
مترادف: ceremonial, holiday, special
مشابه: commemorative, festive, sacred

- occasional music
[ترجمه ترگمان] گاه به گاه موسیقی،
[ترجمه گوگل] موسیقی گاه به گاه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: serving or acting only infrequently or on occasion.
مترادف: casual
متضاد: customary, habitual
مشابه: incidental, infrequent, part-time, sporadic

- I'm an occasional gardener.
...

واژه occasional در جمله های نمونه

1. occasional verse
شعر ویژه‌ی مواقع بخصوص

2. an occasional fisherman
کسی که گاهگاهی ماهیگیری می‌کند.

3. an occasional table
میزی که در مواقع بخصوص به کار می‌رود.

4. he received occasional sums of money
گاه و بیگاه مبالغی پول دریافت می‌کرد.

5. the patient's occasional lapses into unconsciousness
بیهوش شدن گاه و بی‌گاه بیمار،فرو رفتن گهگاه بیمار در بیهوشی

6. there were occasional rains too
گاه و گداری باران هم می‌آمد.

7. he is an occasional smoker
او گهگاهی سیگار می‌کشد.

8. he takes an occasional leave of absence
او به ندرت از مرخصی بدون حقوق استفاده می‌کند.

9. their visits were occasional and brief
ملاقات‌های آنها چند وقت یک بار و مختصر بود.

10. his english wasn't bad but he made occasional howlers
انگلیسی او بد نبود ولی گهگاه اشتباهات خنده‌آوری می‌کرد.

11. Despite occasional patches of purple prose, the book is mostly clear and incisive.
[ترجمه ترگمان]با وجود قسمت‌هایی از نثر ارغوانی‌رنگ، کتاب اغلب صریح و صریح است
[ترج ...

مترادف occasional

وابسته به فرصت یا موقعیت (صفت)
occasional

معنی عبارات مرتبط با occasional به فارسی

پروانه فروش نوشابه در مواقع و جاهای معین

معنی کلمه occasional به انگلیسی

occasional
• occurring now and then, irregular, infrequent, incidental, on occasion
• occasional means happening sometimes, but not regularly or often.
occasional mistake
• accidental error, random error
occasional sexual relations
• sexual relations with a random partner (as opposed to a permanent mate)
occasional thunderstorms
• storm of rain thunder and lightning which only occurs sometimes

occasional را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

مهدی
موردی
یزدان
گهگاهی، به ندرت
فرهاد سليمان‌نژاد
في‌البداهه
farzaneh
استثنا
دوست هو ایی
مقطعی مانند
supporting occasional for line maintenance
پشتیبانی مقطعی خط تعمیر و نگهداری هواپیما
Parvajooon
هر از گاهی
sam
مناسبتی

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی occasional

کلمه : occasional
املای فارسی : اککسینل
اشتباه تایپی : خززشسهخدشم
عکس occasional : در گوگل

آیا معنی occasional مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )