برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
94 1467 100 1

observed

واژه observed در جمله های نمونه

1. i have observed that foreign students tend to isolate themselves
متوجه شده‌ام که شاگردان برون مرزی به انزوا گرایش دارند.

2. we always observed birthdays
ما همیشه زاد روزها را جشن می‌گرفتیم.

3. "this carpet", she observed slowly, "has several flaws"
((این فرش)) او به آهستگی گفت: ((چندین عیب دارد)).

4. troop movements can be observed from space
از فضا می‌توان نقل و انتقالات قشون را مشاهده کرد.

observed را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

sepideh
مشاهده شده
Mr.Galaxy 61
با دقت تماشا شده
samaneh
آشکار
کیانا
خیره شدن به چیزی
abolfaz mortazavi
متوجه شدن ،فهمیدن
mortezarohany
بررسی می شود
abolfaz
رعایت شدن
گلی افجه
مشاهده
بدقت دیدن
محدثه فرومدی
مورد مشاهده
الهام حمیدی
رویت شده
uSER
رعایت شدن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر


آیا معنی observed مناسب بود ؟           ( امتیاز : 94% )
شبکه مترجمین ایران