برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
99 1402 100 1

On

/ˈɑːn/ /ɒn/

معنی: روشن، برقرار، باعتبار، در مسیر، به پیش، همواره، بطرف، بنا بر، در روی، روی، در باره، راجع به، بالای، سر، بر، به، بر روی، در بر، بخرج، وصل، برای، بعلت
معانی دیگر: در، از، (ابزار برقی و ماشین آلات و غیره) روشن، مشغول کار، (جامه و غیره) پوشیده، به تن، (حرکت و عمل و غیره - همراه بافعل) حاکی از پیشروی یا ادامه، جلو، درباره ی، در باب، به مجرد، به محض، هنگام، جزو، در زمره، طبق، با، عمده، برتن، به جلو

بررسی کلمه On

پسوند ( suffix )
(1) تعریف: subatomic particle.

- proton
[ترجمه ترگمان] پروتون
[ترجمه گوگل] پروتون
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- electron
[ترجمه ترگمان] الکترون
[ترجمه گوگل] الکترون
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: unit or quantity.

- photon
[ترجمه ترگمان] فوتون
[ترجمه گوگل] فوتون
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- magneton
[ترجمه ترگمان]
[ترجمه گوگل] مغناطیس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: basic hereditary element.

...

واژه On در جمله های نمونه

1. on a friendly basis
به طریقی دوستانه،بادوستی

2. on a religious plane
از نظر مذهبی

3. on a weekly basis
به طور هفتگی

4. on account of his children he has five exemptions
به خاطر فرزندانش از پنج معافیت مالیاتی برخوردار است.

5. on an international level
(مجازی) در سطح بین المللی

6. on behalf of the bride and the groom, i wish to thank all the guests
به نمایندگی عروس و داماد از همه‌ی مهمانان تشکر می‌کنم.

7. on bended knee
زانو زده،زانو زنان

8. on both sides
در هر دو طرف

9. on ceremonious occasions the church is lavishly decorated
در مراسم سنتی کلیسا را کاملا آذین‌بندی می‌کنند.

10. on certain important points the letter is quite silent
آن نامه در مورد برخی نکات مهم کاملا گنگ است.

11. on fridays all the family gathered in the karaj garden
جمعه‌ها همه‌ی خویشاوندان در باغ کرج دور هم جمع می‌شدند.

12. on fridays, most shops are closed down
جمعه‌ها بیشتر مغازه‌ها تعطیل‌اند.

13. on good authority
...

مترادف On

روشن (صفت)
alight , light , bright , on , alive , clean , definite , explicit , express , unequivocal , shrill , vivid , set , transparent , intelligible , sunny , limpid , lucid , clean-cut , distinct , pellucid , clear-cut , cloudless , serene , diaphanous , eidetic , elucidated , fogless , luculent , legible , lightsome , nitid , perspicuous , transpicuous
برقرار (صفت)
on , confirmed , indefeasible
باعتبار (صفت)
on
در مسیر (قید)
on , en route
به پیش (قید)
on , forward , onward , forwards
همواره (قید)
on , always , ever
بطرف (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , unto , toward , with
بنا بر (حرف اضافه)
on , at
در روی (حرف اضافه)
on
روی (حرف اضافه)
aboard , on , over , in , upon , up , toward , o'er
در باره (حرف اضافه)
on , about , concerning , of , toward , re , in re
راجع به (حرف اضافه)
on , about , regarding , as to
بالای (حرف اضافه)
on , over , in , up , above , o'er
سر (حرف اضافه)
on , at , near , during
بر (حرف اضافه)
on , upon , at , against
به (حرف اضافه)
on , in , into , at , to , against
بر روی (حرف اضافه)
on , upon
در بر (حرف اضافه)
on
بخرج (حرف اضافه)
on
وصل (حرف اضافه)
on
برای (حرف اضافه)
on , to , toward , for , for the sake , in order that
بعلت (حرف اضافه)
on , due to , owing to

معنی عبارات مرتبط با On به فارسی

با کیفر اعدام
(کشتی بادبان دار) با بادبان های آماده ی رفتن در خلاف جهت باد
(خودمانی) در حال مستی، میخوارگی و بدمستی
(امریکا ـ عامیانه) دقیقا در جایی، در محدوده ی بسیار کمی
(امریکا - خودمانی) فعلا سخت سرگرم و علاقمند به کاری
تراز، هموار، هم سطح
دریک تراز، روی هم رفته
همتا، همانند، مشابه، نظیر، به موازات
(به طور) پاره وقت
(عامیانه) با کوشش کم، دو دستی (تقدیم شده)
کاملا در اختیار شخص، کاملا تحت کنترل
داوطلبانه
مجهز واماده جنگ
به طور نسیه، قسطی، به عنوان بیعانه، علی الحساب
بعلت، بواسطه، علی ا ...

معنی On در دیکشنری تخصصی

on
[برق و الکترونیک] روشن واژه ای که ( در برابر « خاموش » ) برای مشخص کردن وضعیت عملکرد یک قطعه یا یکی از دو حالت ممکن در مدار به کار می رود. - وصل ، روشن
[ریاضیات] رویِ
[زمین شناسی] رقومی سازی بر روی صفحه نمایش
[ریاضیات] واقع روی یک دایره، روی یک دایره، بر یک دایره، واقع بر دایره
[ریاضیات] در یک صفحه کلید
[ریاضیات] در یک خط
[حسابداری] علی الحساب
[حقوق] علی الحساب
[ریاضیات] متناوب، نوبتی، قطع و وصل
[فوتبال] پابه توپ
[فوتبال] روش تهاجمی پابه توپ
[حقوق] از جانب، از طرف، وکالتأ
[حقوق] اصالتأ
[ریاضیات] وارد شدن، اثر کردن
[کامپیوتر] افزوده شده ، مدارات ، سیستمها یا دستگاههای سخت افزار ی که می توانند به یک کامپیوتر متصل شوند تا حافظه و کارایی آن را افزایش دهند .
...

معنی کلمه On به انگلیسی

on
• activated; turned on
• forth; ahead; while continuing
• atop; as a part of; toward; from
on a daily basis
• every day
on a full stomach
• after eating a full meal
on a large scale
• on a wide scope, to a great extent, generally, in great measure, in a large amount
on a major scale
• largely, in a grand manner, widely
on a piecework basis
• by contract, by the individual part
on a regular basis
• regularly, in a regular manner
on a scratch
• at the time of a test, during a test
on a shoestring
• with meager resources, with very little means
on a stand by basis
• be prepared for action whenever the call comes; be on a waiting list, have the opportunity to join if there is a last minute vacancy
on a voluntary basis
• without pay, of one's own free will, willingly
on account
• advance, money given on credit
on account of
• for, because of, due to
on active duty
• serving in the military with regular duties and full salary
on active service
• actively serving in military service, actively working as a soldier
on air
• broadcasting; transmitting live on tv or radio, happening live during broadcasting
• very happily
on all fours
• on hands and knees
...

On را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

حسن لشکری
از_بر روی
رویا
روی
بالای
Somayeh .A
در
ebi
رو به
رو به جلو
سرگرم ، سرگرم کار ، در حال کار
رو به پیشرفت ، در حال پیشرفت
در گذر ، در جریان
در دست کار ، در دست انجام ، رو به انجام ، در حال انجام ، در دست اقدام

shiva_sisi‌
روی
آسا
Be on in somting
درگیر بودن با، یا شرکت کردن در، یا دانستن درباره یک برنامه
ستایش آریا
راجع به
کاربر آبادیس
بر اساسِ
on demand براساس نیاز
میلاد علی پور
بر محورِ ، در موردِ ، عطفِ به
erfan r
روی، بر روی، بالای
Mr_Abol._.fazl
در_بر_روی
Setare
سوار ،سوار چیزی بودن ،معنی riding هم میده
i was on train
سوار قطار بودم
رضا
به وسیله‌ی
anna
یه حرف اضافه به حساب میاد مثل به،در...
محدثه فرومدی
بر دوشِ
پیرامونِ، در زمینه، مربوط به، در خصوصِ، حولِ، بر سر
a book on development : کتابی پیرامون توسعه
a discussion on the existence of cities : بحثی بر سر موجودیت شهرها
میلاد علی پور
به استنادِ
میلاد علی پور
به سمتِ
بهار ابراهیمی
به همراه داشتن چیزی با خود

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی on
کلمه : on
املای فارسی : اون
اشتباه تایپی : خد
عکس on : در گوگل

آیا معنی On مناسب بود ؟           ( امتیاز : 99% )