برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1399 100 1

Officer

/ˈɑːfəsər/ /ˈɒfɪsə/

معنی: مامور، سر کرده، افسر، صاحب منصب، افسر معین کردن، فرماندهی کردن
معانی دیگر: کارمند (معمولا کارمند ارشد - انتخابی یا انتصابی)، مصدر کار، متصدی، (ارتش و شهربانی) افسر، افسری کردن، رجوع شود به: commissioned officer، (در خطاب به افسر پلیس) سرکار، افسر آموزش دادن یا تهیه کردن، فرمان دادن

بررسی کلمه Officer

اسم ( noun )
(1) تعریف: a person holding a position of trust and responsibility in a business organization or government agency.
مشابه: official

(2) تعریف: a person who has received a commission in the armed forces.

(3) تعریف: a policeman or policewoman.

واژه Officer در جمله های نمونه

1. an officer of the immigration office
یکی از ماموران اداره‌ی مهاجرت

2. an officer was barking orders
افسری داشت روی تلفن با صدای بلند فرمان می‌داد.

3. cable officer
افسر لنگر

4. each officer must be in the barracks by five a. m.
هریک از افسران باید قبل از پنج صبح در سربازخانه باشند.

5. every officer is assigned to a mess
هر افسر را مامور یک گروه هم‌خوراک می‌کنند.

6. staff officer
افسر ستاد

7. the officer cried, "charge!"
افسر فریاد زد: ((حمله‌!))

8. the officer gave the sleeping guard a jog
افسر،نگهبان خواب را با تکان بیدار کرد.

9. the officer glared at the fugitive soldier
افسر با خشم به سرباز فراری خیره شد.

10. the officer instructed the soldiers to shoot
افسر به سربازان دستور تیراندازی داد.

11. the officer mustered the sailors on the deck
افسر ملوانان را به عرشه فراخواند.

12. the officer rallied his scattered troops and prepared them for another attack
افسر قشون پراکنده‌ی خود را گرداوری کر ...

مترادف Officer

مامور (اسم)
agent , envoy , officer , functionary , assignee , envoi , pursuivant
سر کرده (اسم)
commander , leader , officer , general , ruler
افسر (اسم)
officer , praetor , praetorian , jemadar
صاحب منصب (اسم)
officer , official , officiary
افسر معین کردن (فعل)
officer
فرماندهی کردن (فعل)
officer

معنی عبارات مرتبط با Officer به فارسی

(ارتش) افسر نگهبان
(نیروی دریایی) افسر نگهبان
(ارتش) افسر دژبان، افسر نگهبان پادگان
(در مدارس) ناظم، سرپرست حضور و غیاب شاگردان
(در شرکت ها و سازمان ها) مدیر عامل، مدیر کل
(نیروی دریایی امریکا) ناو استوار یکم، ناوبان دوم
نظ، استوار یکم
(ارتش) افسر فرمانده، فرمانده یگان یا تاسیسات ویژه، افسر فرمانده
(ارتش) افسر دایم (در مقابل افسر وظیفه)، افسر کادر، افسر (دانشکده ی افسری دیده)
(ارتش) افسر اجراییات (توپخانه)، افسر انجامگر، معاون یکان، افسر تیر (توپخانه)
(ارتش) افسر رزمی، افسر رسته ی رزمی، افسر عملیات صحرایی
(نیروی دریایی) افسر پرچم، افسر پرچم دار، تیمسار، امیر، افسر دریایی، دریاسالار، دریادار، دریابان افسردریایی، دریاسالاریادریاداریادریابان، فرمانده بخش
...

معنی Officer در دیکشنری تخصصی

officer
[حقوق] مقام مسؤول، مأمور، متصدی، افسر
[ریاضیات] مدیر ارشد
[عمران و معماری] رئیس پروژه

معنی کلمه Officer به انگلیسی

officer
• commander; policeman; appointee
• in the armed forces, an officer is a person in a position of authority.
• people with responsible positions in organizations, especially government organizations, are also referred to as officers.
• members of the police force are sometimes referred to as officers.
officer candidate academic studies program
• pre-military academic studies
officer candidate expediency tests
• series of tests to determine if a soldier is suitable for being an officer
officer in charge
• military officer who is in command, supervising officer
officer of the court
• administrative worker of a court of law, court clerk
officer of the day
• military officer who is on-duty
officer of the guard
• officer that is the head of a guard patrol
officer of the watch
• military officer responsible when the commander in not present (in the navy)
administration officer
• officer who deals with administrative duties
armor officer
• officer in an armor division (military unit composed of armored forces)
artillery liaison officer
• artillery officer responsible for maintaining communications with other divisions of the army
artillery officer
• military officer in charge of a heavy weapons unit
assessing officer
• income tax official
be commissioned officer
• be given rank and authority as an office ...

Officer را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

بانو
پاچه خوار
👮‍♂️👮‍♀️
همان افسر
😊😊
A policeman or policewoman
نا شناس
پلیس
Aaaaaaaaa
پلیس زن یا مرد یکی از معنی های OFFICER
Mehdi
فرماندهی کردن
SR7🤟🏻
پلیس مرد با زن
Miss.Raya
A policeman or police woman
لطفا روی نام بنفش رنگ من که بالای نظرم هست کلیک کنید تا همه ی اطلاعات من را بفهمید .
لایک فراموش نشود .
با تشکر 😎💖
nima
افسر یا پلیس
shiva_sisi‌
A policeman or police woman
Z.N
👮‍♀️👮‍♂️
پلیس مرد یا زن
A policeman or policewoman
نوپو...
افسر..
مامور..
پلیس..
هرچی هست عشق است این شغل ها👮‍♂️👮‍♀️
💜 Amirmaghare_lover 💜
افسر پلیس👮

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی officer
کلمه : officer
املای فارسی : آفیسر
اشتباه تایپی : خببهزثق
عکس officer : در گوگل

آیا معنی Officer مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )