native

/ˈneɪtɪv//ˈneɪtɪv/

معنی: بچه، تنی، بومی، اهلی، محلی
معانی دیگر: سرشتی، نهادی، مادرزادی، غیراکتسابی (در برابر: اکتسابی acquired)، فطری، ذاتی، وابسته به محل یا پرگیر بخصوص، زاده ی، (زبان) مادری، ساده، طبیعی، بی شایبه، بی تصنع، ناب، سره، خلص، خالص، بی ریا، (در لسان سیاحان و غیره) سیاهپوست، سرخپوست، (ستاره خوانی) کسی که در برج بخصوصی به دنیا آمده است
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: being the place of birth or origin.
متضاد: exotic, nonnative
مشابه: aboriginal, home, natal, original

- his native land
[ترجمه Selin] سرزمین مادری اش
|
[ترجمه Ali] سرزمین مادر او
|
[ترجمه ترگمان] سرزمین مادری او
[ترجمه گوگل] سرزمین مادری خود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: originating with a person at birth; natural.
مترادف: inborn, inherent, innate
متضاد: acquired
مشابه: congenital, familial, genetic, hereditary, inherited, intrinsic, natural

- native intellect
[ترجمه ترگمان] هوش بومی
[ترجمه گوگل] عقل بومی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: belonging to a person or persons because of the place or situation of their birth.
مترادف: aboriginal, indigenous
متضاد: foreign, nonnative
مشابه: domestic, endemic, national, vernacular

- French is his native language.
[ترجمه Saeideh] فرانسوی زبان مادری اوست.
|
[ترجمه ترگمان] زبان مادری او است
[ترجمه گوگل] فرانسوی زبان مادری خود است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: occurring in nature.
مترادف: natural
مشابه: genuine

- native limestone
[ترجمه ترگمان] سنگ آهک بومی
[ترجمه گوگل] سنگ آهک بومی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: having origins in a particular country or area.
مترادف: aboriginal, endemic, homegrown, indigenous
متضاد: alien, foreign, imported, nonnative
مشابه: domestic, homebred, local, national

- native arts and crafts
[ترجمه ترگمان] هنرهای بومی و صنایع دستی
[ترجمه گوگل] هنرهای محلی و صنایع دستی
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: natively (adv.), nativeness (n.)
(1) تعریف: an original inhabitant of a given place, such as the aborigines of Australia.
مترادف: aborigine
متضاد: newcomer
مشابه: aboriginal

(2) تعریف: a person born or raised in a given place.
متضاد: alien, foreigner, nonnative
مشابه: aboriginal, citizen

- a native of Kansas
[ترجمه ترگمان] یکی از بومیان کانزاس
[ترجمه گوگل] بومی کانزاس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an animal or plant found naturally in a given place.
مترادف: endemic

- Lions are natives of Africa.
[ترجمه ترگمان] شیرها بومی آفریقا هستند
[ترجمه گوگل] شیرها بومیان آفریقا هستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. native gold
زر ناب

2. native industries
صنایع بومی

3. native intelligence
هوش فطری

4. native languages were relegated to a lower plane than latin
برای زبان های بومی رتبه ی کمتری قائل بودند تا زبان لاتین.

5. native plants
گیاهان بومی

6. native stones
سنگ های محلی

7. native women poising baskets full of fruits on their heads crossed the river
زن های بومی در حالی که سبد پر از میوه روی سرخود حمل می کردند از رودخانه عبور کردند.

8. a native of kerman
زاده ی کرمان

9. a native speaker of english
کسی که زبان مادری او انگلیسی است

10. fierce native tribes
قبایل بومی خونخوار

11. her native land
زادبوم او

12. his native talents
استعدادهای مادرزادی او

13. my native language is persian
زبان مادری من فارسی است.

14. the native population had been wasted by epidemics and famine
بیماری های همه گیر و قحطی جمعیت بومیان را تحلیل برده بود.

15. go native
رفتار و لباس بومیان را تقلید کردن،مثل بومیان زیستن،با اهل محل آمیزش کردن

16. one's native heath
موطن،زادگاه

17. the bakhtiaries' native costums made them highly visible in tehran
جامه های بومی (یا محلی) بختیاری ها آنها را در تهران انگشت نما می کرد.

18. english is the native language of england, the u. s., canada, australia, and others
انگلیسی زبان مادری مردم انگلیس،ایالات متحده،کانادا و استرالیا و غیره است.

19. salt in the native state
نمک در حالت طبیعی

20. the storm of native movies now flooding the country
سیل فیلم های وطنی که اکنون کشور را فرا گرفته است

21. i am a virgo native
من متولد برج سنبله هستم.

22. this tribe maintains its native customs with ceremonial dances
این قبیله از راه رقص های مذهبی رسوم محلی خود را حفظ می کند.

23. the right use of their native language
کاربرد صحیح زبان مادری آنها

24. he believed that france was the native leader of europe
او اعتقاد داشت که فرانسه رهبر طبیعی اروپا است.

25. he is pigging it with a native woman in a hut
او با یک زن بومی در کلبه ی کثیفی زندگی می کند.

26. he possessed several languages besides his native tongue
او علاوه بر زبان مادری به چند زبان دیگر مسلط بود.

27. he wrote mainly in his own native speech
او بیشتر به زبان بومی خودش می نوشت.

28. they want to return to their native land
آنها می خواهند به سرزمین بومی (یا اصلی) خود بازگردند.

29. this cypress is the patriarch of native trees, going back to the time of the dinosaurs
این سرو از کهن ترین درختان بومی اینجاست و قدمت آن به دوره ی دایناسورها برمی گردد.

30. he longed to go back to his native soil
از ته دل می خواست که بر سر زمین آبا و اجدادی خود باز گردد.

31. we have been sucked out of our native soil and scattered all over the world
ما از موطن خود بیرون کشیده شده و در سرتاسر جهان پراکنده گردیده ایم.

32. he gave only a dim inkling of his native intelligence
فقط آثار بسیار خفیفی از هوش مادرزادی خود را بروز داد.

33. the arrival of settlers accelerated the extinction of that native tribe
ورود کوچ نشینان انقراض آن قبیله ی بومی را تسریع کرد.

34. despite living in the city, her feeling and thoughts remained native
علی رغم زندگی در شهر احساسات و افکار او ساده و خالص باقی ماند.

35. the main item of the show was a program of native dances
رقص های بومی بخش عمده برنامه را تشکیل می داد.

مترادف ها

بچه (اسم)
native, fellow, baby, child, kid, infant, chick, cub, bairn, chicken, brood, calf, chit, whelp

تنی (صفت)
native, own, somatic

بومی (صفت)
aboriginal, native, indigenous, endemic, domestic, vernacular, aborigine, autochthonous

اهلی (صفت)
native, domestic, aborigine, tame

محلی (صفت)
native, vernacular, territorial, autochthonal, local, residential, autochthonous

تخصصی

[کامپیوتر] محلی، بومی 1. طراحی شده برای محیط سخت افزاری یا نرم افزاری ویژه ای . 2. داشتن دستورالعمل های ماشین ،به جای دستور العمل هایی که باید توسط یک برنامه تفسیر شود .
[نساجی] طبیعی

به انگلیسی

• someone who is indigenous; resident of a certain place from the time of birth
of or pertaining to one's place of birth; existing at birth, inborn, inherent, natural; local, coming from a certain place
your native country is the one where you were born.
a native of a country or region is someone who was born there. count noun here but can also be used as an attributive adjective. e.g. ...native britons.
a native is someone who was born or lives in a non-western country and who belongs to the race or tribe that forms the majority of its inhabitants.
your native language is the language that you learned to speak as a child.
animals or plants that are native to a region grow there naturally and have not been brought there; a formal use.

پیشنهاد کاربران

مادرزادی
مادری _مادر زادی
بومی
مادری، بومی و محلی . مثلا :native language زبان مادری
اختصاصی
مخصوص
مخصوص به خود
بومی یک جا
محلی ، بومی
Spanish is Diego's native language
اسپانیایی زبان محلی دیگو است 🔵🔵🔵
a place that you born and originally you are from there
بومی
English is not my native language
انگلیسی زبان بومی من نیست 🔚🔚🔚
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما