narrow

/ˈneroʊ//ˈnærəʊ/

معنی: کم پهنا، دراز و باریک، ضیق، محدود، باریک، تنگ، کوته فکر، باریک شدن، محدود کردن، خرد شدن، خرد کردن، خرد ساختن، باریک کردن
معانی دیگر: کم عرض، معدود، ناچیز، اندک، انگشت شمار، ناگسترده، کوته بین، تنگ نظر، متعصب، متعصبانه، کوته فکرانه، کوته بینانه، موشکاف، دقیق، موشکافانه، باریک بینانه، پر مخاطره، باریک کردن یا شدن، محدود کردن یا شدن، باریک بینانه کردن یا شدن، ناگسترده کردن یا شدن، (جمع) آبراه تنگ، دریای باریک (میان دو خشکی)، تنگه، تنگابه، تنگ دریا، کساد، کم فعالیت، (قیمت) کم نوسان، (خوراک دام) پر پروتئین (کم چربی) (در برابر: پر چربی و پر نشاسته wide)، (محلی) خسیس، خست آمیز، (آواشناسی - برخی واکه ها) تنیده، سخت، تنگراهه، کوره راه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: narrower, narrowest
(1) تعریف: having little breadth or width.
مترادف: slender, slight, thin
متضاد: broad, wide
مشابه: fine, limited, little, slim, spare, tapered

- The streets of the old village are narrow, and cars are not allowed.
[ترجمه ستایش] خیابان های روستای قدیمی تنگ است و ورود با ماشین مجاز نیستک
|
[ترجمه kosar] خیابان های روستای قدیمی تنگ هستند و ماشین ها نمیتوانند وارد شوند
|
[ترجمه دکتر حبیبی راد(مدرس دانشگاه)] خیابان های روستای قدیمی، باریک هستند، و ماشین ها مجاز نیستند.
|
[ترجمه ترگمان] خیابان های دهکده قدیمی باریک است و ماشین ها مجاز نیستند
[ترجمه گوگل] خیابان های روستای قدیمی تنگ هستند و اتومبیل ها مجاز نیستند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Those shoes are too narrow for my feet.
[ترجمه امیرعباس بیهقی] این کفش ها برای پای من خیلی تنگ است.
|
[ترجمه سروش فرهمند] این کفش ها برای پای من خیلی باریک و تنگ است .
|
[ترجمه ترگمان] اون کفشا برای پاهام خیلی باریک هستن
[ترجمه گوگل] این کفش ها برای پای من خیلی محدود است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: offering restricted space or room.
مترادف: close, cramped, squeezed, tight
متضاد: wide
مشابه: confined, constricted, incommodious, restricted, small

- The bedroom has only a narrow closet.
[ترجمه ترگمان] اتاق خواب فقط کمد تنگ است
[ترجمه گوگل] اتاق خواب تنها یک گنجه باریک دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: without flexibility; rigid.
مترادف: inflexible, rigid, set
متضاد: broad
مشابه: closed, fixed, little, narrow-minded, strict

- She thinks her father has a narrow viewpoint about art.
[ترجمه ***] او فکر میکرد پدرش نگاه جدی در مورد او دارد.
|
[ترجمه ترگمان] او فکر می کند که پدرش دیدگاه محدودی در مورد هنر دارد
[ترجمه گوگل] او فکر می کند که پدرش در مورد هنر به نظر می رسد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: barely adequate; close.
مترادف: close, near, slender, tight
متضاد: sweeping
مشابه: meager, scant, scanty, skimpy, spare

- The prisoners made a narrow escape.
[ترجمه ترگمان] زندانی ها راه باریکی را پیش گرفتند
[ترجمه گوگل] زندانیان فرار کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: careful or meticulous; intensely focused.
مترادف: focused, meticulous, painstaking
متضاد: broad
مشابه: careful, close, conscientious, diligent, exact, exacting, precise, punctilious, scrupulous, thorough

- The police are carrying out a narrow search for the killer.
[ترجمه ***] پلیس یک جستجوی دقیق در مورد قاتل انجام میدهد.
|
[ترجمه ترگمان] پلیس دنبال قاتل میگرده
[ترجمه گوگل] پلیس یک جستجو باریک برای قاتل انجام می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: narrows, narrowing, narrowed
• : تعریف: to become narrower.
مترادف: attenuate, thin
متضاد: broaden
مشابه: constrict, contract, diminish, lessen, reduce, taper

- The road narrows here, so drive carefully.
[ترجمه kosar] در این جا جاده باریک است با دقت رانندگی کنید
|
[ترجمه ترگمان] جاده باریک است و با احتیاط رانندگی می کند
[ترجمه گوگل] جاده در اینجا باریک است، بنابراین با دقت رانندگی کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The river narrows just ahead.
[ترجمه ترگمان] رودخانه فقط کمی جلوتر است
[ترجمه گوگل] رودخانه دقیقا جلوتر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to make narrower.
متضاد: broaden
مشابه: attenuate, constrict, contract, diminish, lessen, taper, thin, tighten

- Having all that furniture on the side really narrows the room.
[ترجمه ***] داشتن تمام این مبلمان در یک طرف واقعا اتاق رو تنگ میکند
|
[ترجمه kosar] داشتن این همه مبلمان در یک طرف واقعا اتاق را تنگ میکند
|
[ترجمه ترگمان] پس از اینکه همه اسباب و اثاثیه این طرف و آن طرف اتاق را خیلی باریک کرده بود
[ترجمه گوگل] داشتن تمام این مبلمان در کنار اتاق واقعا محدود می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The police are narrowing their investigation and focusing on only a few suspects.
[ترجمه ترگمان] پلیس تحقیقات خود را محدود کرده و تنها بر روی چند مظنون تمرکز دارد
[ترجمه گوگل] پلیس تحقیقات خود را محدود کرده و تنها با چند مظنون تمرکز دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to restrict.
مترادف: circumscribe, confine, limit, restrict
متضاد: extend
مشابه: box, constrain, constrict, hem, tighten

- That plan narrows our options.
[ترجمه ترگمان] این نقشه انتخاب های ما رو محدود می کنه
[ترجمه گوگل] این طرح گزینه های ما را محدود می کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
مشتقات: narrowly (adv.), narrowness (n.)
(1) تعریف: the narrow part of an object or passageway.
مشابه: bottleneck, defile, neck, taper, throat

(2) تعریف: (pl., but used with a sing. or pl. verb) a narrow part of a river, strait, or other body of water.
مترادف: strait
مشابه: channel, firth, fjord, inlet

- The new bridge spans the narrows.
[ترجمه ترگمان] پل جدید ما را تنگ می کند
[ترجمه گوگل] پل جدید به سواحل میپردازد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. narrow alleys
کوچه های تنگ

2. narrow bounds
مرزهای ناگسترده،محدودیت های زیاد

3. narrow gauge railway
خط آهن دارای ریل های نزدیک به هم،خط آهن باریک

4. narrow hipped
لاغر سرین،لاغر میان

5. narrow individual
آدم کوته بین

6. narrow leaved
باریک برگ،دارای برگ های باریک

7. narrow natural resources
منابع طبیعی محدود

8. narrow pipes clog up easily
لوله های باریک زود می گیرند.

9. narrow sidewalks
پیاده روهای باریک

10. narrow stakes to hold up tomato bushes
تیرچه های باریک برای نگهداری بته های گوجه فرنگی

11. narrow (or close or near) squeak
(عامیانه) فرار پرمخاطره،عبور از تنگنا،قبول شدن (یا تصویب شدن وغیره) با اشکال زیاد

12. narrow down
منحصر یا محدود کردن،معدود کردن

13. a narrow blacktop leads to the cottage
جاده ی باریک و آسفالته ای به کلبه منتهی می شود.

14. a narrow escape
فرار نزدیک به گرفتاری (یا خطر)

15. a narrow frontage
کناره ی باریک

16. a narrow income
درآمد قلیل

17. a narrow inspection
بررسی دقیق

18. a narrow interpretation of the law
تفسیر باریک بینانه ای از قانون

19. a narrow majority
اکثریت کم

20. a narrow market
بازار کساد

21. a narrow mind
مغز متحجر

22. a narrow price range
قیمت هایی که دامنه ی نوسان آنها کم است

23. a narrow river
رود کم عرض

24. a narrow road
راه باریک

25. the narrow alleys of isfahan have a unique charm
کوچه های باریک اصفهان جذابیت منحصر بفردی دارند.

26. the narrow borderline between laughter and tears
مرز باریک بین خنده و اشک

27. to narrow an argument
بحثی را محدود و منحصر کردن

28. a mesh of narrow streets
شبکه ای از خیابان های باریک

29. passage through that narrow alley
گذر کردن از آن کوچه ی باریک

30. people threading through narrow alleys
مردمی که به زحمت از کوچه های باریک عبور می کردند

31. the long and narrow lines created an impression of height
خط های دراز و باریک تصور بلندی را ایجاد می کردند.

32. a woman with a narrow waist and broad hips
زنی با کمر باریک و کفل پهن

33. the stairway being too narrow they slung the piano up with ropes
چون پلکان باریک بود پیانو را با طناب بالا کشیدند.

34. we passed through a narrow entrance
از مدخل باریکی رد شدیم.

35. a man whose world is narrow
مردی که بینش محدودی دارد

36. the garden gate was too narrow for cars to pass
در باغ برای عبور ماشین ها به اندازه ی کافی عریض نبود.

37. the city is situated in a narrow valley
شهر در دره ی باریکی قرار گرفته است.

38. we were lost in a tangle of narrow streets
در پیچاپیچ خیابان های تنگ راه خود را گم کردیم.

39. we carried the big crate cornerwise through the narrow doorway
صندوق بزرگ را به صورت اریب از درگاه باریک رد کردیم.

40. on the north, the house is bordered by a narrow river
خانه از شمال محدود است به رودی باریک.

مترادف ها

کم پهنا (اسم)
narrow

دراز و باریک (صفت)
narrow, lanky, weedy

ضیق (صفت)
stingy, tight, narrow, niggardly

محدود (صفت)
definite, adjacent, adjoining, moderate, limited, finite, confined, narrow, bounded, defined, terminate, determinate, limitary, parochial, straightlaced, straitlaced

باریک (صفت)
delicate, tender, narrow, thin, capillary, strait, fragile, reedy, slender, tenuous, linear, thready, gracile

تنگ (صفت)
close, tight, narrow, thick-set, fleshing, scarce

کوته فکر (صفت)
narrow, dogmatic, narrow-minded, illiberal, provincial, low-minded

باریک شدن (فعل)
taper, narrow, funnel, ribbon

محدود کردن (فعل)
curb, demarcate, border, bound, limit, fix, narrow, terminate, determine, define, dam, stint, restrict, confine, delimit, circumscribe, compass, gag, straiten, cramp, delimitate, impale

خرد شدن (فعل)
abate, diminish, wane, dwindle, slacken, relent, pass off, shrink, crush, decrease, lessen, decline, remit, narrow, flag, lower, de-escalate, crack up, depopulate, relax, fall away, grow away, grow down, pink, shrink away

خرد کردن (فعل)
abate, diminish, mitigate, grind, squelch, minify, smash, chop, reduce, decrease, lessen, exterminate, eliminate, narrow, hash, fragment, fritter, annihilate, extenuate, shatter, shiver, crash, de-escalate, break to pieces, disintegrate, mash, comminute, mince, mangle, cut down, fragmentize, demolish, hack, fractionalize, pestle, steamroller

خرد ساختن (فعل)
abate, diminish, dwindle, mitigate, minify, reduce, decrease, lessen, turn down, bate, curtail, damp down, decompress, narrow, extenuate, de-escalate, impair

باریک کردن (فعل)
narrow, slenderize, straiten

تخصصی

[برق و الکترونیک] باریک
[زمین شناسی] تنگبار قسمتی از بستر یک رودخانه یا یک دره و یا یک معبر که تنگ و باریک باشد
[ریاضیات] دقیق، باریک، کم عرض، باریک کردن، کم کردن
[پلیمر] باریک

به انگلیسی

• make narrow, limit, restrict; contract, lessen in width, taper
tight, strait; reduced; narrow-minded; not wide
narrow place (valley, mountain pass, etc.); narrow passage
something that is narrow has a very small distance from one side to the other.
if something narrows, it becomes less wide.
if you narrow your eyes or if your eyes narrow, you almost close them.
if you narrow the difference between two things or if they narrow, it becomes smaller.
if you have a narrow victory, you just succeed in winning.
if you have a narrow escape, something unpleasant nearly happens to you.
if someone's ideas or beliefs are narrow, they are concerned with only a few aspects of a situation and ignore other aspects.
if you narrow something down, you reduce it to a smaller number.

پیشنهاد کاربران

[حقوق]مضیّق، محدود
برای مثال برای تفسیر مضیّق از قوانین از عبارت Narrow interpretation بهره می گیریم.
باریک
A light narrow boat
مشخص کردن
کم شدن، کاهش یافتن
تنگ
کوته قکری
باریک بینی
کلمه narrow یعنی تنگ
مثال
Narrow alley
کوچه ی تنگ
باریک، کم پهنا
The poll shows that the government is leading by the narrowest of margins
ضیق. محدود
در حقوق
narrow ( adj ) = {باریک، کم عرض، کم پهنا، تنگ ( در مورد عرض و پهنا نسبت به طول ) }، {محدود، محصور ( از نظر مقدار، میزان یا دامنه ) }، {دقیق یا تحت الفظی ( در مورد معنی ) }، {بینا بینی، حاشیه ای، یر به یر ( در مورد نتیجه ی برد و باخت در یک بازی ) }، {تنگ نظر یا مرتجع ( در مورد دیدگاه یا نظرات دیگران}، {بخیل، چشم تنگ، خسیس، مقتصد ( در مورد ذات شخصی ) }، {نحیف، لاغر، یلاغواره، استخوانی ( در مورد اندام ) }، {زاهد، خشکه مقدس ( مربوط به آموزه های پروتستانی ) }، {فرقه ای، قبیله ای، انحصاری ( مربوط به یک طایفه ) }، { ( تیز، نوک تیز، برجسته، تیغ دار ( مربوط به انتهای لبه ) }، {ظریف، معمایی، نامحسوس ( مربوط به درک جزئیات با دقت زیاد ) }، {مستبدانه، دیکتاتوری، ظالمانه، خودسرانه ( در مورد تجویز رفتار یا عملکرد مبتنی بر یک قانون یا ظوابط مشخص ) }، {مدارا، تحمل ( در مورد طاقت آوردن ) }، {سخت گیرانه، قانونمند، جدال برانگیز، مناقشه برانگیز ( در مورد پایبندی به قانون ) }، {جناحی، فردی، گروهی ( مربوط به یک انجمن یا گروه ) }، {ریز، جمع و جور، فشرده ( در نسبت اندازه کوچکتر از حد معمول ) }

Definition = از عرض کم نسبت به طول/از نظر میزان ، مقدار یا دامنه محدود/دقیق یا صریح در معنی/دال یا مربوط به مسابقه ای که تنها با اختلاف بسیار کمی برنده یا باخته باشد/دیدگاهها یا نظرات دیگران باز نباشد/ذات خسیس یا بخیل/ ( از یک قسمت از بدن ) کم چربی یا حجم بدن/یا مربوط به پروتستان ها ، یا آموزه ها و عملکرد آنها از یک طایفه یا مربوط به آن است/خاتمه دادن در یک نقطه یا لبه/نحیف ، لاغر و کم گوشت/
( از چیزی انتزاعی ) فقط با توجه به جزئیات یا ظرافت درک می شود یا مربوط به تجویز یا دستور دادن ، به ویژه یک عمل یا رفتاری مبتنی بر یک قانون یا استاندارد/به دوش گرفتن/پایبندی بیش از حد به قانون/مربوط به یک بخش یا گروه در یک انجمن/فنی یا تحت اللفظی/ ( اشیا یا چیزها ) به اندازه کوچتر از حد معمول/

narrow streets = خیابان های تنگ/باریک

example:
1 - The canal was extremely narrow.
کانال فوق العاده باریک بود.
2 - the narrow passage between the cottage and the house
گذرگاه باریک بین کلبه روستایی و خانه
3 - the stairs were very narrow.
پله ها خیلی باریک بود.

مترادف با : thin ( adj )

narrow ( verb ) = تنگ کردن ( چشم ) ، باریک کردن، تنگ شدن، باریک شدن، جمع شدن


example:
1 - His eyes narrowed angrily.
چشمانش از عصبانیت تنگ شد.

مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما