moving

/ˈmuːvɪŋ//ˈmuːvɪŋ/

معنی: محرک، متحرک، سیار، سایر
معانی دیگر: در حال حرکت، گردان، جنبنده، گردنده، احساس انگیز، متاثر کننده، ترحم انگیز، سوزناک، وابسته به وسیله ی نقلیه ی در حال حرکت، جنبان، به حرکت آور، جنب زا، گردان گر، محرکه، تکان دهنده، موثر
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. moving contrariwise
در حال حرکت در جهت مخالف

2. a moving violation
تخلف حین رانندگی

3. the moving hands of a clock
عقربه های گردنده ی ساعت

4. the moving speech of that old leader
سخنرانی مهیج آن رهبر پیر

5. a figure moving in the dark
شکلی که در تاریکی حرکت می کرد

6. mist was moving over the face of the water
مه روی سطح آب حرکت می کرد.

7. friction erodes the moving parts of machinery
اصطکاک بخش های متحرک ماشین آلات را می ساید (ساییده می کند).

8. the eternally outward moving stars
ستارگانی که تا ابد حرکت برون سوی دارند

9. the piston keeps moving back and forth
پیستون مرتبا پس و پیش می رود.

10. he jumped on the moving train
او پرید توی ترن در حال حرکت.

11. he nipped on the moving train
او پرید توی ترن در حال حرکت.

12. it was a very moving film
فیلم بسیار تاثرانگیزی بود.

13. it's time to be moving on
موقع رفتن است.

14. our spring garments are moving nicely
لباس های بهاره ی ما خوب به فروش می رسد.

15. the company has been moving to hire new engineers
شرکت دست به کار استخدام مهندسان جدید شده است.

16. the costs involved in moving to a new house
مخارج مربوط به اسباب کشی به خانه ی جدید

17. the reciprocal affection of moving bodies
گرایش متقابل اجسام در حال حرکت

18. to prod a slow moving donkey
به الاغ کندرو سک زدن

19. he jumped out of a moving train
او از ترن در حال حرکت بیرون پرید.

20. he performed wonders such as moving stones
او کارهای خارق العاده ای می کرد مثلا به حرکت درآوردن سنگ.

21. work on the bridge is moving more quickly than was expected
کار ساختمان پل از آنچه که انتظار می رفت تندتر جلو می رود.

22. in the airport's concourse, people were moving in every direction
در تالار مرکزی فرودگاه مردم در هرجهت در حرکت بودند.

23. the eagle planed down in circles without moving a wing
عقاب بدون بال زدن به طرف پایین دور می زد.

24. the last scene of the play is very moving
آخرین صحنه ی نمایش بسیار تاثرانگیز است.

25. at five in the morning, we broke camp and started moving along the river
ساعت پنج بامداد خیمه ها را جمع کردیم و در راستای رودخانه به راه افتادیم.

26. She remained bitterly opposed to the idea of moving abroad.
[ترجمه سارا] اومخالف سفر خارج از شور بود
|
[ترجمه ترگمان]او به شدت مخالف ایده حرکت خارج از کشور بود
[ترجمه گوگل]او با تلخی با ایده حرکت به خارج از کشور مخالف بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

27. The company is moving to new offices on the other side of town.
[ترجمه ترگمان]این شرکت در حال حرکت به دفاتر جدید در طرف دیگر شهر است
[ترجمه گوگل]این شرکت در حال حرکت به دفاتر جدید در طرف دیگر شهر است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

28. The company is moving its corporate headquarters from New York to Houston.
[ترجمه ترگمان]این شرکت دفتر مرکزی شرکت خود را از نیویورک به هوستون منتقل می کند
[ترجمه گوگل]این شرکت دفتر مرکزی شرکت خود را از نیویورک به هیوستون می برد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

29. We could hear them banging about upstairs, moving things.
[ترجمه ترگمان]صدای آن ها را شنیدیم که از پله ها به طبقه بالا می رفتند و چیزهایی را حرکت می دادند
[ترجمه گوگل]ما می توانستیم آنها را در مورد طبقه بالا بشنویم، چیزها را حرکت می دادیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. He could hear someone moving around in the room above.
[ترجمه ترگمان]او صدای حرکت یک نفر را شنید که در اتاق بالای سرش حرکت می کرد
[ترجمه گوگل]او کسی را می شنید که در اتاق بالا می رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

محرک (صفت)
motive, actuating, driving, stimulant, provocative, moving, motor, appetizing, impellent, excitant, incitant, locomotive, propellant, motory, propellent

متحرک (صفت)
moving, agile, mobile, movable, ambulatory, ambulant, versatile, peripatetic, gradient, locomotive, locomotor, marked with a vowel point, nomadic, traveling

سیار (صفت)
moving, wandering, mobile, ambulatory, ambulant, itinerant, migrant, traveling

سایر (صفت)
going, moving, other, another

تخصصی

[فوتبال] حرکت کردن
[ریاضیات] متحرک (حرکت)
[آمار] 1. سیّار 2. متحرک

به انگلیسی

• emotionally touching, stirring, inspiring
making motion; movement; transporting; changing of residence
something that is moving causes you to feel a deep emotion, usually sadness or sympathy.
a moving model or part of a machine is able to move.
see also move.

پیشنهاد کاربران

تغییر یافتن
نقل مکان
حرکت کردن
Action move حرکت اقدام
کوچ کردن، نقل مکان کردن
تحت تاثیر قرار دادن
moving film= فیلم تاثیر گذار ( بخصوص تاثیر گذاری در غم )
( حقوقی ) اقدام کننده
اثاث کشی
تاثیرگذار، تکان دهنده
در حال حرکـت
پیشروی، جابجایی
محرک، به وجود اورنده یک احساس قوی مثل ناراحتی
Causing strong feelings, especially of sadness
تاثیر گذار ( غم انگیز )
متحرک، جابجا شونده، حرکت کننده، جنبنده، گردنده، جنبان
It was moving
پر از احساس بود ( چه مثبت چه غمناک )
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما