mismatch

/ˌmɪsˈmæt͡ʃ//ˈmɪsmæt͡ʃ/

معنی: عدم مطابقت، عدم تطبیق، ازدواج ناجور، متناسب نبودن، بهم نخوردن، ناجور بودن
معانی دیگر: (مسابقه یا ازدواج و غیره) نابرابر، ناجور، دو چیز ناجور یا نابرابر یا متضاد را با هم جفت یا جور کردن، به هم نخوردن، تا به تا کردن
شبکه مترجمین ایران

جمله های نمونه

1. it was a mismatch and we lost zero to eight
تیم ها نابرابر بودند و ما صفر به هشت باختیم.

2. There is a mismatch between the skills offered by people and the skills needed by industry.
[ترجمه گوگل]بین مهارت های ارائه شده توسط افراد و مهارت های مورد نیاز صنعت، ناهماهنگی وجود دارد
[ترجمه ترگمان]یک عدم تطابق بین مهارت های ارائه شده توسط افراد و مهارت های مورد نیاز صنعت وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

3. There is a mismatch between the capacity of the airport and the large number of people wanting to fly from it.
[ترجمه گوگل]بین ظرفیت فرودگاه و تعداد زیادی از افرادی که می خواهند از آن پرواز کنند، ناهماهنگی وجود دارد
[ترجمه ترگمان]عدم تطابق بین ظرفیت فرودگاه و تعداد زیادی از افرادی که می خواهند از آن پرواز کنند وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. Their marriage was a mismatch they had little in common.
[ترجمه گوگل]ازدواج آنها ناهماهنگی بود که اشتراکات کمی داشتند
[ترجمه ترگمان]ازدواجشان یک عدم تطابق بود که اشتراکات زیادی نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. A mismatch between the most imaginative practice and the best teacher education can never be good for the latter.
[ترجمه گوگل]عدم تطابق بین تخیلی ترین تمرین و بهترین آموزش معلم هرگز نمی تواند برای دومی خوب باشد
[ترجمه ترگمان]یک عدم تطابق بین the عمل و بهترین آموزش معلم هرگز نمی تواند برای دومی مفید باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. This quest for political certainties leads to a mismatch between the researcher's and the interviewees' agenda.
[ترجمه گوگل]این جست و جو برای قطعیت های سیاسی منجر به عدم تطابق بین دستور کار محقق و مصاحبه شوندگان می شود
[ترجمه ترگمان]این تلاش برای اطمینان سیاسی منجر به عدم تطابق میان محقق و دستور کار مصاحبه شوندگان می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Reward systems often exaggerate the mismatch by offering the wrong rewards to the wrong people.
[ترجمه گوگل]سیستم‌های پاداش معمولاً با ارائه پاداش‌های اشتباه به افراد اشتباه، عدم تطابق را اغراق می‌کنند
[ترجمه ترگمان]سیستم های پاداش اغلب با ارائه پاداش نادرست به افراد نادرست، در عدم انطباق غلو می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

8. That mismatch seems worse than it was ten years ago.
[ترجمه گوگل]این عدم تطابق بدتر از ده سال پیش به نظر می رسد
[ترجمه ترگمان]این عدم تطابق بدتر از ۱۰ سال پیش به نظر میاد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

9. A mismatch between worker and work station can lead to repetitive strain injuries.
[ترجمه گوگل]عدم تطابق بین کارگر و ایستگاه کاری می تواند منجر به آسیب های فشاری مکرر شود
[ترجمه ترگمان]عدم تطابق بین کارگر و ایستگاه کار می تواند منجر به آسیب های کششی تکراری شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

10. The disorder occurs when there is a mismatch between the blood of a pregnant woman and that of her baby.
[ترجمه گوگل]این اختلال زمانی رخ می دهد که بین خون یک زن باردار و خون جنین او ناهماهنگی وجود داشته باشد
[ترجمه ترگمان]این اختلال زمانی رخ می دهد که یک عدم تطابق بین خون یک زن باردار و فرزند او وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. To some extent there is a mismatch between teachers and health board staff in the perceived role of the health board.
[ترجمه گوگل]تا حدودی بین معلمان و کارکنان هیأت بهداشت در نقش درک شده هیأت بهداشت عدم تطابق وجود دارد
[ترجمه ترگمان]تا حدودی یک عدم تطابق بین معلمان و پرسنل هییت مدیره سلامت در نقش مشاهده شده هیات بهداشت وجود دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. Let me take one example of mismatch between individual goals and organizational objectives.
[ترجمه گوگل]اجازه دهید یک مثال از عدم تطابق بین اهداف فردی و اهداف سازمانی را بیان کنم
[ترجمه ترگمان]اجازه دهید یک مثال از عدم تطابق بین اهداف فردی و اهداف سازمانی به دست بیاورم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. On paper, it was a mismatch.
[ترجمه گوگل]روی کاغذ، ناهماهنگی بود
[ترجمه ترگمان]، روی کاغذ، یه جور عدم تطابق بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. There may be a mismatch between the metre and the linguistic surface of a text.
[ترجمه گوگل]ممکن است بین متر و سطح زبانی یک متن ناهماهنگی وجود داشته باشد
[ترجمه ترگمان]ممکن است یک عدم تطابق بین متر و سطح زبانی یک متن وجود داشته باشد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

عدم مطابقت (اسم)
mismatch, inconformity

عدم تطبیق (اسم)
mismatch, maladjustment

ازدواج ناجور (اسم)
mismatch

متناسب نبودن (فعل)
mismatch

بهم نخوردن (فعل)
mismatch

ناجور بودن (فعل)
discord, jar, misbecome, mismatch

تخصصی

[برق و الکترونیک] عدم تطبیق شرایطی که در آن امپدانس منبع منطبق با برابر با امپدانس بار یا خط انتقال متصل به آن نباشد . - عدم تطبیق
[آمار] بدجور

به انگلیسی

• poor match; unsuccessful coupling
match poorly; couple unsuitably

پیشنهاد کاربران

عدم مطابقت - عدم تطبیق - نامتناسب
شاید منظور خوب روی هم قرار نگرفتن باشد
نا مناسب
باهم یکی نبودن . مناسب یک دیگر نبودن
ناهمخوانی
عدم تطابق
اگر در مورد اثاثیه منزل به کار برود می توان از معادل �لنگه به لنگه� هم استفاده کرد.
ناهمخوانی
ناهمخوانی کردم
ناهماهنگی
وصله ناجور
به اشتباه جفت کردن
تناقض و مغایرت
نا منطبق، نا هم خوان
✔️⁩ناجور، ناهمخوان، نامنطبق
⁦✔️⁩معنای دوستمون: لنگه به لنگه ( دکوراسیون و اثاث. . . )

Interiors
Mismatch⬅️ plates and hang art low: 18 ways to create a more beautiful home
. . .
the past 16 years, I have spent my days nosing round other people’s homes like a design - obsessed basset hound
mismatch ( جوشکاری و آزمایش های غیرمخرب )
واژه مصوب: نا هم ترازی
تعریف: تراز نبودن لبه های دو قطعه در اتصال لب به لب
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما