meal

/ˈmiːl//miːl/

معنی: غذا، طعمه، خوراکی، طعام، شام یا نهار، ارد بلغور، خوراندن، خوراک دادن، غذا خوردن
معانی دیگر: خوراک (صبحانه یا ناهار یا شام)، هنگام خوردن (صبحانه یا ناهار یا شام)، بلغور (گندم یا جو یا ذرت و غیره)، کنجاله، شام یا نهار
meal_
پسوند (قیدساز): به مقدار ذکر شده [piecemeal]
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: an occasion when food is prepared and eaten at a specific time.
مترادف: repast
مشابه: breakfast, brunch, dinner, feed, lunch, mess, refection, supper

(2) تعریف: the food itself.
مترادف: repast
مشابه: chow, dish, eats, food, grub, menu, refection, spread
اسم ( noun )
• : تعریف: coarsely ground grain, such as corn.
مشابه: bran, cereal, cornmeal, grain, grits, oatmeal, pinole

جمله های نمونه

1. fish meal
آرد ماهی

2. linseed meal
کنجاله ی برزک

3. midday meal
غذای نیمروز

4. noon meal
خوراک ظهر،ظهرانه،نهار

5. the meal consisted of rice and kabob and salad
غذا شامل چلو،کباب و سالاد بود.

6. a delightful meal
غذای دلچسب

7. a distasteful meal
خوراک بدمزه

8. a frugal meal
خوراک ارزان

9. a good meal
خوراک کافی،خوراک خوب

10. a hearty meal
خوراک وافر

11. a home-cooked meal
خوراک خانگی

12. a solid meal
خوراک مقوی

13. a spare meal
خوراک کوچک،غذای ناچیز

14. a square meal
یک خوراک درست و حسابی

15. an inexpensive meal
خوراک ارزان

16. make a meal on (or of)
خوردن،به عنوان خوراک مصرف کردن

17. the master ate his meal with his laborers
کارفرما با کارگرانش خوراک خورد.

18. the remainder of the meal
پس مانده ی خوراک

19. the remnants of the meal
ته مانده های خوراک

20. a drink and a warm meal made them happy
مشروب و خوراک گرم آنها را سر کیف آورد.

21. brush your teeth after each meal
دندان های خود را پس از هر خوراک مسواک بزنید.

22. none can partake of the meal until the master has had his fill
تا ارباب سیر نشده هیچکس نمی تواند از غذا بخورد.

23. i brush my teeth after each meal
پس از هر غذا دندان های خود را مسواک می زنم.

24. i have to have a hot meal at night
شب ها حتما باید خوراک گرم بخورم.

25. he said a prayer before every evening meal
او همیشه پیش از شام دعا می کرد.

26. i am going to indulge myself with a big meal tonight
امشب با خوردن شام حسابی شکمی از عزا درخواهم آورد.

27. my father used to rinse his mouth after each meal
پدرم پس از هر خوراک دهانش را شستشو می داد.

28. i am tired of cold sandwiches; i would like to have a hot meal
از ساندویچ سرد خسته شده ام،دلم می خواهد خوراک گرمی بخورم.

29. She always makes such a meal of it I could do it in half the time!
[ترجمه ترگمان]او همیشه چنین غذایی درست می کند که در عرض نصف شب می توانم این کار را بکنم!
[ترجمه گوگل]او همیشه این وعده غذایی را می بخشد، من می توانم آن را در نیمی از زمان انجام دهید!
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

30. They dished up a superb meal.
[ترجمه ترگمان] اونا یه غذای عالی تهیه کردن
[ترجمه گوگل]آنها یک وعده غذایی عالی را خنثی کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

غذا (اسم)
chop, food, diet, dish, aliment, meal, chow, alimentation, nutrition, nourishment, nurture, viand, chop-chop, cuisine, provender, nutriment

طعمه (اسم)
food, meal, bait

خوراکی (اسم)
food, meal, chow, comestible

طعام (اسم)
food, dish, meal, mess

شام یا نهار (اسم)
meal

ارد بلغور (اسم)
meal

خوراندن (فعل)
feed, diet, meal, nourish, nutrify, mess, serve a meal

خوراک دادن (فعل)
graze, feed, diet, meal, nourish, serve, grub, board, bait, subsist, nutrify, hay, mess, meat, forage, serve a meal

غذا خوردن (فعل)
chop, meal, consume, eat, chow down

به انگلیسی

• repast; regular time of day when food is eaten; food eaten at regular times during the day; feast; flour, coarsely ground grain
a meal is an occasion when people eat. it is also the food that they eat on that occasion.
meal is the edible part of part of any grain or bean pulse that has been ground to a powder.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیغذا، طعمه، خوراکی، طعام، شام یا نهار، ار ...معانی متفرقهخوراک ( صبحانه یا ناهار یا شام ) ، هنگام خو ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: an occasion when food is prepared and eaten at a specific time. • ...جمله های نمونه1. fish meal آرد ماهی 2. linseed meal کنجاله ی برزک 3. midday meal غذای نیمروز 4. noon mea ...مترادفغذا ( اسم ) chop, food, diet, dish, aliment, meal, chow, alimentation, nutrition, nourishment, nur ...انگلیسی به انگلیسیrepast; regular time of day when food is eaten; food eaten at regular times during the day; feast; f ...
معنی meal، مفهوم meal، تعریف meal، معرفی meal، meal چیست، meal یعنی چی، meal یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف m، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف m، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف m، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف m
کلمه بعدی: meal ticket
اشتباه تایپی: ئثشم
آوا: /معئ/
عکس meal : در گوگل
معنی meal

پیشنهاد کاربران

وعده غذایی
چیزی که ارزش خوردن داشته باشد
وعده غذایی

وعده ی غذایی
Some thing that we always eat
شام یا نهار
غذا
خوراکی
.
.
.
مثال: During the meal, my friend said to me. .
دوستم در هنگام غذا خوردن/نهار خوردن به من گفت. . .
غذا
وعده غذایی
.
.
.
مثال
what is your favorite meal ?

خورشگاه، خوردنگاه
واژه چاشت ( درپهلوی بکار میرفته. امروز هم در شمال ایران بکار میره اما اگر اشتباه نکنم به چَم ناهار )
البته در جاهای دیگر با دیسه ها دیگر نیز پیدا می شود.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما