married

/ˈmerid//ˈmærɪd/

معنی: متحد، پیوسته، متاهل، شوهردار، عروسی کرده
معانی دیگر: زن دار، عیال وار، وابسته به زناشویی، ازدواجی، نکاحی، شخص ازدواج کرده، آدم همسردار، هم بسته، هم پیوند، هم آمیخته
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: having a partner in marriage; united in matrimony.
متضاد: single, unattached

- I didn't know that she was married when I asked her out for dinner.
[ترجمه مونا] وقتی اونو واسه ی شام دعوت میکردم نمیدونستم ک ازدواج کرده
|
[ترجمه بی پی] وقتی او را دعوت به شام میکردم نمیدانستم او اازدواج کرده است
|
[ترجمه مهشید] من نمیدانستم وقتی درباره ی شام از او سوال کردم ازدواج کرده بود
|
[ترجمه ۶] من نمی دونستم اون متاهله وقتی برا شام بیرون دعوتش کردم
|
[ترجمه Sama] من نمی دونستم که او ازدواج کرده وقتی پرسیدم ازاوبرای شام
|
[ترجمه گوگل] وقتی از او خواستم برای شام بیرون برویم، نمی دانستم که او ازدواج کرده است
[ترجمه ترگمان] نمی دانستم که وقتی از او برای شام دعوتش کردم ازدواج کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He sees his old college friends less often now that he is a married man.
[ترجمه مهشید] او به تازگی دوستان کالجی خود را میبیند که یکی از آنها ازدواج کرده است
|
[ترجمه نرگس] او دوست قدیمی کالج خود را اغلب این روزها کمتر میبیند زیرا او ازدواج کرده است
|
[ترجمه گوگل] او اکنون که یک مرد متاهل است، کمتر دوستان قدیمی دانشگاهی خود را می بیند
[ترجمه ترگمان] اکنون دوستان سابقش را کم تر از این که مرد متاهل است، کم تر می بیند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She has been married to Dan for over thirty years.
[ترجمه گوگل] او بیش از سی سال است که با دن ازدواج کرده است
[ترجمه ترگمان] سی سال است که با دن ازدواج کرده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- When are they going to get married?
[ترجمه گوگل] کی قراره ازدواج کنن؟
[ترجمه ترگمان] کی قراره ازدواج کنن؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: of or relating to the state of marriage.
مشابه: conjugal

- Are you enjoying married life?
[ترجمه گوگل] آیا از زندگی زناشویی لذت می برید؟
[ترجمه ترگمان] از زندگی زناشویی لذت می برید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. married life
زندگی زناشویی

2. a married woman
زن شوهردار

3. a married woman who has a lover
زن شوهر داری که فاسق دارد

4. akbar married above his station
اکبر با از خودش بالاتر ازدواج کرد.

5. he married a catholic
او با یک کاتولیک ازدواج کرد.

6. he married a curly-haired chit
او با دختر مو فرفری لوسی ازدواج کرد.

7. he married a real dowdy
با زن واقعا شلخته ای ازدواج کرد.

8. he married a rich widow
او با بیوه زن پولداری ازدواج کرد.

9. he married into a rich family
او با خانواده ی پولداری وصلت کرد.

10. i married her outright there, while i had a chance
همانجا تا فرصت باقی بود با او ازدواج کردم.

11. parivash married that rashti guy reluctantly
پریوش با بی میلی با آن مرد رشتی ازدواج کرد.

12. she married an air force cadet
او با یک دانشجوی دانشکده ی نیروی هوایی ازدواج کرد.

13. she married hassan despite his father's objection
علیرغم مخالفت پدرش با حسن ازدواج کرد.

14. she married off both of her daughters
او هر دو دختر خود را شوهر داد.

15. the married couple compromised on whether to buy a rug or a car
زن و شوهر در مورد خرید فرش یا اتومبیل با هم توافق کردند.

16. a married couple
زن و شوهر،زن و مرد ازدواج کرده

17. get married
ازدواج کردن

18. a settled married life
یک زندگی زناشویی پایا

19. finally, he married the girl of his dreams
بالاخره با دختر رویائی خود ازدواج کرد.

20. he got married in kerman and stayed there
در کرمان زن گرفت و آنجا ماندگار شد.

21. he has married a pig of a woman
او زن شلخته ای را به همسری گرفته است.

22. he has married into gentility
او با اعیان وصلت کرده است.

23. he is married but he also has a kept woman
او متاهل است ولی یک معشوقه ی دایمی هم دارد.

24. he is married but he also has a mistress
او متاهل است ولی معشوقه هم دارد.

25. nancy is married to a wonderful man
نانسی زن مرد بسیار خوبی است.

26. reza got married and settled in kashan
رضا ازدواج کرد و در کاشان مسکن گزید.

27. the princess married a commoner
شاهدخت زن یک فرد عادی شد.

28. they got married
آنها ازدواج کردند.

29. they got married two weeks ago
آنها دو هفته پیش ازدواج کردند.

30. they got married without telling anyone beforehand
آنها بدون آنکه قبلا به کسی بگویند ازدواج کردند.

31. they were married when they were children and their marriage was consummated years later
در کودکی ازدواج کردند و سال ها بعد ازدواجشان به مرحله عمل درآمد.

32. those who married in haste repented at leisure
آنان که با شتاب ازدواج کردند در هنگام فراغت پشیمان شدند.

33. akbar agha had married beneath him, some thought
برخی فکر می کردند که اکبر آقا با از خودش پایین تر وصلت کرده است.

34. eventually, they got married to each other
سرانجام با هم زناشویی کردند.

35. he has been married for several years
او چندین سال است که ازدواج کرده است.

36. he has gotten married lately
تازگی زن گرفته است.

37. they have been married for some years
چند سالی است که ازدواج کرده اند.

38. to seduce a married woman
زن شوهردار را از راه به در کردن

39. ahmad wooed parvin and married her
احمد به پروین اظهار عشق کرد و با او ازدواج کرد.

40. all his children are married
همه ی فرزندان او ازدواج کرده اند.

41. his hope of getting married and having children was no more than a mirage
امید زن گرفتن و بچه دار شدن او سرابی بیش نبود.

42. the man whom she married
مردی که با او ازدواج کرد

43. upon bijhan's death, she married jallal
پس از مرگ بیژن او با جلال ازدواج کرد.

44. one of my colleagues got married
یکی از همکاران من ازدواج کرد.

45. parents pressured her to get married
والدین او را برای ازدواج در تنگنا قرار دادند.

46. she ditched her boyfriend and married her cousin
او دوست پسر خود را ترک کرد و زن پسر عمویش شد.

47. she was ambivalent about getting married
او در مورد ازدواج دو دل بود.

48. they were destined to get married and form a family
مقدر بود که ازدواج کنند و خانواده ای تشکیل بدهند.

49. girls remain virgin until they are married
دخترها تا زمانی که ازدواج کنند باکره می مانند.

50. he courted the girl and then married her
از دختر خواستگاری کرد و سپس او را گرفت.

51. they met by hazard and got married soon after
آن دو به طور تصادفی ملاقات و کمی بعد عروسی کردند.

52. they reported that they had gotten married secretly
آنها اعلام کردند که مخفیانه ازدواج کرده اند.

53. to legitimize his newborn daughter, he married her mother
او برای حلال زاده کردن دختر تازه به دنیا آمده اش با مادر او ازدواج کرد.

54. he dated her for six months, then married her
شش ماه با او مراوده داشت و سپس او را گرفت.

55. he gave up the thought of getting married
اندیشه ی ازدواج کردن را از سر بیرون کرد.

56. he procrastinated so much that his fiancee married someone else
آنقدر امروز فردا کرد که نامزدش با یک نفر دیگر ازدواج کرد.

57. joseph finally shed his doubts and got married
ژوزف بالاخره تردید را کنار گذاشت و ازدواج کرد.

58. later on, she became a doctor and married bert
بعدا دکتر شد و با برت ازدواج کرد.

59. my parents are after me to get married
والدینم پاپی من شده اند که زن بگیرم.

60. she was in a funk about getting married
او برای ازدواج دلهره داشت.

61. the invasion of privacy of a newly married couple
به هم زدن خلوت یک زوج تازه ازدواج کرده

62. as near as i could judge, they were married
تا آنجایی که من می توانستم حدس بزنم آنها زن و شوهر بودند.

63. their intimacy increased and they decided to get married
صمیمیت آنها زیادتر شد و تصمیم به زناشویی گرفتند.

64. they start walking out and they finally get married
آنها با هم شروع به معاشرت می کنند و بالاخره زن وشوهر می شوند.

65. at times he dallied with the idea of getting married
گاهی اوقات فکر ازدواج به سرش می زد.

66. it surprised me to hear that she is getting married
از شنیدن اینکه دارد ازدواج می کند تعجب کردم.

67. she dogged akbar agha until he gave in and married her
آن قدر دنبال اکبر آقا را گرفت تا بالاخره اکبرآقا تسلیم شد و با او ازدواج کرد.

68. he announced to those present that he would soon get married
به حضار اعلام کرد که بزودی ازدواج خواهد کرد.

69. we know nothing about him save that he has recently gotten married
درباره ی او هیچ نمی دانیم سوای اینکه به تازگی زن گرفته است.

70. night and day, she dinged it into my ears that i should get married
شب و روز در گوشم می خواند که باید زن بگیرم.

مترادف ها

متحد (صفت)
conjunct, confederate, federate, allied, united, unified, integrated, married

پیوسته (صفت)
contiguous, vicinal, eternal, incessant, continuous, attached, allied, united, joined, connected, proximate, continual, uninterrupted, ceaseless, syndetic, coalescent, legato, married

متاهل (صفت)
married

شوهردار (صفت)
married

عروسی کرده (صفت)
married

به انگلیسی

• wed, united in marriage; of or pertaining to marriage, connubial; conjugal
if you are married, you have a husband or wife.
if you get married, you marry someone.
married also means involving or relating to marriage.
see also marry.

پیشنهاد کاربران

متاهل

بچه دار
آدم همسرددار
متاهل. شوهر دار. بکسی که متاهل میباشد
متاهل
خانوم. . مالکیت دختری ب خود
ازدواج کردن متاهل شدن

فردی درمانده و به دور از خوشی و عشق و حال ( متاهل ) 😁
My uncle he is married

عموی من ازدواج کرده متاهل است
ازدواج کردن
متاهل شدن
متاهل
گاهی اوقات ازدواج کردن معنی میشه مثلا تو جمله ی ( we married ) نمیگیم ( ما متاهل شدیم ) میگیم ( ما ازدواج کردیم )
She gets married
I present the whole category

Prevent her from getting married or keep her half - hidden love half - hidden love
Mousa and I have two sons and no daughter
If she gets married, father Karim will take care of the children ( feminine
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما