mark

/ˈmɑːrk//mɑːk/

معنی: حد، مرز، نقطه، هدف، نشان، نشانه، درجه، علامت، نمره، علامت مخصوص، خط شروع مسابقه، علامت سلاح، چوب خط، مدل مخصوص، خط، پایه، مارک، داغ، علامت گذاردن، نشان کردن، علامت گذاشتن، توجه کردن
معانی دیگر: اسم خاص مذکر، (انجیل) مرقس، نماد، سمبول، لکه، خدشه، پیسی، عیب، گوداب، عوار، خراش، (سگ و گوسفند و غیره) بریدگی گوش، برچسب، علامت مشخصه، (کالا و غیره) مارک، انگ، (آزمون و امتحانات) نمره، معیار کارایی یا کیفیت و غیره، اهمیت، برجستگی، تشخص، اثر، تاثیر، هنایش، راهنما، نقطه ی عطف، آماج، آماج تمسخر (یا حمله یا انتقاد و غیره)، مورد انتقاد (و غیره)، مورد توجه قرار دادن، گوش فرا دادن، توجه، (مسابقات) خط آغاز، آغازگاه، نشانه دار کردن، علامت گذاری کردن، مشخص کردن، تعیین کردن، برگزیدن، نوشتن، خط کشیدن، نقطه گذاشتن، یادداشت کردن، نشان دادن، نشانه ی چیزی بودن، مشعر بودن، حاکی بودن، برجسته کردن، ارجمند کردن، سربلند کردن، (آموزش - ورقه ی امتحان) نمره دادن، ارزیابی کردن، (کالا و غیره) قیمت گذاری کردن، برچسب قیمت زدن، (مسابقات ورزشی و بازی) امتیاز طرفین را یادداشت کردن، پوان ها را محاسبه کردن، اثر انگشت یا علامت (به ویژه صلیب) که بی سوادان به جای امضا به کار می برند، (روی خط کش یا هرچیز مدرج) خط کوتاه، درجه نما، زینه نما، (قدیمی) مرز، سرحد، سرزمین مرزی، (قدیمی) زمین کشاورزی اشتراکی، (کشتیرانی) گره یا روبان که در فواصل معین بر طناب ژرفایاب قرار داشت و ژرفا را از روی آن می سنجیدند، (سابقا) یکان سنجش وزن در اروپا برابر با هشت اونس: مارک، یکان ارزش که در اصل برابر با ارزش هشت اونس نقره بود، سکه ی نقره (سابقا در اسکاتلند)، (تا سال 1924) یکان پولی آلمان، رجوع شود به: deutsche mark، ارزه، داه
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: one of the twelve Apostles of Jesus Christ, traditionally regarded as the author of the second Gospel.

(2) تعریف: the book of the New Testament that bears his name.
اسم ( noun )
(1) تعریف: something such as a spot, line, or scar that is visible on a surface.
مترادف: trace
مشابه: blemish, blot, dot, notch, pit, scar, score, scratch, spot, stain

- The workers' boots left black marks on the floor.
[ترجمه ترگمان] چکمه های workers روی زمین اثر گذاشته بودند
[ترجمه گوگل] چکمه های کارگران بر روی زمین علامت های سیاه قرار می گیرند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- There were no marks on the body to help identify it for the police.
[ترجمه ترگمان] هیچ نشانی از بدن برای کمک به شناسایی آن برای پلیس وجود نداشت
[ترجمه گوگل] هیچ علامتی در بدن برای کمک به شناسایی آن برای پلیس وجود نداشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a symbol or sign.
مترادف: badge, emblem, identification, signature
مشابه: brand, indicator, sign, symbol

- A comma is a mark in a system of punctuation.
[ترجمه ترگمان] یک ویرگول یک علامت در یک سیستم نقطه گذاری است
[ترجمه گوگل] یک کاما علامت در سیستم نشانه گذاری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Unable to sign his name, the man made his mark on the agreement.
[ترجمه ترگمان] مرد که نمی توانست نامش را امضا کند، علامت خود را روی قرارداد امضا کرد
[ترجمه گوگل] نام او را نمیتوان نامگذاری کرد، مرد علامت خود را در توافقنامه ایجاد کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: an indication.
مترادف: evidence, sign, symbol, symptom, token
مشابه: hallmark, proof, signature

- Teasing is often a mark of affection.
[ترجمه ترگمان] Teasing اغلب نشانه محبت است
[ترجمه گوگل] اذیت کردن اغلب علامت مهربانی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a goal or target; standard.
مترادف: norm, par, standard, target
مشابه: code, criterion, finish line, gauge, goal, grade, ideal, measure

- His work didn't come up to the mark.
[ترجمه ترگمان] کارش به جایی نرسید
[ترجمه گوگل] کار او به علامت نرسیده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a grade in an academic course or on an assignment or test.
مترادف: grade, score
مشابه: appraisal

- She was proud that her exam received the highest mark in the class.
[ترجمه ترگمان] او به این افتخار می کرد که امتحان او بالاترین درجه را در کلاس به دست آورده است
[ترجمه گوگل] او افتخار می کرد که امتحانش بالاترین امتیاز را در کلاس به دست آورد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: (informal) the intended victim of a swindle.
مترادف: prey, quarry
مشابه: dupe, gull, target, victim

- He was gullible and an easy mark.
[ترجمه ترگمان] اون خیلی ساده لوح بود و یه علامت راحت
[ترجمه گوگل] او عاقل و ساده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: marks, marking, marked
(1) تعریف: to put a mark on.
مشابه: blemish, brand, initial, mar, scar, score, scratch, sign, spot, stain, stamp

- The child's sticky fingers marked the glass.
[ترجمه ترگمان] انگشتان چسبناکش گون به شیشه را نشان می داد
[ترجمه گوگل] انگشتان چسبنده کودک شیشه را مشخص کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to identify or be a feature of.
مترادف: characterize, identify, label, tag
مشابه: betoken, brand, classify, denote, distinguish, feature, reveal, stamp

- His voice marks him as a singer.
[ترجمه ترگمان] صدایش او را به عنوان یک خواننده می خواند
[ترجمه گوگل] صدای او او را به عنوان یک خواننده نشان می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to indicate limits (often fol. by off).
مترادف: circumscribe, define, delimit, demarcate
مشابه: delineate, denote, outline

- This line marks off our property.
[ترجمه ترگمان] این خط از ملک ما خارج می شه
[ترجمه گوگل] این خط نشانه اموال ما است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to identify by putting a mark on.
مترادف: check off
مشابه: brand, designate, indicate, label, notch, score, tag

- I forgot to mark this present and now I don't remember if it's for Alex or John.
[ترجمه ترگمان] یادم رفت این هدیه را نشان دهم و حالا به یاد ندارم که این برای الکس است یا جان
[ترجمه گوگل] من این حضور را فراموش کرده ام و حالا به خاطر الکس یا جانم به یاد نمی آورم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: to evaluate and judge (schoolwork or the like), often assigning a grade to.
مترادف: grade, score
مشابه: appraise, evaluate, judge, rank

- The teaching assistant marked the exams.
[ترجمه ترگمان] دستیار تدریس امتحانات را مشخص کرد
[ترجمه گوگل] مأمور تدریس امتحانات را امتحان کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Why did the teacher mark this answer wrong? It looks right to me.
[ترجمه ترگمان] چرا معلم این جواب رو اشتباه نوشته؟ به نظر من که درست است
[ترجمه گوگل] چرا معلم این پاسخ اشتباه را نشان داد؟ به نظر من درست است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Question seven was marked as incorrect when it was actually correct.
[ترجمه ترگمان] سوال ۷ وقتی اشتباه بود که واقعا درست بود
[ترجمه گوگل] سؤال هفت در صورت درست بودن آن مشخص شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: to pay attention to; give heed to.
مترادف: attend, heed, mind, note, regard, take note of
مشابه: consider, hear, observe, remark, witness

- Mark well what I am saying.
[ترجمه ترگمان] مارک \"خوب چیزی که من میگم\"
[ترجمه گوگل] علامت گذاری به عنوان خوب من گفتم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: to make a mark in order to indicate (some information).

- The new patient marked on the form that she had both hypertension and diabetes.
[ترجمه ترگمان] بیمار جدید به گونه ای مشخص شد که او مبتلا به فشار خون و دیابت بود
[ترجمه گوگل] بیمار جدید بر روی فرم نشان داد که او فشار خون بالا و دیابت دارد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
(1) تعریف: to make a mark or marks.
مشابه: write

(2) تعریف: to be capable of receiving a mark or impression.
مشابه: scratch, spot, stain

- Be careful, for the wall marks easily.
[ترجمه ترگمان] مراقب باشید، زیرا دیوار به راحتی علامت گذاری می کند
[ترجمه گوگل] مراقب باشید، به راحتی به نشانه های دیوار
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to evaluate and grade schoolwork.
اسم ( noun )
(1) تعریف: see ostmark, deutsche mark, markka.

(2) تعریف: formerly, the chief monetary unit of Finland and Germany.
مشابه: deutsche mark, ostmark

جمله های نمونه

1. mark my word!
به حرف هایم توجه کن !

2. mark down
یادداشت کردن،نت برداشتن،ثبت کردن

3. mark off (or out)
مرز یا حد تعیین کردن،(حدود چیزی را) معین کردن

4. mark out for
برگزیدن برای (کاری)،کنار گذاشتن

5. mark time
1- (مشق نظامی) درجازدن 2- (موقتا) از پیشرفت بازماندن

6. mark up
1- با نشان (یا خدشه یا لکه و غیره) پوشاندن 2- قیمت روی برچسب کالا را بالا بردن 3- (بابت هزینه های مغازه و غیره) روی قیمت کالا کشیدن 4- متن نهایی لایحه ای را تهیه کردن

7. the mark of every christian
ویژگی هر مسیحی

8. to mark a shipment of merchandise
یک محموله کالا را برچسب زدن

9. to mark examination papers
اوراق امتحانی را نمره دادن

10. to mark one's place (in a book)
محل قرائت خود (در کتاب) را نشان کردن

11. burn mark
اثر سوختگی،جای سوختگی

12. skid mark
جای چرخ اتومبیل (در اثر لیز خوردن یا ترمز گرفتن)

13. abilities that mark one for success
استعدادهایی که تعیین کننده موفقیت فرد است

14. an easy mark
آدم زودباور

15. as a mark of their change of opinion
به عنوان نشانه ی تغییر عقیده ی آنها

16. the discriminating mark of these insects
علامت مشخصه ی این حشرات

17. worthy of mark
در خور توجه

18. beside the mark
1- (نشانه گیری به آماج) خطا،به هدف نخورده 2- نامربوط

19. hit the mark
1- به هدف زدن 2- کامیاب شدن،موفق شدن 3- حق داشتن،محق بودن،درست درآمدن

20. make one's mark
کامیاب شدن،اسم درکردن،موفق و مشهور شدن

21. miss the mark
1- ناکامیاب شدن یا بودن،موفق نشدن 2- دقیق نبودن،به هدف نزدن

22. a bracketed question mark
نشان پرسشی که در میان دو کروشه قرار گرفته

23. a man of mark
یک مرد برجسته

24. he got a mark of 20 in history
او در تاریخ نمره ی 20 گرفت.

25. he hit the mark squarely in the center
او درست به وسط هدف زد.

26. politeness is a mark of good upbringing
ادب نشانه ی تربیت صحیح است.

27. products bearing the mark of this factory
فرآورده هایی که مارک این کارخانه روی آن است

28. scientific discoveries that mark the 19th century
کشفیات علمی که موجب سربلندی قرن نوزدهم است

29. to leave one's mark in history
تاریخ (یک کشور) را تحت تاثیر قرار دادن

30. slow off the mark (or slow on the uptake)
کند فهم،دیر فهم

31. wide of the mark
1- به هدف نخورده 2- نامربوط،بی ربط

32. a tower as a mark for fliers
برجی که به عنوان راهنمای خلبانان از آن استفاده می شود

33. he covered the injection mark with a patch and an adhesive tape
جای آمپول را با یک تکه باند و نوار چسب پوشاند.

34. he made a general mark of himself
او خود را مورد تمسخر قرار داد.

35. (be) quick off the mark
به سرعت آغاز کردن،زود واکنش کردن

36. frequent absences was a black mark on his record
غیبت های مکرر پرونده ی او را خراب کرد.

37. that success was the high-water mark of my college education
آن موفقیت درخشانترین رویداد آموزش دانشگاهی من بود.

38. the divisions of a compass mark off its 32 points
تقسیمات قطب نما،سی و دو نقطه ی آن را مشخص می کند.

39. a bad shot which missed the mark
تیراندازی بدی که به هدف نخورد

40. the arrow was wide of the mark
پیکان به هدف نخورد (به خطا رفت).

41. they knew his sheep by the mark on their ears
آنها گوسفندهای او را از روی بریدگی گوششان می شناختند.

42. economic progress is not the only bench mark for success
پیشرفت اقتصادی یگانه سنجه ی موفقیت نیست.

43. three shots were fired, each missing the mark
سه گلوله شلیک شد و هر سه به خطا رفت.

44. her pitch (of the ball) was quite off the mark
پرتاب او از هدف بسیار فاصله داشت.

45. the factory's products are failing to come up to the mark
محصولات کارخانه دارای کیفیت مطلوب نیستند.

مترادف ها

حد (اسم)
tract, border, bound, abutment, margin, limit, extent, measure, end, deal, period, mark, precinct, quantity, provenance, confine

مرز (اسم)
border, bound, abutment, abuttals, edge, brink, boundary, frontier, mark, precinct, balk, rubicon, bourn, bourne, outskirt, ridge, purlieus, rand, selvage, selvedge

نقطه (اسم)
stop, ace, speck, point, spot, dot, part, jot, period, mark, prick, mote, minim, iota, plot, fleck, full stop, splotch, punctation, speckle, tittle

هدف (اسم)
object, cause, objective, point, sight, aim, purpose, target, goal, mark, prick, scope, butt, bourgeon, bourn, bourne, burgeon, victim, parrot, quintain

نشان (اسم)
trace, attribute, tally, score, slur, benchmark, indication, token, aim, show, sign, seal, stamp, target, mark, marking, insignia, signal, emblem, symptom, brand, presage, track, banner, badge, clue, standard, ensign, vexillum, impress, hallmark, plaque, caret, chalk, cicatrix, symbol, vestige, medal, memento

نشانه (اسم)
allegory, proof, indication, token, sign, mark, emblem, symptom, reminiscence, presage, omen, impress, sacrament, marker, portent

درجه (اسم)
measure, length, point, gage, gauge, mark, alloy, degree, grade, rating, scale, quantum, proportion, peg, gradation, thermometer, thermometre, pitch, stair, step

علامت (اسم)
significant, tally, indication, label, token, sign, index, mark, insignia, signal, emblem, symptom, omen, tag, tick, docket, intimation, milestone, ostent, portent

نمره (اسم)
score, number, mark, grade, numeral

علامت مخصوص (اسم)
mark

خط شروع مسابقه (اسم)
mark, scratch line, start line

علامت سلاح (اسم)
mark, marking

چوب خط (اسم)
tally, score, mark, notch, tick

مدل مخصوص (اسم)
mark

خط (اسم)
hand, order, groove, way, road, character, bar, mark, letter, row, line, file, feature, writing, track, script, streak, charter, letter missive, stripe, calligraphy, rut, ruler, ruck, message, legend, fascia, stria, handwriting, penmanship, printmaking, tails

پایه (اسم)
base, stand, stock, measure, leg, ground, pile, status, prop, mark, degree, grade, basis, stalk, root, stage, mount, rank, stratum, buttress, stanchion, foundation, bedrock, radix, fulcrum, headstock, outrigger, cantilever, sill, column, pillar, phase, footpath, fundament, groundsel, groundwork, mounting, pediment, principium, thallus

مارک (اسم)
score, mark, brand, stripe

داغ (اسم)
stamp, mark, brand, therm, stain, stigma, scorcher

علامت گذاردن (فعل)
score, mark, denote

نشان کردن (فعل)
mark

علامت گذاشتن (فعل)
mark, apostrophize, brand

توجه کردن (فعل)
assist, attend, advert, note, figure on, tent, ward, mark, perpend

تخصصی

[کامپیوتر] علامتشان
[فوتبال] علامت-نشانه
[زمین شناسی] نشان، نشانه یک ساختار رسوبی در امتداد یک صفحه طبقه بندی، عنوان مزبور معمولاً نشان دهنده یک قالب یا ساختار رسوبی اولیه (فرورفتگی) مانند یک اثر لغزشی یا یک تول مارک می باشد ولی از آن برای مواد قرار گرفته در قالبهای مزبور که سطوح برآمده ای مانند آثار بخش تحتانی لایه ها یا آثار کششی را تشکیل می دهند، نیز استفاده می شود.
[ریاضیات] نشانه

به انگلیسی

• male first name (form of marcus); family name; one of the twelve disciples of jesus, author of the gospel of mark (biblical); second of the four gospels of the new testament written by st. mark (biblical); village in illinois (usa); medieval territory in germany
sign, indication; symbol (usually an x) made in place of a signature by a person who is unable to write; grade; stain, trace; scar; target, goal, standard for achievement; runner's starting point in a race; (former) unit of currency in germany
indicate, signal; write down, record; notice; make a mark (intentionally or unintentionally) check accuracy of work and allot a grade; distinguish
a mark is a small stain or damaged area on a surface.
a mark is also a number or letter which indicates your score in a test or examination.
when something reaches a particular mark, it reaches that stage.
a mark of something is a sign or typical feature of it.
a mark is also a written or printed symbol, for example a short line or a letter of the alphabet.
if a substance marks a surface, or if a surface marks, the substance damages it or leaves a stain.
when a teacher marks a student's work, he or she decides how good it is and writes comments or a score on it.
if you mark something, you put a written symbol or words on it.
if something marks a place or position, it shows where a particular thing is or was.
if an event marks a particular change or anniversary, it takes place at the time of that change or anniversary and draws attention to it.
something that marks you as a particular type of person indicates that you are that type of person.
if a particular quality marks a person's life or career, that person shows that quality during their life or career.
see also marked, marking.
if you are slow off the mark, you respond to a situation slowly. if you are quick off the mark, you respond to a situation quickly.
if you make or leave your mark on something, you have an important influence on it.
if something is wide of the mark, it is a long way from being correct.
if you are marking time, you are doing something boring or unimportant while you wait for something else to happen.
if you mark off an item on a list, you indicate that it has been dealt with.

ارتباط محتوایی

معنی اصلیحد، مرز، نقطه، هدف، نشان، نشانه، درجه، ع ...معانی متفرقهاسم خاص مذکر، ( انجیل ) مرقس، نماد، سمبول، ...بررسی کلمهاسم ( noun ) • ( 1 ) تعریف: one of the twelve Apostles of Jesus Christ, traditionally regarde ...جمله های نمونه1. mark my word! به حرف هایم توجه کن ! 2. mark down یادداشت کردن، نت برداشتن، ثبت کردن 3. mark ...مترادفحد ( اسم ) tract, border, bound, abutment, margin, limit, extent, measure, end, deal, period, mark ...بررسی تخصصی[کامپیوتر] علامتشان [فوتبال] علامت - نشانه [زمین شناسی] نشان، نشانه یک ساختار رسوبی در امتداد یک صفحه ...انگلیسی به انگلیسیmale first name ( form of marcus ) ; family name; one of the twelve disciples of jesus, author of the g ...
معنی mark، مفهوم mark، تعریف mark، معرفی mark، mark چیست، mark یعنی چی، mark یعنی چه
برچسب ها: انگلیسی به فارسی، انگلیسی به فارسی با حرف m، مترادف انگلیسی به فارسی، مترادف انگلیسی به فارسی با حرف m، انگلیسی به انگلیسی، انگلیسی به انگلیسی با حرف m، دانشنامه کاربران، دانشنامه کاربران با حرف m
کلمه بعدی: mark an event
اشتباه تایپی: ئشقن
آوا: /مارک/
عکس mark : در گوگل
معنی mark

پیشنهاد کاربران

جشن گرفتن - یادآوری رسمی واقعه و رویداد مهم
حد ، مرز ، هدف، نشان و . . . . . . هزاران معنی دیگه
Mark my words
حرف منو یادت باشه
علامت مشخصه
نشانه/نشان دهنده چیزی بودن، رقم زدن
خبر دادن
علامت _نشان _نشانه
معنی خط و خش هم میده
مثلا There isn't a mark on it حتی یه خش هم روش نیفتاده!
متمایز کردن
بزرگداشت
Mark : نمره ( e. g. 15/20 )
Grade: نمره ( e. g. A or B )

◾اثر، تاثیر [noun]
1 ) The Romans left their mark on Britain
2 ) The incident left its mark on all of us

◾نشان دادن،
نشانه ی چیزی بودن،
حاکی بودن [verb]
The talks mark a step towards peace

◾مرز [noun]
The company's turnover is expected to pass the $10 million mark by the end of this year
جشن گرفتن.
علامت گذاری شده
مثلا قبری را نشانه گذاری کرده اند
mark ( n ) : نشانه
Mark ( v ) : نشانه گذاری
Marked ( adj ) : نشانه گذاری شده
واحد یکان پول آلمان
البته خیلی سال پیش مثلا میگفتن 35 مارک پول دارن.
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما