🔸 مثال ها:
• "Can you explain it again? It doesn't quite make sense to me. "می توانی دوباره توضیح بدهی؟ کاملاً برای من قابل فهم نیست.
• "It makes sense to take a break after working so hard. "
... [مشاهده متن کامل]
بعد از این همه کار، استراحت کردن منطقی است.
• "What you're saying makes perfect sense. "
حرف🔸 نکته:
• این عبارت معمولاً با قیدهایی مانند "Perfectly"، "A lot of"، "Some"، یا "No" همراه می شود.
• در جملات منفی، "Make no sense" به معنای "کاملاً بی معنا و غیرمنطقی بودن" است.
• هم معنی های آن عبارتند از:
• "Be logical" ( منطقی بودن )
• "Be clear" ( واضح و قابل فهم بودن )
• "Be reasonable" ( معقول بودن ) ی که می زنی کاملاً منطقی و قابل فهم است.
🔵 Make sensemake sense یعنی چیزی منطقی، قابل فهم باشه.
می تونیم دربارهٔ موضوع ، توضیحات، داستان، تصمیم، رفتار، برنامه یا یک موقعیت استفاده کنیم.
🟦1. قابل فهم بودن
I don't understand this. It doesn't make sense to me.
... [مشاهده متن کامل]
این رو نمی فهمم. برام قابل فهم نیست.
Your explanation makes sense now.
حالا توضیحت رو می فهمم / حالا توضیحت برام قابل فهمه.
🟦2. منطقی / معقول بودن
It makes sense to save money.
پس انداز کردن پول، منطقیه.
Does it make sense to go out in this rain?
توی این بارون بیرون رفتن منطقیه؟
His excuse doesn't make sense.
بهانه اش منطقی نیست.
make sense =to be possible to understand, e. g. What does this sentence mean. It doesn’t make sense to me. make sense: چِمیک بودن
make sense of : چِمیک ساختن
در این باره به "فرهنگنامه ی کوچک پهلوی" ( دیوید مک کنزی ) بنگرید.
همون منطقیه خودمون!
با عقل جور در اومدن
حالت خودمونی ترش می شه: add up
معقوله
با عقل جور در میاد
منطقیه
مناسبه
سر درآوردن
I can't make sense of the confusing menu options
من نمیتونم از گزینه های گیج کننده منو سر دربیارم 🥴
درک کردن
عقلانی بودن
It makes sense to buy now while houses are cheap : الان خریدن عقلانیه تا زمانی که خانه ها ارزان است
معقول و منطقی بودن
با عقل جور درآمدن
Make sense be a practical and logical thing to do.
به معنای منطقی بودن، معقول بودن
( در حالتِ گذرا ) چیزی را توضیح دادن یا توجیه کردن، توضیح یا توجیهِ چیزی بودن
درک کردن، فهمیدن، معنای چیزی را درک کردن، متوجه شدن، شیر فهم شدن، چیزی برای کسی معنا و مفهوم پیدا کردن
معنا و مفهوم پیدا کردن
قابل فهم
عقلایی
پی بردن
نتیجه گرفتن
seem logical
در تدریس : متوجه شدید ؟
فهمیدید ؟
قابل درکه ؟
You get sense
معنی دادن
منطقی بودن
یک چیز منطقی رو پذیرفتن
حس و درک کردن
حس و درک شدن
ادراک یابی؛ معنایابی
عقلانیه
عقلانی است
it makes sense to منطقی به نظر میرسه که
it doesnt make sense to منطقی به نظر نمیرسه که
make sense of فهمیدن - درک کردن
به حرف اضافه to و of توجه کنید معنی مشخص میشه
به منطق چیزی یا کسی رسیدن
معنا یافتن
به درک ( درست ) رسیدن
"try to use English every day. " this advice just makes sense.
"study English for six hours every saturday . " this advice doesn't really make sense.
باعقل جور در آمدن_ منطقی بودن _ دلیل آوردن
It doesn't make sense تفاوتی ایجاد نمیکنه ، فرقی نداره
معقول به نظر رسیدن.
محتاط بودن
حس گیری[معناسازی]
معنادار بودن، معنا داشتن
Make sense در مورد چیزها: معقولانه بودن وبا عقل جور درامدن
Make sense درموردافراد : درک کردن فهمیدن و سردراوردن از . . .
سردرآورن از چیزی
they try to make sense of that problem
آنها سعی کردند از مشکل سر دربیاورند
با عقل جور در آمدن، قابل درک بودن
منطقی به نظر رسیدن . با عقل جور درامدن.
فهمیدن، درک کردن، یا پی بردن به چیزی که فهم و درک اش مشکل یا پیچیده است
Be a patical and logical thing to do
تائید کردن
معنا دادن،
language is the medium in which we make sense of things
Someone who makes sense is reasonable or shows good judgment
منطقی بودن
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ٤٩)