برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
96 1649 100 1
شبکه مترجمین ایران

mount

/ˈmaʊnt/ /maʊnt/

معنی: صعود، کوه، تپه، پایه، مقوای عکس، قاب عکس، مرکوب، ترفیع، بلند شدن، صعود کردن، سوار شدن بر، سوار شدن یا کردن، بالغ شدن بر، نصب کردن، قرار دادن، سوار کردن، زیاد شدن، سوار شدن
معانی دیگر: (پیش از نام می آید) کوه، (شاعرانه) کوه، (مهجور) استحکامات مرتفع، فراز دژ، (معمولا با: up) بالا رفتن، سوارشدن (به ویژه بر پشت اسب یا روی دوچرخه و غیره)، افزوده شدن، فزون شدن، اسب دادن به، اسب تهیه کردن، (حیوان نر - برای جفت گیری) سوار (حیوان ماده) شدن، (با: on) سوار کردن بر، قرار دادن (بر فراز چیزی)، جواهر را بر انگشتر (و غیره) سوار کردن، نمونه را روی شیشه قرار دادن (برای دیدن با میکرسکوپ)، اسکلت یا جسد جانور را برای نمایشگاه آماده کردن، عکس و غیره را روی مقوا سوار کردن (و قاب کردن)، تمبر پستی را در آلبوم چسباندن، کارگذاشتن، تعبیه کردن، (عملیات نظامی یا اکتشاف علمی و غیره) تدارک دیدن، مهیا کردن، اقدام کردن، (ارتش) لوله ی توپ را برای هدف گیری بالا بردن، به توپ مسلح بودن، (هر چیزی که سوار آن بشوند) اسب، دوچرخه، سکو، زیربند، زیرگیر، بوم، چارچوب، پشت گیر، (تئاتر) روی صحنه آوردن، به پاسداری گماشتن، قراول گذاشتن، پاسداری کردن، کشیک دادن، سواری (بر اسب و غیره)، (در مسابقات اسبدوانی و غیره) فرصت سوار شدن بر اسب (به ویژه در مسابقه)، n :کوه، n : بالارفتن باup، مرکوب اسب، دوچرخه وغیره

واژه mount در جمله های نمونه

1. Congressman Gingrich mounted the platform to make his speech.
گینگریچ نماینده کنگره، برای ایراد سخنرانی از تریبون بالا رفت

2. The watchman mounted the tower to see if there were any people in the vicinity.
خواهرم نتوانست سوار اسب شود بنابراین آنها در عوض، یک اسب کوچک به او دادند

3. My sister couldn't mount the horse so they gave her a pony instead.
خواهرم نتوانست سوار اسب شود بنابراین آنها در عوض، یک اسب کوچک به او دادند

4. engine mount
سکوی موتور

5. to mount a frontal attack
از جلو مورد حمله قرار دادن

6. to mount a statue on a pedestal
مجسمه را بر پایه‌ی خود سوار کردن

7. to mount the rostrum
بر کرسی خطابه رفتن

8. artillery mount
قنداق توپ،سکوی توپ

9. the first men to scale mount everest
اولین مردانی که از کوه اورست بالا رفتند

10. Viewed from the top of Mount Tai, the sunrise was indeed a spectacle.
[ترجمه ترگمان]با نگاه از بالای کوه تای، طلوع خورشید واقعا نمایشی بود
[ترجمه گوگل]طلوع خورشید در واقع یک منظره بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

مترادف mount

صعود (اسم)
ascent , rise , mount , ascension , bulge , escalade
کوه (اسم)
mount , barrow , mountain
تپه (اسم)
top , hill , mound , mount , brae , barrow , mesa , ben , knurl , tumulus , tump
پایه (اسم)
base , stand , stock , measure , leg , ground , pile , status , prop , mark , degree , grade , basis , stalk , root , stage , mount , rank , stratum , buttress , stanchion , foundation , bedrock , radix , fulcrum , headstock , outrigger , cantilever , sill , column , pillar , phase , footpath , fundament , groundsel , groundwork , mounting , pediment , principium , thallus
مقوای عکس (اسم)
mount
قاب عکس (اسم)
mount , panel
مرکوب (اسم)
ship , mount , steed , palfrey
ترفیع (اسم)
raise , advancement , promotion , upgrade , elevation , lift , preference , mount , elation , preferment
بلند شدن (فعل)
rise , arise , get up , levitate , ascend , mount , upheave , louden , uprear
صعود کردن (فعل)
rise , ascend , mount , climb , go up , ramp , soar
سوار شدن بر (فعل)
mount
سوار شدن یا کردن (فعل)
mount
بالغ شدن بر (فعل)
number , mount , soar , exceed
نصب کردن (فعل)
fix , stick , set , mount , erect , pitch , install , instal , set up , fay , uprear
قرار دادن (فعل)
lodge , place , put , fix , pose , park , row , set , mount , pack , locate , include , posture , posit , superpose
سوار کردن (فعل)
assemble , modulate , mount , pick , pickup , take in , help to ride
زیاد شدن (فعل)
increase , gain , augment , grow , mount , proliferate , wax
سوار شدن (فعل)
back , mount , ride , board , straddle , canter

معنی عبارات مرتبط با mount به فارسی

کاخ و آرامگاه جورج واشنگتن نخستین رئیس جمهور امریکا
قنداق توپ، سکوی توپ
کوه کوسیوسکو (بلندترین کوه استرالیا ـ 2230 متر)
کوه میچل (در غرب ایالت کارولینای شمالی - امریکا - بلندی: 2037 متر)
موعظه ی عیسی در بالای کوه

معنی mount در دیکشنری تخصصی

mount
[سینما] کادر خارجی اسلاید
[کامپیوتر] نصب کردن - قرار دادن یک دیسک یا نوار درون کامپیوتر و معرفی آن به سیستم عامل . تحت برنامه ی UNIX می توان فهرستی از فایلهای جاری نصب شده ی سیستم را با اجرای فرمان mount به دست آورد.
[برق و الکترونیک] پایه 1. عایق شوک یا ارتعاش ، ضریه گیری که معمولاً ازیک عضو کشسان و یک یا چند عضو غیر کشسان تشکیل می شود که دستگاه را در برابر شوک یا ارتعاش نگه می دارند . 2. فلنج یا ابزار دیگری برای متصل کردن لامپ خلا یا کاواک به مجبر .
[ریاضیات] مونتاژ، نصب کردن، نمو کردن، صعود کردن، کار گذاشته شدنف متصل شدن، انباشتن، زیاد شدن، سوار شدن
[کوه نوردی] کوه ، تپه
[کوه نوردی] بنیاد اورست
[کامپیوتر] نقطه ی نصب - در UNIX و ویندوز 2000 ، دایرکتوریی که در حقیقت دیسک گردان مجزایی است . مثلاً اگر سیستم UNIX دارای دو دیسک باشد ، یکی از آنها ممکن است به صورت / ( دایرکتوری ریشه ) و دیگری به صورت home/ نصب شود. سپس دیسک گردان دوم طوری عمل می کند که گویی دایرکتوری فرعی ، دیسک گردان اولی است.
[سینما] چفت بایونت - پایه چفتی
[سینما] بدن پایه [برای روی دست گرفتن دوربین ]
[سینما] هر نوع پایه دوربین جز سه پایه
[سینما] پایه D [برای عدسی ]
[سینما] گسترش دهنده های فانوسی
...

معنی کلمه mount به انگلیسی

mount
• animal which can be ridden; vehicle which can be mounted; pedestal; riding; ascending, act of mounting; placing; frame; mountain, hill (used only as a title in the name of a mountain, i.e. mount hermon)
• climb up, ascend; raise; ride; get up on; establish; frame
• to mount a campaign or event means to organize it and make it take place.
• if something is mounting or if it mounts up, it is increasing in size, scope, or degree.
• to mount something means to go to the top of it; a formal use.
• if you mount a horse, you climb on to its back.
• if you mount an object in a particular place, you fix it there.
• mount is used as part of the name of a mountain.
• if you mount guard or if you mount a guard over something, you guard it or get someone to guard it.
• see also mounted.
mount a horse
• ride a horse, ride horseback
mount didgori
• mountain situated west of tbilisi (capital city of georgia), site of the battle that was fought between the georgian and turkish troops in 1122
mount ebal
• mountain located near shechem (israel)
mount everest
• highest mountain on earth, mountain located in the himalayan mountain range between nepal and tibet
mount hermon
• mountain in the north of israel
mount hermon ski resort
• only ski area in israel, ski resort located on the hermon mountain
mount mckinley
• mountain in alaska, highest peak in the united states (20,320 feet)
mount moriah
• biblical site where abraham prepared to sacrifice isaac; place where solomon built the temple, temple mount
mount of ...

mount را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

محمد علی کریمی
مطرح کردن،پیش کشیدن،بوجود آور دن ،ایجاد کردن،باعث شدن،ساختن،برقرار کردن،بنا کردن،دایر نمودن،پابر جا کردن
سجاد پیشنماززاده
برنامه ریزی، سازماندهی و شروع یک فعالیت یا یک مجموعه‌ای از حوادث پیش رو
احسان
The children's excitement is mounting as Christmas gets nearerوقتی کریسمس نزدیک کریسمس می شود شور و هیجان بچه ها بالا میرود-بالا رفتن افزایش پیدا کردن بصورت تدریجی
Setayesh-Arya
get up on
ریاحی
Attach a picture onto a piece of stiff paper
رضائی
این ترجمه باید اصلاح شود

2. The watchman mounted the tower to see if there were any people in the vicinity.
ترجمه خواهرم نتوانست سوار اسب شود بنابراین آنها در عوض، یک اسب کوچک به او دادند
زهرا نصرالهی
چسباندن کاغذ برروی کاغذ اصلی (برای مرقع سازی)
تزیین کاغذ با کاغذ
میلاد علی پور
ارائه دادن/کردن
میلاد علی پور
ارائه دادن/کردن
میلاد علی پور
ارائه دادن/کردن
محمد دانیال
تدارک دیدن، بر پا کردن، برگزار کردن، ترتیب دادن چرا دیکشنریا هیچکدوم کامل نیست
سعید ترابی
فعل
1. تدارک دیدن، برپا کردن
2. زیاد شدن، افزایش یافتن
3. سوار شدن
4. بالا رفتن
5. نصب کردن
6. پریدن یک حیوان روی یک حیوان دیگر برای جفت گیری
7. قرار دادن

اسم
1. کوه
2. اسب
3. مقوای عکس
Hizan
سوار شدن
سام
سوار كردن ( به عنوان مثال لاستيك بر روي رينگ)
حاجی
ضریب دادن
کاظم فرقانی
سازماندهی و آغاز کردن (=organize and initiate)
كريستين
برافراشتن
كريستين
علم كردن. به پا داشتن
Eli Beigi
مَرکب
محمد فعلی
آزادکردن فایل(کامپیوتر)
رضا محمدی
1_ سازماندهی کردن ، برپا کردن ، تدارک دیدن ، شروع کردن
An attack mounted by the terrorists killed six civilians
The National Gallery mounted a major exhibition of her work

2_ بالا رفتن
Pressure is mounting on the government to change the law
He mounted the platform and addressed the crowd
He mounted his horse and rode away

3_ نصب کردن(قرار دادن)
Cameras are mounted around the city
The diamond is mounted in gold
محنا
V:تشکیل دادن،شروع کردن
امین روشنی
دامپزشکی و علوم دامی
۱. پرش زدن حیوان روی حیوان ماده به منظور جفت گیری
۲. سوار شدن (مثلا روی اسب)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

پارچه گرامی

توضیحات دیگر

معنی mount

کلمه : mount
املای فارسی : مونت
اشتباه تایپی : ئخعدف
عکس mount : در گوگل

آیا معنی mount مناسب بود ؟           ( امتیاز : 96% )