برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1398 100 1

mean

/ˈmiːn/ /miːn/

معنی: میانگین، حد وسط، اعتدال، منابع درامد، بد، میانی، وسطی، بدجنس، پست فطرت، واقع در وسط، اب زیر کاه، متوسط، خسیس، پست، قصد داشتن، مقصود داشتن، هدف داشتن، معنی ومفهوم خاصی داشتن
معانی دیگر: مصمم بودن، خواستن، برای، به منظور، منظور بودن، درنظر گرفتن یا درنظر گرفته شدن، قرار بودن، (منظور خود را) بیان کردن، معنی دادن یا معنی داشتن، یعنی، نشانه ی چیزی بودن، چم داشتن، آرش دادن، منظور داشتن، نیت داشتن، ارزش داشتن (در نظر کسی)، اهمیت داشتن، (بیشتر در ساختارهای منفی) کم، ناچیز، بی ارزش، اندک، (نادر) دون پایه، کم مقام، گدازاده، بی اصل و نسب، پایین، دون، زبون، خوار، محقر، بدنما، ژنده، مندرس، فقیرانه، فقیرنشین، فکسنی، (آدم) پست فطرت، سفله، کوته نظر، فرومایه، خبیث، شرور، بدسگال، زفت، بخیل، ممسک، (اسب) چموش، نافرمان، رموک، خودپسند، خودخواه، بدخلق، ناخوشایند، (سگ) گیرنده، خجل، شرمگین، سرافکنده، (عامیانه) علیل، ناتندرست، انگشتال، دردمند، (امریکا - خودمانی) دشوار، (امریکا - خودمانی) پرمهارت، ماهرانه، تردستانه، معدل، حد متوسط، (ریاضی) واسطه، (زمان یا مکان یا فاصله یا ارزش یا میزان و غیره) حد وسط، میانین، میانگیر، نه خوب نه بد، میانگر، میانه روی، رجوع شود به: arithmatic mean، عایدی

بررسی کلمه mean

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: means, meaning, meant
(1) تعریف: to intend to denote or express.
مشابه: connote, denote, express, imply, represent, signify

- What do you mean by saying you're not satisfied?
[ترجمه راضیه] منظور شما چیه با گفتن اینکه شما خوشنود نیستید؟
|
[ترجمه ZEYNAB] منظور شما چیست با گفتن اینکه شما خوشحال یا خوشنود نیستید؟
|
[ترجمه محمود] منظورت از "راضی نیستم" چیه ؟
|
[ترجمه ترگمان] منظورت از این حرف چیست؟
[ترجمه گوگل] منظورم اینه که شما راضی نیستید؟
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- When I said "I'm sorry," I meant that I ...

واژه mean در جمله های نمونه

1. mean deviation
میانگین کیبش (یا انحراف)

2. mean business
جدی بودن،به حرف خود عمل کردن

3. mean business
جدی بودن،شوخی نداشتن

4. mean convergence
(ریاضی) هم‌گرایی میانگینی

5. mean well by
نیت خوبی داشتن نسبت به،خوبی کسی را خواستن

6. a mean dog
سگی که گاز می‌گیرد

7. a mean dwelling
خانه‌ای محقر

8. the mean of 10, 9 and 14 is found by adding them together and dividing by three
میانگین 10 و 9 و 14 با جمع زدن آنها و تقسیم آنها بر سه به دست می آید.

9. i mean it!
جدی می‌گویم‌!،بی شوخی‌!

10. dark clouds mean rain
ابر سیاه نشانه‌ی باران است.

11. graph showing mean temperatures in january
نمودار میانگین درجه‌ی حرارت در ژانویه

12. i didn't mean to cause you any trouble
نمی‌خواستم موجب زحمت شما بشوم.

13. i don't mean any particular book
منظورم کتاب بخصوصی نیست.

14. i don't mean to impugn his motives
...

مترادف mean

میانگین (اسم)
mean , average , half-value
حد وسط (اسم)
mean , cross , norm , mediocrity
اعتدال (اسم)
mean , moderation , sobriety , temperance
منابع درامد (اسم)
mean
بد (صفت)
amiss , bad , mean , evil , ill , icky , unfavorable , dreadful , blighted , rum , shocking
میانی (صفت)
mean , average , middle , central , mid , medial , median , inmost , centric , innermost
وسطی (صفت)
mean , middle , mid , medial , median , centric , mediate
بدجنس (صفت)
mean , mischievous , wicked , malefic , shrewish
پست فطرت (صفت)
mean
واقع در وسط (صفت)
mean
اب زیر کاه (صفت)
mean , pawky , shrewish , sneaky
متوسط (صفت)
mean , tolerable , normal , average , medium , intermediate , middle , mediocre , medial , middling , run-of-the-mill
خسیس (صفت)
abject , base , ignoble , vile , stingy , miserly , mean , parsimonious , avaricious , hard , tight , penurious , base-minded , base-spirited , costive , dastard , sordid , skimpy , niggardly , ungenerous
پست (صفت)
humble , abject , base , ignoble , vile , poor , mean , contemptible , despicable , inferior , lowly , slight , small , little , subservient , base-born , brutish , infamous , villainous , vulgar , caddish , shoddy , bathetic , pimping , low , brummagem , cheap , menial , lousy , currish , sordid , dishonorable , runty , servile , footy , wretched , poky , hokey-pokey , lowborn , ungenerous , lowbred , low-level , shabby , picayune , pint-size , pint-sized , scurvy , snippy , third-rate
قصد داشتن (فعل)
mean , aim , purpose , intend
مقصود داشتن (فعل)
mean
هدف داشتن (فعل)
mean
معنی ومفهوم خاصی داشتن (فعل)
mean

معنی عبارات مرتبط با mean به فارسی

جدی بودن، به حرف خود عمل کردن، شوخی نداشتن
(ریاضی) هم گرایی میانگینی
(ریاضی) میانگین کژ رفت، میانگین قدرمطلق انحرافات، انحراف متوسط، انحراف متوسط در مقادیر ریاضی واماری
(نجوم) میانگین فاصله، میانگین دوری، فاصله حداکثر وحداقل سیاره از قمر
واسطه هندسی
زمان میانگین تعمیر
گاه شماری برحسب خورشید میانگین (رجوع شود به: mean time) (mean sun هم می گویند)
یک مربع حسابی
اختلاف، مغایرت، میزان انحراف متداول
(نجوم - خورشید فرضی که با سرعت یکنواخت و برابر با سرعت خورشید در راستای خط استوای کیهانی حرکت بکند) خورشید میانگین، آفتان مجازی، خورشید مجازی
زمان میانگین تاخرابی
زمان میانگین تعمیر
نیت خوبی داشتن نسبت به، خوبی کسی را خواستن
...

معنی mean در دیکشنری تخصصی

[حسابداری] میانگین حسابی
[شیمی] میانگین ، متوسط
[عمران و معماری] متوسط - میانگین
[برق و الکترونیک] میانگین ، متوسط
[زمین شناسی] میانگین میانگین حسابی یک سری از مقادیر، خصوصاً میانگین حسابی، در این مورد به معنای واژه های harmonic mean, geometric mean نیز مراجعه نمایید. مقایسه شود با: median, mode
[بهداشت] میانگین
[ریاضیات] متوسط، وسیله، میانگین، معدل، میانگی، واسطه
[معدن] میانگین (زمین آمار)
[روانپزشکی] میانگین (!) یک معیار آماری، مشتق از مجموع یک رشته نمرات تقسیم بر تعداد آنها. (2) قصد، منظور. (3) معنی دادن.
[آمار] میانگین
[آب و خاک] میانگین، متوسط
[شیمی] انحراف میانگین
[ریاضیات] میانگین قدرمطلق انحرافات
[آمار] میانگین قدرمطلق تفاضلها
[نساجی] فعالیت متوسط
[ریاضیات] نسبت ذات وسط و طرفین
[ریاضیات] میانگین و دامنه ی تغییرات کارت
[عمران و معماری] میانگین تبخیر سالانه
[زمین شناسی] میانگین تبخیر سالانه
[عمران و معماری] میانگین بارش سالانه
[زمین شناسی] میانگین بارش سالانه
[آب و خاک] میانگین بارش سالانه
...

معنی کلمه mean به انگلیسی

mean
• midpoint, middle, equally far from two extremes; average
• intend; indicate; signify; be significant; designate for a specific purpose; think of
• average; middle; nasty, unkind; despicable, base; miserable, wretched; miserly; inferior
• you ask what a word, expression, or gesture means when you want it to be explained to you.
• what someone means is what they are referring to or intending to say.
• if something means a lot to you, it is important to you.
• if one thing means another, it shows that the second thing is true or makes it certain to happen.
• if you mean something, you are serious about it and not joking, exaggerating, or just being polite.
• if you mean to do something, you intend to do it.
• if something is meant to be a particular thing or is meant for a particular purpose, that is what you intended or planned.
• if something is meant to happen or exist, it is strongly expected to happen or exist.
• you also use meant when you are talking about the reputation that something has.
• a means of doing something is a method or thing which makes it possible. `means' is both the singular and plural.
• you can refer to the money that someone has as their means; a formal use.
• someone who is mean is unwilling to spend much money or to use very much of a particular thing.
• if you are mean to someone, you are unkind to them.
• in mathematics, the mean is the average of a set of numbers.
• see also meaning, meant.
• you say `i mean' when you are explaining something more clearly or justifying what you have said, or when you are correcting yourself.
• if something is a means to an end, you do it only because it will help you to achieve what you want.
• if you do something by means of a particular method or object, you do it using that method or object.
• you say `by all means' as a way of giving someone permission; a formal expression.
• by no mean ...

mean را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Mohammad
وسیله ( حمل و نقل )
محمدرضا خسروی
نشانه چیزی بودن
مریم طوفان
در نظر گرفته شدن برای یک کار خاص
دلناز فرهمند
منظور داشتن
Smat
معنی و مفهوم خاصی داشتن، قصد داشتن، مصمم بودن(verb)
میانگین، حد وسط، معنی (noun)
خسیس، بدجنس، آب زیرکاه، پست فطرت (adj)
زهرا
فکر کار یا هر عمل بد و شرورانه ای
a.r
extremely unpleasant or disagreeable
امیر تیموری
میانگین (در ریاضیات و مهندسی )
حدیث ایران
معنی دادن- منظور داشتن- دربرداشتن
A
خسیس بودن
میلاد علی پور
نشان دادن(نشان از چیزی بودن)
Ali
مخالف nice و هم معنی nasty
به فارسی:بد.ناخوشایند.
ساحل
بدجنس بودن، شرور بودن
طاها تمسکی
تنگ چشم ، بخیل، تنگ نظر ، خسیس � برای صفت �
معنی دادن ، منظور داشتن � فعل �
دکتر محسن کچوئی
در آمار به معنی میانگین می باشد.
S
منظور داشتن.نظرداشتن
Mrtza
Mean=not kind,cruel
غلامرضا
بی رحمانه
مهرداد عزیزی

World is a very mean and nasty place

دنیای جای خیلی بی رحم و کثیفیه
Mean رو میشه هم بی رحم و پس فطرت هم معنی کرد
sima
it is meant: مقرر است
محدثه فرومدی
معنا دادن/داشتن، بیانگر/نشان‌دهنده چیزی بودن
Sama
اصل یکنواختی
tinabailari
منظور 🛌
I see what you mean
فهمیدم منظورت چیست
مریم طوفان
در مقام صفت به معنای خسیس است
مها
خودمانی: نامرد
فرناز
means of transportation: وسایل (راه‌های) مختلف رفت‌وآمد
غ ع مسجدی
اگر بخواهیم به عواقب و نتایج یک کار یا عمل اشاره کنیم بعد از mean فعل به شکل ing دار در می آید اما
اگر بخواهیم به قصد و نیت خود از انجام کار اشاره کنیم بعد از mean فعل با to می آید
نوید
ضرر رساندن یا آسیب زدن
Different frequencies may mean your electrical devices فرکانس های مختلف ممکن است به وسایل الکتریکی شما آسیب بزند
ام سال
بدجنس، آب زیر کاه (صفت در مورد انسان)

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی mean
کلمه : mean
املای فارسی : من
اشتباه تایپی : ئثشد
عکس mean : در گوگل

آیا معنی mean مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )