برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1570 100 1
شبکه مترجمین ایران

maternity

/məˈtɜːrnəti/ /məˈtɜːnɪti/

معنی: مادری، زایشگاه
معانی دیگر: آبستنی، حاملگی، زایمان، وابسته به آبستنی یا زایمان، مادر بودن، وابسته به مادر و مادری، ویژگی های مادرانه، مادرواری، مادرسانی، (بیمارستان) بخش زایمان، وابسته به زایمان

بررسی کلمه maternity

اسم ( noun )
(1) تعریف: the state of being a mother; motherhood.

- Maternity had changed her; she had become less selfish and more responsible.
[ترجمه ترگمان] Maternity او را عوض کرده بود، کم‌تر خودخواه و more شده بود
[ترجمه گوگل] زایمان او را تغییر داده بود؛ او کمتر خودخواه و مسئولیت یافته بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: the qualities or characteristics associated with a mother; motherliness.

- Though physically attractive, there was a maternity about the woman that was unsettling to him.
[ترجمه ترگمان] هر چند که از نظر فیزیکی جذاب بود، در مورد زنی که او را ناراحت کرده بود، وجود داشت
[ترجمه گوگل] اگر چه از لحاظ جسمی جذاب بود، در مورد زنانی که برای او ناراحت بود مادر و مادرش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
صفت ( adjective )
• : تعریف: of or relating to the period during which a woman is pregnant with and gives birth to a child.

- maternity clothes
[ترجمه ترگمان] لباس حاملگی
[ترجمه گ ...

واژه maternity در جمله های نمونه

1. maternity dress
پیراهن آبستنی

2. maternity leave
مرخصی آبستنی

3. maternity ward
بخش زایمان

4. the maternity ward of a hospital
بخش زایمان بیمارستان

5. The contract gives a female executive maternity leave rights.
[ترجمه ترگمان]این قرارداد به یک زن اجرایی زن حق مرخصی می‌دهد
[ترجمه گوگل]این قرارداد حقوق زن و شوهر اجباری اجباری زنان را می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. Gynaecologists at Aberdeen Maternity Hospital have successfully used the drug on 60 women.
[ترجمه ترگمان]Gynaecologists در بیمارستان مادران آبردین با موفقیت از این دارو در ۶۰ زن استفاده کرده‌اند
[ترجمه گوگل]متخصص زنان و زایمان در بیمارستان زایمان ابردین موفق به استفاده از دارو در 60 زن شده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

7. Her going on maternity leave will create a temporary vacancy.
[ترجمه ترگمان]رفتن او به مرخصی زایمان، یک جای خالی موقتی را ایجاد خواهد کرد
[ترجمه گوگل]رفتن او به دو ...

مترادف maternity

مادری (اسم)
maternity , motherhood
زایشگاه (اسم)
maternity

معنی کلمه maternity به انگلیسی

maternity
• motherhood, motherliness
• of or pertaining to childbirth, designed for wear during pregnancy
• maternity is used to describe things relating to pregnancy and birth.
maternity clothes
• clothes for pregnant women
maternity dress
• dress designed for a pregnant woman
maternity hospital
• house for a woman who is going to give birth, hospital for pregnant women
maternity leave
• vacation given to a woman and her partner during the time immediately preceding and/or following the birth of the child
maternity ward
• birthing ward, hospital ward for women who are currently delivering babies or have recently given birth

maternity را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Sina
Maternity مربوط به دوران حاملگي و بچه در شكم داشتن ،
Maternity , مربوط به دوران مادري و مادر شدن .
Maternity dress , لباس دوران حاملگي
Maternity leave , مرخصي دوران قبل و بعد از زايمان
Maternity benefit , مزايايي كه يك زن حامله كارمند در دوران بارداري داره ، مثل بيمه پزشكي ،
Maternity pay, پولي كه يك زن حامله در دوران قبل و بعد از زايمان (كه مرخصي گرفته است) (براي زني كه شاغل است . )دريافت ميكند
Farhood
زایمان،
(مربوط به) مادری یا مادر شدن

1) She's on maternity leave
(parental leave)
این خانم در مرخصی زایمان است
2) Sylvia's on maternity leave
3) The job is a temporary, six-month maternity leave cover
4) The company didn't like the fact that I'd taken maternity leave
Dark Light
■ Maternity ■ : مربوط به زایمان و دوره بارداری - مادری (adj)
Maternity dress : لبلس حاملگی
در مقابل maternal واژه ی paternal را داریم مثل
Maternal aunt : خاله
Paternal aunt : عمه
Maternal uncle : دایی
Paternal uncle : عمو
Maternal cousins : بچه های خاله و دایی
Paternal cousins : بچه های عمه و عمو

■ Monastery ■ : محل اجتماع و خواب راهب های مرد که در مقابلش Convent میاد که نسخه زنانش هست


■ Mandatory ■ : الزامی - اجبازی - بایدی (adj)
Our presence is mandatory : حضورمون اجباریه
- Voting is not mandatory. رأی دادن اجباری نیست.
- a mandatory waiting period of six months یک دوره‌ی انتظار اجباری شش ماهه

■ Monetary ■ : پولی (adj)
- monetary control نظارت بر پول
- monetary policy سیاست پولی

■ Mortuary ■ :
[Noun] سردخانه-مرده شور خونه/که بهش morgue هم میگن که morgue بیشتر بکار میره
[Adjective] که قبل اسم میاد و معنیش میشه مربوط به خاک سپاری و مرده و این داستانا
Usage: always used before a noun
formal : of or relating to death or burial
mortuary ceremonies/customs/rituals
متردافش funerary عست به معنای ترحیمی که از funeral میادش
Mortuary customs = burial customs

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی maternity

کلمه : maternity
املای فارسی : مترنیتی
اشتباه تایپی : ئشفثقدهفغ
عکس maternity : در گوگل

آیا معنی maternity مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )