برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
98 1464 100 1

marry

/ˈmeri/ /ˈmæri/

معنی: عروسی کردن، شوهر دادن، ازدواج کردن
معانی دیگر: زناشویی کردن، به زنی گرفتن، به شوهری گرفتن، به عقد نکاح درآوردن، وصلت کردن، زن گرفتن، شوهر کردن، هم بسته کردن یا شدن، رابطه ی نزدیک برقرار کردن، پیوند دادن، درآمیختن، (نجاری و مکانیکی) جفت کردن، (قدیمی - ندا به نشان شگفتی یا خشم و غیره) هیهات !، خدایا!، دریغا!، عروسی کردن با

بررسی کلمه marry

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: marries, marrying, married
(1) تعریف: to take in marriage; take as husband or wife; wed.
مترادف: espouse, wed

- She married her high school boyfriend.
[ترجمه ترگمان] اون با دوست پسر دوران دبیرستان ازدواج‌کرده
[ترجمه گوگل] او با دوست پسر دبیرستانی خود ازدواج کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The prince refused to marry the woman who was chosen for him.
[ترجمه ترگمان] شاهزاده از ازدواج با زنی که برایش انتخاب شده‌بود امتناع ورزید
[ترجمه گوگل] شاهزاده حاضر به ازدواج با زنانی بود که برای او انتخاب شده بودند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to unite (others) as husband and wife.
مترادف: unite, wed
مشابه: bind, join

- The rabbi married them in the new synagogue.
[ترجمه ترگمان] خاخام در کنیسه تازه آن‌ها را به عقد خود درآورد
[ترجمه گوگل] روبی آنها را در کنیسه جدید ازدواج کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید ...

واژه marry در جمله های نمونه

1. marry into
(از طریق ازدواج) پیوستن به

2. marry off
شوهر دادن،زن دادن

3. marry up
با هم جور کردن،با هم جفت کردن

4. to marry a non-catholic she needs a dispensation
برای ازدواج با غیرکاتولیک نیاز به بخشودگی دارد.

5. will you marry me?
زن من (شوهر من) می‌شوی‌؟

6. he promised to marry zarri, but he reneged
قول داد که با زری ازدواج کند ولی به قول خود وفا نکرد.

7. she wants to marry a rich man
او می‌خواهد با مرد پول‌داری ازدواج کند.

8. these two wines marry well
این دو شراب به هم می‌خورند (آمیزه‌ی خوبی را تشکیل می‌دهند).

9. if you want to marry my daughter you must get rid of this ugly mustache!
اگر می‌خواهی دختر مرا بگیری باید این سبیل زشت را بتراشی‌!

10. they forced her to marry a man toward whom she felt a strong physical repulsion
وادارش کردند زن مردی بشود که نسبت به او جسما احساس بیزاری می‌کرد.

11. he is not going to marry you,he is just toying with you
با تو ازدواج نخواهد کرد،صرفا تو را به بازی گرفته است.

12. which priest is going to marry them?
...

مترادف marry

عروسی کردن (فعل)
espouse , consummate , marry
شوهر دادن (فعل)
espouse , husband , marry
ازدواج کردن (فعل)
join , marry

معنی عبارات مرتبط با marry به فارسی

(از طریق ازدواج) پیوستن به
شوهر دادن، زن دادن
با هم جور کردن، با هم جفت کردن

معنی کلمه marry به انگلیسی

marry
• wed; be wed; perform a wedding; couple, pair
• when a man and a woman marry, they become each other's husband and wife during a special ceremony.
• when a member of the clergy or a registrar marries two people, he or she is in charge of their marriage ceremony.
• see also married.
marry beneath one
• marry a person who is not one's social equal
marry into the purple
• marry a prince
marry money
• get married to someone because they are rich, marry in order to be wealthy
marry one's daughter off to
• bring one's daughter to the huppah to be married
breach of promise to marry
• breaking of a promise to get married
forbidden to marry
• not allowed to marry (of a person who is not allowed to marry a jew according to jewish law)

marry را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

Azad
به عقد نكاح در آوردن
مهدی صباغ
Let's marry my sister Ruqayeh
بیایید با خواهرم رقیه ازدواج کنید
tinabailari
My friend will marry a rich man next month
دوستم با یک مرد ثروتمند ، ماه دیگر ازدواج میکند‼️
رز طلایی
ازدواج کردن،به عقدنکاح درآوردن،عروسی کردن،شوهردادن

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

توضیحات دیگر

معنی marry
کلمه : marry
املای فارسی : مری
اشتباه تایپی : ئشققغ
عکس marry : در گوگل

آیا معنی marry مناسب بود ؟           ( امتیاز : 98% )
شبکه مترجمین ایران