برای انتخاب دیکشنری یا لغتنامه، اینجا را کلیک کنید.
95 1615 100 1
شبکه مترجمین ایران

mandatory

/ˈmændəˌtɔːri/ /ˈmændətr̩i/

معنی: اجباری، الزام اور، الزامی
معانی دیگر: واجب، زوری، ناگزیر، وابسته به حکم کتبی، فرمانی، دستور، حکمی، فرمودی

بررسی کلمه mandatory

صفت ( adjective )
مشتقات: mandatorily (adv.)
(1) تعریف: ordered as though by a mandate; obligatory.
مترادف: compulsory, obligatory, required, requisite
متضاد: optional
مشابه: imperative, necessary, peremptory

- There is a mandatory waiting period before one can purchase a gun in some states.
[ترجمه ترگمان] یک دوره انتظار اجباری قبل از اینکه فرد بتواند اسلحه را در برخی ایالت‌ها خریداری کند وجود دارد
[ترجمه گوگل] یک دوره اجباری اجباری وجود دارد قبل از اینکه بتوانید یک تفنگ را در برخی از ایالت ها خریداری کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- A physical exam is mandatory for all entering students.
[ترجمه بهنام] معاينه فيزيكي براي كليه دانش اموزان ورودي الزامي است.
|
[ترجمه ترگمان] آزمون فیزیکی برای همه ورود به دانش آموزان اجباری است
[ترجمه گوگل] معاینه فیزیکی برای همه ورود دانش آموزان اجباری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

...

واژه mandatory در جمله های نمونه

1. a mandatory waiting period of six months
یک دوره‌ی انتظار اجباری شش ماهه

2. voting is not mandatory
رای دادن اجباری نیست.

3. Growing old is mandatory; growing up is optional.
[ترجمه ترگمان]پیر شدن اجباری است؛ رشد در حال افزایش اختیاری است
[ترجمه گوگل]رشد قد اجباری است در حال رشد اختیاری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

4. The minister is calling for mandatory prison sentences for people who assault police officers.
[ترجمه ترگمان]این وزیر خواهان مجازات اجباری زندان برای افرادی است که به افسران پلیس حمله می‌کنند
[ترجمه گوگل]وزیر خواستار مجازات های اجباری برای افرادی است که به افسران پلیس حمله می کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

5. Crash helmets are mandatory for motorcyclists.
[ترجمه ترگمان]استفاده از کلاه‌خود Crash برای موتورسواران اجباری است
[ترجمه گوگل]کلاه ایمنی کلاسیک برای موتورسواران اجباری است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

6. ...

مترادف mandatory

اجباری (صفت)
binding , compulsory , compulsive , mandatory , coercive , forcible , de rigueur , obliging
الزام اور (صفت)
imperative , obligatory , binding , mandatory
الزامی (صفت)
obligatory , mandatory , obliging

معنی عبارات مرتبط با mandatory به فارسی

اختیارات دولت قیم

معنی mandatory در دیکشنری تخصصی

[صنعت] اجباری،الزامی
[حقوق] الزامی، لازم الرعایه، لازم الاجرا، اجباری، امری
[حقوق] قرار الزام خوانده (به انجام یا عدم انجام امری)
[حقوق] قانون امری، قانون الزامی
[حقوق] قرار الزامی
[حقوق] مقررات امری
[حقوق] قانون امری

معنی کلمه mandatory به انگلیسی

mandatory
• compulsory, obligatory; of or pertaining to a command or mandate
• if something is mandatory, a law states that it must be done.
mandatory injunction
• court order which requires a certain action
mandatory palestine
• palestine during the period of the british mandate (1920-1948)
mandatory penalty
• minimum court sentence which is required by law to be given to the convicted criminal
mandatory service
• military service required of all citizens at the age of 18
mandatory times
• period during which a conquered country is under the rule of a foreign power

mandatory را به اشتراک بگذارید

پیشنهاد کاربران

asghar.y
A pre_sentence report is mandatory یک گزارش پیش شرط لازم است
حسن امامی
اجباری ضروری شده بوسیله قانون
مترادف ها compulsory
obligatory
کاربر آبادیس
اجباری،الزامی
بیومکانیک
بایدی
Dark Light
Mandatory : اجباری-الزامی
Compulsory - forced - required - necessary - obligatory مترادف هاش
Optional - unnecessary - voluntary - subjective متضادهاش

معنی یا پیشنهاد شما



نام نویسی   |   ورود

تازه ترین پیشنهادها

توضیحات دیگر

معنی mandatory

کلمه : mandatory
املای فارسی : مندتری
اشتباه تایپی : ئشدیشفخقغ
عکس mandatory : در گوگل

آیا معنی mandatory مناسب بود ؟           ( امتیاز : 95% )