loosen

/ˈluːsn̩//ˈluːsn̩/

معنی: ضعیف کردن، سست کردن، نرم کردن، شل کردن، از خشکی در اوردن، لینت دادن
معانی دیگر: شل کردن یا شدن، رها کردن یا شدن، ول کردن، آبکی کردن، لقاندن، وارفتن، بازکردن، لق کردن

بررسی کلمه

فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: loosens, loosening, loosened
(1) تعریف: to unfasten or undo.
مترادف: loose, release, undo, unfasten
متضاد: fasten
مشابه: disengage, disjoin, free, separate, unbind, unhook, untie

(2) تعریف: to make less restrictive; slacken.
مترادف: ease, loose, relax, slack, slacken
متضاد: tighten
مشابه: mitigate

- She loosened her hold.
[ترجمه گوگل] دستش را شل کرد
[ترجمه ترگمان] او دستش را شل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to relax (constraint or the like).
مترادف: ease, loose, relax
متضاد: tighten
مشابه: mitigate, moderate, mollify, soften, tone down

- They loosened too many regulations.
[ترجمه گوگل] آنها مقررات زیادی را کاهش دادند
[ترجمه ترگمان] مقررات خیلی زیادی را باز کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to make less dense or compact.
متضاد: compact
مشابه: disintegrate, disperse, dissipate, mollify, soften

- She loosened the dirt around the plant.
[ترجمه گوگل] او خاک اطراف گیاه را از بین برد
[ترجمه ترگمان] گل را دور گیاه شل کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: loosener (n.)
• : تعریف: to become less bound, inhibited, or constrained (often fol. by up).
مترادف: relax
مشابه: limber, mellow out, open, relent, soften, unbend

- He loosened up after a couple of drinks.
[ترجمه گوگل] بعد از چند نوشیدنی سست شد
[ترجمه ترگمان] بعد از چند نوشیدنی باز شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. loosen up
(آمریکا - عامیانه) 1- آزادانه حرف زدن 2- با سخاوت پول دادن 3- آرامیدن

2. to loosen a screw
پیچ را شل کردن

3. to loosen a tight bottle cap
در بطری محکم بسته شده را شل کردن

4. to loosen one's control of something
کنترل خود را نسبت به چیزی کم کردن

5. to loosen rusty nuts by wrenching
با پیچاندن شدید مهره های زنگ زده را شل کردن

6. to loosen the bowels
لینت دادن مزاج

7. i could not loosen his grasp
نتوانستم از چنگش فرار کنم.

8. more water will loosen the mud
آب بیشتر گل را شل می کند.

9. he grasped the oar firmly and did not loosen his grip
او پارو را محکم گرفت و آن را رها نکرد.

10. My belt is too tight; I must loosen it.
[ترجمه گوگل]کمربند من خیلی تنگ است باید شلش کنم
[ترجمه ترگمان]کمربندم محکم است، باید آن را شل کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

11. Students hope that the school will loosen up the school regulations.
[ترجمه گوگل]دانش آموزان امیدوارند که مدرسه مقررات مدرسه را کاهش دهد
[ترجمه ترگمان]دانش آموزان امیدوارند که این مدرسه مقررات مدرسه را کم کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

12. His welcoming smile helped loosen her up.
[ترجمه گوگل]لبخند خوشامدگویی او به او کمک کرد تا او را شل کند
[ترجمه ترگمان]لبخند خوش آمد گویی به او کمک کرد تا او را آرام کند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

13. The medicine may loosen your cough.
[ترجمه گوگل]این دارو ممکن است سرفه شما را کاهش دهد
[ترجمه ترگمان] دارو ممکنه سرفه تو رو شل کنه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

14. Loosen some sails to ease down the speed of the boat.
[ترجمه گوگل]برای کاهش سرعت قایق، چند بادبان را شل کنید
[ترجمه ترگمان]کمی بادبان ها را شل کن تا به سرعت قایق را آرام کنند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

15. I must take some exercise and loosen up my muscles.
[ترجمه گوگل]باید کمی ورزش کنم و عضلاتم را شل کنم
[ترجمه ترگمان]باید کمی ورزش کنم و عضلاتم را شل کنم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

ضعیف کردن (فعل)
diminish, feeble, slack, emaciate, weaken, debilitate, infirm, impair, enfeeble, devitalize, loosen, relax, unloose

سست کردن (فعل)
slacken, slack, weaken, emasculate, enervate, enfeeble, discourage, loosen, relax, inactivate

نرم کردن (فعل)
pulverize, modulate, fluff, levigate, soften, masticate, loosen, mollify, intenerate, sleeken, humanize, jellify, plasticize, triturate

شل کردن (فعل)
slack, unbrace, unscrew, loosen, relax, jellify, unbend, unbind, unhitch, unhook, unloose, unstring

از خشکی در اوردن (فعل)
loosen

لینت دادن (فعل)
loosen, relax

انگلیسی به انگلیسی

• unbind, untie, unfasten; set free, release; make less tight, slacken; make less dense or compact; make less strict or severe; free from constipation; become loose
if something loosens, or is loosened, it becomes undone or less tightly held in place.
if you loosen something that is tied or fastened, you undo it slightly.
if you loosen up or if something loosens you up, you become more relaxed and less anxious; an informal expression.

پیشنهاد کاربران

استخوان سبک کردن، سبک شدن.
( در موردعضلات ) گرم کردن
I jump up and down to loosen my leg muscles
بالا و پایین میپرم تا عضلات پاهایم را گرم کنم
نرمش کردن، خود را گرم کردن
loosen up one's muscles
🔍 دوستان مشتقات ( derivatives ) این کلمه اینها هستند:
✅ فعل ( verb ) : loosen / loose
✅️ اسم ( noun ) : loose / looseness
✅️ صفت ( adjective ) : loose
✅️ قید ( adverb ) : loosely
سست شدن
تساهل
تسامح
مسامحه
آسانگیری
سهل گرفتن، جدی برخورد نکردن
میتونی این پیچ رو شل کنی؟
can you loosen this screw?
شل کردن/شدن
He loosened his tie
Loosen upon oneself
( فاجعه - یدبختی )
بر سر خود آوردن
بر سر خود آوار کردن
And the records of our travels were lost in the
cataclysm we loosen upon ourselves
?a war
فکر میکنم به معنای " جدا کردن" هم باشه.
I lossened his soul and carried it gently out.
این رو توی یه کتابی خوندم که یکی از شخصیت هاش " مرگ " هست !
تعدیل کردن ( قوانین )

شل کردن
. Loosen your hand , please => لطفا دستتان رو شل کنید !
رها کردن و کنار گذاشتن ( درباره یک باور یا عقیده )
مشاهده ادامه پیشنهادها (١٠ از ١٣)

بپرس