lively

/ˈlaɪvli//ˈlaɪvli/

معنی: با روح، زنده، سرزنده، سبک، جالب توجه، با سرور وشعف، از روی نشاط
معانی دیگر: پرجوش و خروش، پرتلاش، فعال، پرکنش، با سرزندگی، شنگول، ملنگ، شوخ، شاداب، سبکدل، هیجان انگیز، پرهیجان، داغ، شورانگیز، شادی انگیز، خوشحال کننده، دلگشا، (رقص و غیره) تند و شاد، (باد یا نسیم و غیره) تند، پر زور، (رنگ) تند، (گوی و توپ و غیره) جهنده، جهشمند، جهمند
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
حالات: livelier, liveliest
(1) تعریف: full of life or vitality.
مترادف: brisk, pert, sprightly, stirring, vigorous, vital, vivacious
متضاد: comatose, dull, lethargic, lifeless, listless, stodgy, unanimated, vapid
مشابه: active, alive, animated, bouncy, chipper, dynamic, energetic, frisky, live, merry, peppy, perky, playful, quick, racy, rousing, smart, spirited, vivid

- a lively person
[ترجمه سحر] یک شخص سرزنده
|
[ترجمه ترگمان] آدم سرزنده و سرزنده،
[ترجمه گوگل] یک شخص پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a lively melody
[ترجمه سحر] یک ملودی باروح
|
[ترجمه ترگمان] یک ملودی تند،
[ترجمه گوگل] یک ملودی پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: characterized by gaiety and high spirits.
مترادف: animated, festive, gay, spirited
متضاد: dead, dull
مشابه: airy, alive, boisterous, bubbly, buoyant, exciting, joyful, lighthearted, merry, playful, racy, saucy, sprightly

- a lively party
[ترجمه ترگمان] یک مهمانی پر جنب و جوش
[ترجمه گوگل] یک حزب پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: sharp and vigorous.
مترادف: active, agile, alert, nimble, quick, sharp, vigorous
متضاد: dull, lifeless, ponderous
مشابه: brisk, eager, living, smart

- a lively mind
[ترجمه سحر] یک ذهن فعال
|
[ترجمه ترگمان] ذهن lively داشت،
[ترجمه گوگل] یک ذهن پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: full of or characterized by much activity.
مترادف: animated, brisk, bustling, energetic, vigorous
متضاد: dead, quiet
مشابه: active, alive, dynamic, live, merry

- lively commerce
[ترجمه ترگمان] بازرگانی پر جنب و جوش
[ترجمه گوگل] تجارت پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: striking in effect.
مترادف: brisk, invigorating, sprightly, striking, vivid
متضاد: dull, lifeless
مشابه: active, bracing, energetic, intense, living, moving

- lively prose
[ترجمه ترگمان] نثر پر جنب و جوش
[ترجمه گوگل] پروسه پر جنب و جوش
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
قید ( adverb )
حالات: livelier, liveliest
مشتقات: liveliness (n.)
• : تعریف: with quickness or vigor.
مترادف: briskly, nimbly, quickly, sprightly
مشابه: fast, speedily

- Move lively, you recruits.
[ترجمه ترگمان] سریع تر حرکت کنین، تازه وارد
[ترجمه گوگل] حرکتی پر جنب و جوش، شما استخدام کنید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. lively color
رنگ های زنده

2. a lively breeze
نسیم تند

3. a lively dance
رقص تند و شاد

4. a lively debate
بحث داغ

5. a lively melody
یک ملودی شاد

6. look lively
(انگلیس - خودمانی) تند عمل کردن

7. following its lively youth, the city fell into hard times
پس از طی دوران پررونق نوپایی،اوضاع آن شهر بد شد.

8. make things lively for somebody
وضع را برای کسی هیجان انگیز یا کمی خطر ناک کردن

9. if he is lively and sociable
(سعدی) و گر خنده روی است و آمیزگار

10. she is a lively woman
او زن سرزنده ای است.

11. to facilitate a lively traffic in ideas
تبادل پوینده ی عقاید را تسهیل کردن

12. the hotel room was lively and homey
اتاق هتل دلباز و دنج بود.

13. this writer has a lively imagination
این نویسنده قوه ی تخیل شور انگیزی دارد.

14. the donkey chortled and became lively with laughter
خر بخندید و شد از قهقهه چست

15. He is an outgoing and lively person.
[ترجمه ترگمان]او فردی اجتماعی و زنده است
[ترجمه گوگل]او یک فرد آزاد و پر جنب و جوش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

16. A lively person is full of life and is always doing things.
[ترجمه ترگمان]شخص زنده پر از زندگی است و همیشه کارها را انجام می دهد
[ترجمه گوگل]شخص پر جنب و جوش پر از زندگی است و همیشه کارها را انجام می دهد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

17. She's a lively child and popular with everyone.
[ترجمه ترگمان]او یک بچه سرزنده و محبوب همه است
[ترجمه گوگل]او یک کودک پر جنب و جوش و محبوب با همه است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

18. Her eyes were bright and lively.
[ترجمه ترگمان]چشمانش درخشان و سرزنده بودند
[ترجمه گوگل]چشمهایش روشن و پر جنب و جوش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

19. The hotel is situated next to the lively bustling port.
[ترجمه ترگمان]این هتل در مجاورت بندر شلوغ و شلوغ قرار دارد
[ترجمه گوگل]این هتل در کنار بندر پر جنب و جوش قرار گرفته است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

20. It's hard work teaching a class of lively children.
[ترجمه ترگمان]درس دادن به یک کلاس از بچه های زنده سخت است
[ترجمه گوگل]این کار سخت برای آموزش یک کلاس از کودکان پر جنب و جوش است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

21. Lively behaviour is normal for a four-year-old child.
[ترجمه ترگمان]رفتار Lively برای یک کودک چهار ساله طبیعی است
[ترجمه گوگل]رفتار پر جنب و جوش برای یک کودک چهار ساله طبیعی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

مترادف ها

با روح (صفت)
animate, brisk, airy, soulful, snappy, spunky, slashing, fresh, lively, animated, allegro, heartsome, peppery, breathy, racy, warm-blooded

زنده (صفت)
alive, living, live, quick, fresh, vivid, lively

سرزنده (صفت)
alive, fast, animate, live, quick, brisk, brave, bold, snappy, vivid, lively, spirited, animated, vivacious, daring, heartsome, sprightly, buxom, canty, sprightful

سبک (صفت)
light, fast, easy, quick, lively, thin, flippant, frivolous, volatile, gossamer, light-minded, flyaway, lightsome, uncomplicated

جالب توجه (صفت)
yummy, liberal, lively, remarkable, notable, unco

با سرور وشعف (صفت)
lively

از روی نشاط (قید)
lively

به انگلیسی

• energetic and full of life; animated, vivacious; exciting, bustling with activity; sharp and clear (as of memories); vivid; striking, effective; brisk
energetically, in an active manner, vigorously
lively people are active, enthusiastic, and cheerful.
lively also means interesting and exciting.
you also use lively to describe a feeling which is strong and enthusiastic.

پیشنهاد کاربران

خندان ، متبسم.
delightsome بسیار دلپسند. شاد
animated, vivacious
Noun fersh
One of several Big floors in a building

صفت:
full of life and energy; active and outgoing. پر از زندگی و انرژی فعال و خروجی
"a lively and uninhibited girl""یک دختر پر جنب و جوش و بی پروا و رک راست"بدون محدودیت در بروز احساسات

( of a place or atmosphere ) full of activity and excitement. ( یک مکان یا جَو ) پر از فعالیت و هیجان.
"Barcelona's many lively bars"

intellectually stimulating or perceptive. فکری یا ذهنی مهیج و حساس و باهوش.
"a lively discussion""یک بحث پر جنب و جوش"

difficult or challenging. دشوار یا چالش برانگیز
"a lively homeward passage dodging aircraft and E - boats"
( of a boat ) rising lightly to the waves.
سرزنده و پر انرژی
جوان مانده

enthusiasm
خیلی هیجانی و خوشحال و پر نشاطم
شور و شعف در انتظار شما هستم
سرزندگی
We are both responsible for our own happiness and each other's
I play this golden opportunity and the key to the path of happiness with all the love I have for you in the best way for our lives
هر دو مسئول خوشبختی خودمان و یکدیگر هستیم
من این فرصت طلایی و کلید اصلی مسیر سعادت را با تمام عشقی که برای شما دارم به نحوه احسن برای زندگی عاشقانه و شادی و خشنودی تو ادامه میدهم
I use lively colors for painting
من رنگ های زنده برای نقاشی استفاده می کنم
پُرشور
Lively people never get depressed
افراد سرحال ( پرنشاط ) هرگز افسرده نمی شوند
زنده،
بانشاط،
پر جنب و جوش

She write lively stories with sharply drawn characters
باحال
سرگرم کننده
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما