live close to the bone

پیشنهاد کاربران

معادل فارسی:
اصلی: به سختی زندگی کردن، با حداقل درآمد گذران زندگی کردن
محاوره ای: به زور دخل و خرجش می خواند، پولش به زور می رسد، لب خط زندگی کردن، از دست به دهان زندگی کردن
ادبی/قدیمی: معیشت خُرد و خُفیف داشتن
...
[مشاهده متن کامل]

مثال:
After losing his job, he's been living close to the bone.
بعد از بیکار شدن، به سختی زندگی می کند.
They choose to live close to the bone, growing their own food and avoiding debt.
آنها انتخاب کرده اند که زندگی ساده ای داشته باشند، غذای خود را بکارند و از بدهی دوری کنند.
Her stories depict characters living close to the bone in the harsh countryside.
داستان هایش شخصیت هایی را به تصویر می کشند که در حومه ای نامساعد، به سختی زندگی می کنند.