line

/ˈlaɪn//laɪn/

معنی: سیم، بند، خط، دهنه، لجام، طرح، رشته، سطر، ریسمان، رده، جاده، رسن، مسیر، ردیف، مسیر کهباخط کشی مشخص میشود، خط کشیدن، خط انداختن در، اراستن، پوشاندن، خط دار کردن، تراز کردن، استر کردن
معانی دیگر: کشه، رج، کشا، طناب، نخ، رجه (که روی آن لباس می خشکانند - clothesline هم می گویند)، نوار متر، نوار اندازه گیری، سیم (به ویژه سیم یا ریسمان تراز)، طناب کشتی، افسار، خط تلفن، سیم تلفن (یا تلگراف و غیره)، شبکه ی سیم کشی، سیم برق، (تلفن) خط فرعی، لوله ی آب، لوله ی گاز، لوله کشی، (در برخی بازی های ورزشی مانند فوتبال) خط دور زمین، (مسابقه ی دو و پرش و غیره) خط آغاز، خط پایان، خط مرزی، سرحد پایان، (جمع) برون نما، سبک، صف، دخ، آمود، راسته، راستا، مصرع، بیت، سلسله، زنجیره، اعقاب، بازماندگان، تبار، نسل، دودمان، خانواده، خط اتوبوس (یا ترن یا کشتی یا هواپیما و غیره)، شرکت اتوبوس رانی، (راه آهن و غیره) ریل، خط آهن، شاخه ی راه آهن، خط سیر، (ارتش) خط تیر، نحوه ی عمل یا بیان، فحوا، طرز، روش، خط مشی، سیاست، شیوه، پیشه، حرفه، شغل، کار، نوع کالا، جنس، قماش، فقره، جور، قلم، رشته ی تخصص، رشته ی مورد علاقه (یا استعداد)، منبع اطلاع، خبر، آگهداد، نامه ی کوتاه، یادداشت، (جمع - در نمایشنامه و تئاتر) جمع مکالمات نمایش، جمع سخنان هر بازیگر، نقش، (عامیانه) چاخان، شیره مالی، (هندسه - ریاضی) خط راست، ضلع، (ارتش) ستون، خط جبهه، خط پدافندی، پیاده نظام، نیروهای رزمی، (موسیقی) آهنگ، (با خط) مشخص کردن، آمودن، مخطط کردن، (معمولا با: up) ردیف کردن، به صف کردن، متوافق کردن، هماهنگ کردن، صف کشیدن، قطار شدن، در امتداد لبه ی چیزی قرار دادن، در راستای چیزی قرار دادن یا بودن، خط فاصل، خط جداساز، بخشگر، خط تفکیک، (قدیمی) سرنوشت، قسمت، (معمولا جمع) نقشه ی ساختمان، نقشه ی عملیات، رجوع شود به: lineage، (خودمانی) یک ذره کوکایین، (انگلیس) قباله ی ازدواج (marriage lines هم می گویند)، (جغرافی) خط استوا، خط نصف النهار، چروک انداختن، چین و چروک، آستر کردن، آستر زدن به، آستر بودن، (درون چیزی را) پوشاندن، مغزی گذاشتن، سجاف کردن، فرآویز زدن، بخط کردن با up
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

اسم ( noun )
(1) تعریف: a thin, unbroken, elongated mark, as made on a surface.
مترادف: hatch, stripe
مشابه: band, bar, furrow, hairline, limit, lineation, mark, outline, score, stria, striation, strip, underline

- Notebook paper always has lines, but stationery rarely does.
[ترجمه ترگمان] کاغذ دفترچه یادداشت همیشه خطوط دارد، اما به ندرت می توان آن ها را انجام داد
[ترجمه گوگل] کاغذ نوت بوک همیشه خطوط دارد، اما لوازم التحریر به ندرت انجام می شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She drew a line in the sand with a stick.
[ترجمه Adreza] او با یک چوب روی ماسه یک خط کشید
|
[ترجمه Milad] او ( خانوم ) با یک چوب یک خط روی ماسه کشید
|
[ترجمه a abadis user] او ( مونث ) با یک چوب روی ماسه یک خط کشید.
|
[ترجمه a.gh] ان خانم با یک تکه چوب یک خط روی ماسه ها کشید
|
[ترجمه ترگمان] با چوب خطی را در ماسه فرو کرد
[ترجمه گوگل] او یک خط را در یک شن با یک چوب کشید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a boundary or limit; point at which something must stop.
مترادف: border, boundary, edge, limit, outline
مشابه: bound, compass, demarcation, frontier, margin, mete, rim

- The criminals crossed the state line.
[ترجمه علی] جنایت کار ها از مرز فرار کردند.
|
[ترجمه Mehdi] جنایتکاران از مرز گذشتند وگریختند.
|
[ترجمه ترگمان] مجرمین از مرز ایالت عبور کردند
[ترجمه گوگل] جنایتکاران از خط دولت عبور کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a string, rope, wire, or the like.
مترادف: bowline, cable, cord, filament, hawser, painter, rope, twine
مشابه: clothesline, lanyard, sheet, snell, string

- Put the washing out on the line.
[ترجمه ترگمان] washing رو بذار کنار
[ترجمه گوگل] شستشو را روی خط قرار دهید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: a row of persons or things.
مترادف: queue, rank, row, string
مشابه: array, chain, concatenation, cortege, procession, range, run, series, single file

- The line for tickets went all the way around the block.
[ترجمه ترگمان] صف برای بلیت، تمام راه دور و برش را طی کرده بود
[ترجمه گوگل] خط برای بلیط ها کاملا در اطراف بلوک رفت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(5) تعریف: a group of words that serve as a unit of a larger composition.
مترادف: foot, passage, definition 6: a transportation system, or a particular route taken by vehicles in the system. the bus linesimilar words: metro, railroad, railway, subway, transit, trunk line
مشابه: metro, railroad, railway, subway, transit, trunk line

- a line of poetry
[ترجمه ترگمان] یک خط شعر
[ترجمه گوگل] یک خط از شعر
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- a line of text
[ترجمه ترگمان] خط متن
[ترجمه گوگل] یک خط از متن
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- the bus line
[ترجمه ترگمان] خط اتوبوس
[ترجمه گوگل] خط اتوبوس
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(6) تعریف: means of making a living; trade or profession.
مترادف: business, field, livelihood, m�tier, occupation, profession, trade, vocation, walk of life
مشابه: avocation, calling, career, game, job, living, metier, pursuit, specialty

- His line is food service.
[ترجمه ترگمان] خط او خدمات غذایی است
[ترجمه گوگل] خط او خدمات غذایی است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(7) تعریف: a doctrine or set of beliefs.
مترادف: belief, doctrine, ideology, party line, tenet
مشابه: approach, canon, dogma, philosophy, policy, scheme, system

(8) تعریف: a conducting wire or set of wires in an electrical or telephone system.
مترادف: cable, wire
مشابه: circuit, coaxial cable, party line, telegraph, trunk, trunk line, WATS

(9) تعریف: (pl.) shape or contour, as of a building, sculpture, or the like.
مترادف: contour, lineation, outline, pattern
مشابه: design, figure, form, hang, profile, shape, silhouette, sketch

(10) تعریف: a very short written message; letter.
مترادف: memo, memorandum, notation, note, word
مشابه: jotting, letter, message

(11) تعریف: in football, the players who form on the line of scrimmage.
مشابه: formation, line of scrimmage, lineup

(12) تعریف: (slang) a small amount of cocaine in a thin row for sniffing.

(13) تعریف: a statement, often unoriginal and insincere, that is made to pacify, persuade, flatter, or charm.

- He told her she looked like a goddess, but it was just one of his usual lines with women.
[ترجمه ترگمان] به او گفت که شبیه یک الهه است، اما فقط یکی از خط های معمولی او با زنان بود
[ترجمه گوگل] او به او گفت او مانند یک الهه بود، اما این فقط یکی از خطوط معمول او با زنان بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- Every time I called, they gave me some line about his being in a meeting.
[ترجمه ترگمان] هر دفعه که زنگ می زدم، اونا بهم یه مرزی در مورد اینکه توی یه جلسه بودن بهم دادن
[ترجمه گوگل] هر زمانی که خواستم، آنها خطوطی درباره حضور او در یک جلسه دادند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
حالات: lines, lining, lined
(1) تعریف: to take a place in a line (usu. fol. by up).
مترادف: queue
مشابه: align, organize, range, rank, string

(2) تعریف: in baseball, to hit the ball in a more or less straight line.
فعل گذرا ( transitive verb )
(1) تعریف: to cause to form into a line or row.
مترادف: array, queue, range
مشابه: align, arrange, marshal, rank, regiment, row, straighten, string

(2) تعریف: to arrange for or organize; make ready (fol. by up).
مترادف: arrange, enlist, marshal, organize
مشابه: employ, engage, enroll, get, reserve, secure, sign up

- We lined up support for the tax bill.
[ترجمه ترگمان] ما از لایحه مالیات حمایت کردیم
[ترجمه گوگل] ما حمایت مالی از لایحه مالیات را به عهده گرفتیم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: to mark with a line or lines.
مترادف: crosshatch, groove, hatch, rule, striate, underline, underscore
مشابه: belt, delineate, draft, draw, furrow, incise, inscribe, score, sketch, streak, trace
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: lines, lining, lined
(1) تعریف: to cover the inner side of.
مترادف: underlay
مشابه: face, interline, wainscot

- The tailor lined the jacket with silk.
[ترجمه ترگمان] آن خیاط نیم تنه ابریشمی را آستر کرده بود
[ترجمه گوگل] خیاط لباس ژاکت را با ابریشم پوشانده است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to fill.
مترادف: fill
مشابه: cram, crowd, jam, load, pack, stuff

- She lined her purse with money.
[ترجمه ترگمان] کیفش را با پول ردیف کرد
[ترجمه گوگل] او کیف پول خود را با پول گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. line equation
معادله ی خطی

2. line of apsides
محور مدار

3. line of country
(انگلیس - عامیانه) رشته ای که شخص در آن خبره است،تخصص

4. line out
با صدای بلند یا لحن موکد خواندن (آواز)

5. line up
1- صف کشیدن،به صف شدن 2- به صورت صف یا ردیف در آوردن 3- سامان بخشیدن،قول کمک گرفتن 4- برضد کسی موضع گرفتن

6. a line drawn from any point to the center of a circle
خطی که از هر نقطه به مرکز دایره رسم شود

7. a line of democratic presidents
یک سلسله روسای جمهور دموکرات

8. a line of new houses
یک ردیف خانه ی نوساز

9. a line of tanks presented a good defensive hedge
یک صف تانک دیواره ی دفاعی خوبی را تشکیل می داد.

10. a line of white foam where the waves broke on the beach
خطی از کف سفید در آنجایی که امواج به ساحل می خوردند

11. a line parallel to the edge of this page
خطی به موازات لبه ی این صفحه

12. a line that touches the circle
خطی که با دایره مماس است.

13. a line was chalked around the body
دور جسد را با خط گچی مشخص کرده بودند.

14. edit line
خط ویرایش

15. flight line
مسیر پرواز

16. front line
خط مقدم جبهه،خط مقدم،خط اول

17. generating line
(ریاضی) خط مولد

18. his line is busy, please hold
خط او مشغول است،لطفا صبر کنید.

19. inbred line
دودمان درون زاده

20. penalty line
(فوتبال و غیره) خط پنالتی

21. the line between art and reality became blurred in his mind
حدفاصل بین هنر و واقعیت از ذهن او زدوده شده بود.

22. the line of an argument
طرز استدلال

23. the line of fire
خط آتش،خط تیر

24. the line of people in front of the bakery shop
صف مردم جلوی دکان نانوایی

25. this line of poetry is composed of five feet
این سطر شعر از پنج پایه تشکیل شده است.

26. to line out a song
آوازی را بلند خواندن

27. to line the walk with flowers
در امتداد پیاده رو گل کاشتن

28. apse line
(هندسه و ریاضی) خط رئوس،محور طول مسیر

29. coseismal line
خط هم لرز

30. dotted line
خط نقطه چین

31. in line
1- در صف،به خط،ردیف 2- در توافق،همساز 3- دارای رفتار خوب یا بجا

32. in line for
مورد نظر (برای شغل یا کاری)،نفر بعدی (برای تصدی)

33. in line of duty
(به ویژه درمورد مامور انتظامی) حین انجام وظیفه

34. jump line
(روزنامه و غیره) خط جهانش (نیمه سطری که شماره ی صفحه ی بقیه ی مقاله و غیره را می دهد)

35. on line
مورد کاربرد،مورد استعمال،در تولید،آماده ی تولید

36. a crooked line
خط ناصاف

37. a crooked line
خط کج

38. a diagonal line which connected one corner of the room with the other
خط اریبی که یک گوشه ی اتاق را به گوشه ی دیگر وصل می کرد

39. a direct line
خط راست

40. a dotted line
خط نقطه چین،خط مقطع،خط نقطه ای

41. a feeder line
خط فرعی (برای وسایط نقلیه)

42. a fishing line
رسن ماهیگیری

43. a horizontal line
خط افقی

44. a magistral line in fortifications
خط اصلی استحکامات دفاعی

45. a musical line
آهنگ موسیقی

46. a right line
خط راست

47. a rocket's line of flight
خط سیر یک موشک

48. a slant line
خط اریب

49. a solid line of fortifications
خط پیوسته ای از استحکامات

50. a state line
مرز ایالت

51. a straight line
خط راست

52. a tight line
(چاپ) سطر متراکم

53. a vertical line
خط عمود

54. a vicious line of reasoning
طرز استدلال ناپسند

55. an endless line
خط بی پایان

56. an oblique line
خط اریب

57. curve the line carefully
خط را با دقت قوس دار بکن.

58. hold the line until i call him
گوشی را نگهدارید تا او را صدا بزنم.

59. our (defensive) line is holding
خط دفاعی ما پایداری می کند.

60. our defensive line checked the enemy's advance
خط پدافندی ما پیشرفت دشمن را متوقف کرد.

61. shakespeare's family line failed
نسل شکسپیر از میان رفت.

62. the bottom line is that he is not interested in the job
حرف آخر این است که به این شغل علاقه ای ندارد.

63. the bus line comes near the hotel
خط اتوبوس تا نزدیکی هتل ادامه دارد (می آید).

64. the demarcation line
خط مرزی

65. the last line of the page
آخرین سطر صفحه

66. the main line of the railroad
خط اصلی راه آهن

67. the straight line of the coast
خط مستقیم ساحل

68. waiting in line for tickets
برای بلیت در صف ایستادن

69. down the line
کاملا،سرتاسر،کلا

70. draw a line (or draw the line)
حد (برای چیزی) قائل شدن،محدوده ی مقرراتی (و غیره) تعیین کردن

مترادف ها

سیم (اسم)
string, chord, argent, silver, cord, wire, bream, line, money, pus

بند (اسم)
fit, article, articulation, joint, link, bind, bond, clause, provision, snare, segment, levee, facet, hinge, line, dyke, dike, paragraph, dam, wristband, tie, frenum, clamp, binder, sling, fastening, manacle, weir, canto, ligation, commissure, ligature, noose, facia, fascia, funiculus, joggle, holdback, holdfast, internode, ligament, proviso, stanza, trawl

خط (اسم)
hand, order, groove, way, road, character, bar, mark, letter, row, line, file, feature, writing, track, script, streak, charter, letter missive, stripe, calligraphy, rut, ruler, ruck, message, legend, fascia, stria, handwriting, penmanship, printmaking, tails

دهنه (اسم)
bit, gap, line, muzzle, harness, jet

لجام (اسم)
snaffle, bit, line, rein

طرح (اسم)
trace, figure, design, skeleton, projection, line, scheme, draft, pattern, plan, blueprint, layout, project, model, drawing, lineament, diagram, plot, protraction, sketch, croquis, delineation, eye draught, schema, outline, shop drawing

رشته (اسم)
tract, connection, field, sequence, string, sphere, chain, branch, suite, system, series, line, rank, clue, strand, thread, fiber, filament, catena, tissue, ligature

سطر (اسم)
row, line, by-line

ریسمان (اسم)
string, chord, cord, line, thread, cable, rope, warp

رده (اسم)
row, tier, series, line, category, class, echelon

جاده (اسم)
way, road, path, route, street, line, turnpike, track, pathway, causeway, pad

رسن (اسم)
cord, line, sling, rope

مسیر (اسم)
distance, direction, way, road, path, route, course, line, track, waterway, orbit, itinerary, traverse, riverbed, tideway

ردیف (اسم)
order, run, row, tier, string, series, line, rank, cue, succession

مسیر که با خط کشی مشخص میشود (اسم)
line

خط کشیدن (فعل)
line, tick

خط انداختن در (فعل)
line

اراستن (فعل)
range, blazon, habit, trim, adorn, decorate, primp, illustrate, apparel, groom, titivate, attire, bedeck, prettify, smarten, bedight, ornament, grace, brave, arrange, fettle, line, equip, array, rank, tidy, perk, deck, inlay, prim, clothe, endue, embroider, prune, stud, indue

پوشاندن (فعل)
ensconce, envelop, case, apparel, cover, mask, conceal, coat, veil, put on, sod, line, vest, deck, belay, bestrew, jacket, blanket, sheathe, shingle, camouflage, submerge, overcast, immerse, shroud, clothe, wear, crown, endue, infold, indue, suffuse

خط دار کردن (فعل)
freak, line

تراز کردن (فعل)
slight, level, line

استر کردن (فعل)
line, ceil

تخصصی

[سینما] خط تصویر نهایی
[عمران و معماری] خط
[کامپیوتر] خط ،سطر - 1- در هندسه ،کوتاهترین مسیر میان دو نقطه .همیشه یک خط هندسی کاملاً مستقیم و بدون پهناست . 2- درگرافیک، نمایش مرئی یک خط گرافیکی . در این تعریف یک خط دارای رنگ و پهنای خاصی است تا روی کاغذ به خوبی دیده شود. خط گرافیکی ممکن است پیوسته ،خط تیره، یا نقطه نقطه باشد . 3- یک خط چاپی از تایپ. کارتهای سوراخدار و صفحات کامپیوتری غیر گرافیکی معمولاً در هر خط 80 کاراکتر را جای می دهند، اما منتی با طول خط 65 کاراکتر، خواناتر است . نگاه کنید به line spacing ; word wrap . یک مسیر ارتباطات الکترونیکی ،مانند خط تلفن . نگاله کنید به T 1 line ; T 3 line . - رشته، ردیف، سطر، خط .
[دندانپزشکی] خط، سطر
[برق و الکترونیک] خط 1. خط نیرو یا انتقال 2 . خط تولید انبوه تجهیزات الکترونیکی 3. مسیر پیچیده شده توسط باریکه ی الکترونی لامپ تصویر تلویزیون در یک جاروب عرضی از چپ به راست . 4. یک سنجش پویش افقی در سیستم نمابر . 5. trace . - خط
[فوتبال] خط
[نساجی] آستری - آستری کردن - الیاف بلند کتان - نخ کتانی- البسه کتانی - نخ فیلامنتی تک رشته ای ضخیم مثل نخ ماهیگیری - خط - سطر -بند - ریسمان -طناب - رشته - سیم -لوله - صف - ریل - مسیر
[ریاضیات] حرفه، کار، شغل، صف، سطر، خط، خط راست، خط مستقیم، سطر
[] کِرِم لب
[نفت] لوله

به انگلیسی

• long thin mark; row; border; domain; tactic; rope; queue; layout; contour; wrinkle; descent; plan; profession; note; bit of useful information; procedure
place in a row; mark with a line or lines; underline; cover the inside of; pad, insert a lining; fill full
a line is a long, thin mark on a surface.
the lines on someone's face are the wrinkles or creases in it.
a line of people or things is a number of them that are arranged in a row.
you can refer to a long piece of string or wire as a line when it is being used for a particular purpose.
line is also used to refer to a route along which people or things move or are sent.
you can use line to refer to the edge, outline, or shape of something.
the lines are the set of physical defences or patrols that have been set up along the boundary of an area occupied by an army.
the line between similar things, peoples, or actions is the point at which you judge them to belong to different classes or types.
a line is also one of the rows of words in a piece of writing or a remark said by an actor in a play or film.
the particular line that someone has towards a problem or topic is the attitude or policy they have towards it.
the line in an activity is the way in which the activity develops or the method you use in doing it.
your line of business, work, or research is the kind of work or research that you do.
a line is also a type of product that a company makes or sells.
a particular line of people or things is a series of them, all connected in some way, that has existed over a period of time.
if people or things line a road or room, they are present in large numbers along its edges or sides.
if you line a container or a piece of clothing, you cover its inside surface with paper or cloth.
if something lines a container or an area inside a person, animal, or plant, it forms a layer on the inside surface.
see also lined, lining, and front line, hard line, hot line.
1. if people or cars are in line, they are in a row, one behind another. 2. if you are in line for something, you are likely to get it. 3. if one person or group is in line with others, it is doing the same thing as the othe
if people line up or if you line them up, they stand in a row or form a queue.
if something is lined up for someone, it is arranged for them.
see also line-up.

پیشنهاد کاربران

خط کشیدن
صف
ردیف
خط
- 1 جمله، عبارت
- 2 دیالوگ


3.
- A line is a unit of language into which a poem or play is divided

Verse -

مصرع، مصراع ( بیت )

Ex:
Four years ago I began to recite the Mathnawi. The first line came to me one day at dawn apropos of nothing, while I was watching the sunlight.

- the forty rules of love



در هیدرولیک و تصفیه آب و فاضلاب به معنی کانال یا مسیر حرکت آب
A line of people is a number of them waiting one behind another or side by side
ریختن/ریخته شدن
اندود لیسه ای
در متون مربوط به املاک و مستغلات، منظور از line حد و مرزهای چهارگانه املاک است. مترادف با boundary
house lines یعنی حدود خانه ( حد شرق، حد غرب، حد شمال و حد جنوب )
A long thin mark on a surface
معنی کامل

1 - به صف شدن2 - سامان گرفتن ( بخشیدن ) 3 - به ترتیب شدن4 - یکپارچه شدن5 - به خط شدن6 - حالت تدافعی گرفتن
moves in line with همسو بودن
عبارت
خط جمله
دودمان/ خاندان
صف ، پشت سرهم
درصف ایستادن
سیم. بند. نخ. سطر
خط ، صف 🍱🍱
I had to stand in line for three hours to get tickets
برای خرید بلیت مجبور شدم سه ساعت توی صف بایستم
حد و حدود
در محاوره میتونه معنیِ" به کسی خط دادن" "آمار دادن" یا "روش مخ زدن" باشه
( در کارخانه ) خط تولید
خط تلفن
Line به معنی خط هست که د ر همه ی کلماتی مثل صف هم همونطور هست
تولید لباس زیر در کشور چین

خط ( اسم )

دیالوگ
در کلمه ی CV line که واژه ای پزشکی است به معنای لوله ی ورید مرکزی می باشد . یا همان کاتتر ورید مرکزی
علاوه بر معانی رایج این کلمه، در نمایشنامه و تئاتر به معنای دیالوگ بازیگران و گفت وگویی ست که میان شخصیت های یه نمایشنامه رد وبدل میشه.
مثلا در یه فیلم اومده بود که
Now excuse me, I must learn my line.
حالا ببخشید منو، باید دیالوگام ر حفظ کنم.
به معنی صف کشیدن در صف اتوبوس. صف صنروقچه فروشگاه ها و. . . . . . . .
برای مثال:I was at the bus line
البته این کلمه در Reach 1 هم امده است
اگه خوب بود لطفا لایک کنید.
A line op people is a number of them waiting one behind another or side by side
In some foreign countries, where the car pheromone is the opposite of the Iranian car pheromone, cars drive on the Against lines
( عمران ) : پوشش دار کردن ( سازه )
چاخان و دروغ
It was a line. بخشی از دیالوگ سریال فرندز در قسمت اول
خط
صف
دیالوگ
خطّ - سیر
خط سیر
جاده هم معنی میده
line ( حمل‏ونقل ریلی )
واژه مصوب: خط 1
تعریف: مسیری که قطار از ابتدا تا انتها طی کند
مرز
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما