level

/ˈlevl̩//ˈlevl̩/

معنی: میزان، سطح، تراز، سویه، هم تراز، سطح برابر، هدف گیری، الت ترازگیری، ترازسازی، یک دست، یک نواخت، مساوی، مستوی، هموار، مسطح، هم پایه، نشانه گرفتن، مسطح کردن، تراز کردن، مسطح کردن یاشدن
معانی دیگر: رویه، (زمین و غیره) مسطح، افقی، صاف، بی پستی و بلندی، هامن، دریک سطح، هم سطح، برابر، بی شیب، ترازمند، رتبه، درجه، زینه، مقام، رده، (به ویژه در مورد نقب ها و کنده راه های معدن) اشکوب، طبقه، (قاشق و پیمانه های همانند) لبالب (ولی نه لبریز)، پر، هم رتبه، هم اهمیت، هم درجه، هم رده، (از نظر رنگ یا تن صدا یا میزان یا جریان و غیره) یکنواخت، یکدست کردن، یکنواخت کردن، (شخصیت و خوی و غیره) همسنگ، متوازن، متعادل، میانبود، آرام، ملایم، ثابت، (خودمانی) بی شیله پیله، رک و راست، روراست بودن (با: with)، همتراز کردن، تسطیح کردن، هموار کردن، بی شیب کردن، صاف کردن، پخج کردن، بساردادن، هامن کردن، همزینه کردن، همرتبه کردن، برابر کردن، هم فراز کردن، هم ارز کردن (معمولا با: up یا down)، با خاک یکسان کردن، درهم کوفتن، منهدم کردن، ویران کردن، (تفنگ و غیره) نشانه گرفتن، قراول رفتن، هدفگیری کردن، (مجازی) مخاطب قرار دادن، مقدار، (ابزار بنایی و معماری) تراز، ( رجوع شود به: surveyor's level) ارتفاع سطح، فرازی رویه، (با دوربین مساحی) فراز سنجی، اندازه گیری تفاوت ارتفاع، (مقدار ماده ی موجود در یک مایع) در بودش، (فیزیک) چنده، در اقساط متساوی، در بخشه های برابر، موزون
شبکه مترجمین ایران

بررسی کلمه

صفت ( adjective )
(1) تعریف: having a flat, even surface.
مترادف: even, flat, plane, smooth
متضاد: bumpy, uneven
مشابه: flush, straight

- They made sure the driveway was level.
[ترجمه ترگمان] مطمئن شدند که راه ماشین رو بسته شده است
[ترجمه گوگل] آنها اطمینان دادند که درایو سطح است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The table rocked because it wasn't standing on a level surface.
[ترجمه ترگمان] میز تکان می خورد، چون روی سطح سطحی ایستاده بود
[ترجمه گوگل] جدول دچار انشعاب شد، چون روی سطح سطح ایستاده بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: being on a line with the horizon or parallel to the ground.
مترادف: flat, horizontal
مشابه: even, plane

- I stood back to see if the painting was level.
[ترجمه ترگمان] همان جا ایستادم تا ببینم تابلو درست است یا نه
[ترجمه گوگل] من ایستادم تا ببینم آیا نقاشی سطح بود یا نه
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: being of the same height or rank as another.
مترادف: coequal, equal, even, same
مشابه: alike, comparable, identical

- Sales for the second quarter were level with sales of the first.
[ترجمه ترگمان] فروش در ربع دوم با فروش اولی در سطح اول قرار داشت
[ترجمه گوگل] فروش برای سه ماهه دوم با فروش اول به فروش رسید
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The top of his head was now level with his father's.
[ترجمه ترگمان] نوک سرش اکنون در کنار پدرش قرار داشت
[ترجمه گوگل] بالا سر او در حال حاضر در سطح با پدرش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: of a steady disposition or judgment.
مترادف: calm, composed, cool, even, even-tempered, imperturbable, sedate, steady, unruffled
مشابه: dispassionate, neutral, serene, tranquil

(5) تعریف: unwavering; showing little variation or fluctuation
متضاد: unsteady

- She fixed him with a level gaze.
[ترجمه ] با نگاه دقیق او را برانداز کرد
|
[ترجمه ترگمان] با نگاه دقیق او را برانداز کرد
[ترجمه گوگل] او او را با نگاه سطحی ثابت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- He spoke in a level tone.
[ترجمه ترگمان] با لحنی ملایم تر صحبت کرد
[ترجمه گوگل] او در لحن سطحی صحبت کرد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
اسم ( noun )
(1) تعریف: position in relation to other positions of height, intensity, authority, or rank.
مترادف: class, degree, gradation, grade, position, rank, stage, standing, status
مشابه: caste, hierarchy, jump, league, notch, par, plane, scale, standard, station

- The exercises are geared toward different levels of ability.
[ترجمه ترگمان] این تمرینات به سمت سطوح مختلف توانایی حرکت می کنند
[ترجمه گوگل] این تمرین ها به سطوح مختلف توانایی می پردازند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The level of the water was rising rapidly.
[ترجمه ترگمان] سطح آب به سرعت بالا می رفت
[ترجمه گوگل] سطح آب به سرعت در حال افزایش بود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- The promise of ice cream raised the children's level of enthusiasm.
[ترجمه ترگمان] وعده بستنی سطح اشتیاق بچه ها را بالا برد
[ترجمه گوگل] قول بستنی باعث افزایش شور و شوق کودکان شد
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- These decisions should be made on the local level rather than by state officials.
[ترجمه ترگمان] این تصمیمات باید بجای مقامات دولتی در سطح محلی اتخاذ شوند
[ترجمه گوگل] این تصمیمات باید به جای مقامات دولتی در سطح محلی انجام شود
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: a flat horizontal surface.
مترادف: flat, plane
متضاد: slope
مشابه: plain, story

- The house has three levels.
[ترجمه نادیا] این خانه سه طبقه دارد.
|
[ترجمه N] این خانه سه طبقه دارد
|
[ترجمه M] این خانه دارای سه سطح است
|
[ترجمه ب] این خانه ۳ طبقه دارد
|
[ترجمه ] این خانه3 طبقه دارد
|
[ترجمه ترگمان] این خانه دارای سه سطح است
[ترجمه گوگل] خانه دارای سه سطح است
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(3) تعریف: a device for determining a true horizontal or vertical plane, as in carpentry.
فعل گذرا ( transitive verb )
حالات: levels, leveling, leveled
(1) تعریف: to make flat or even.
مترادف: even, flatten, grade, smooth
مشابه: equalize, homogenize, lay, plane

- The bulldozer leveled the ground.
[ترجمه ترگمان] bulldozer زمین را به زمین هموار کرد
[ترجمه گوگل] بولدوزر زمین را زمین گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(2) تعریف: to adjust (two or more things) to the same position of height, rank, or the like.
مترادف: equalize, equate, even
مشابه: balance, regulate, square

(3) تعریف: to tear down or destroy.
مترادف: demolish, destroy, raze, tear down, wreck
مشابه: devastate, fell, flatten, ruin, topple

- The bombs leveled the town.
[ترجمه ترگمان] بمباران شهر را به خود جلب کرد
[ترجمه گوگل] این بمب ها شهر را تخریب کردند
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

(4) تعریف: to aim or direct (a weapon, gaze, or the like).
مترادف: aim, direct, point, sight, train
مشابه: cast, focus

- He leveled his rifle at the deer.
[ترجمه ترگمان] تفنگش را به طرف گوزن نشانه رفت
[ترجمه گوگل] او تفنگ خود را در آهو گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
- She leveled her eyes at me.
[ترجمه ترگمان] نگاهش را به طرف من چرخاند
[ترجمه گوگل] او چشمهایم را روی من گذاشت
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید
فعل ناگذر ( intransitive verb )
مشتقات: levelly (adv.), levelness (n.)
(1) تعریف: to cause things or persons to be of the same level.
مترادف: even
مشابه: balance

(2) تعریف: to aim (a weapon, critical remark, or the like) at a target.

(3) تعریف: (informal) to be open and honest.
مترادف: confide in
مشابه: open up

- I trust you, so I'm going to level with you now.
[ترجمه ترگمان] من به تو اعتماد دارم، بنابراین حالا می خواهم با تو ارتباط برقرار کنم
[ترجمه گوگل] من به شما اعتماد دارم، بنابراین قصد دارم با شما هماهنگ باشم
[ترجمه شما] ترجمه صحیح تر را بنویسید

جمله های نمونه

1. level ground
زمین هموار

2. level off (or out)
1- هموار کردن یا شدن،تسطیح کردن،بی شیب کردن یا شدن 2- (مانند هواپیمای در حال پرواز) افقی شدن،کران سوی شدن 3- ثابت ماندن

3. level with
1- برابر با،همتراز با 2- رک وراست بودن با

4. a level teaspoonful of sugar and some salt
یک قاشق پر شکر و کمی نمک

5. dead level
کاملا مسطح

6. the level of excellence
درجه ی مرغوبیت یا خوبی

7. to level criticism broadside
بدون استثنا از همه انتقاد کردن

8. tractors level the ground
تراکتورها زمین را هموار می کنند.

9. one's level best
(عامیانه) بیشترین سعی (کسی)،حداکثر کوشش

10. dyes that level readily
رنگ هایی که به آسانی به طور یکدست پخش می شوند

11. the loudness level of a sound
میزان بلندی صدا

12. on the level
(خودمانی) روراست،رک وراست،راد

13. i want to level with you
می خواهم با تو روراست باشم.

14. i'll do my level best to finish this book in four years
بیشترین کوشش خود را خواهم کرد تا این کتاب را چهار ساله تمام کنم.

15. on an international level
(مجازی) در سطح بین المللی

16. water seeks its level
آب در یک سطح پخش می شود.

17. an atomic blast can level skyscrapers
تند باد اتمی آسمان خراش ها را فرو می ریزد.

18. l have always been level with you
من همیشه با تو روراست بوده ام.

19. the advantages of a level temperature
فواید حرارت ثابت

20. this land is very level
این زمین خیلی صاف است.

21. find one's (or its) level
به درجه یا رتبه یا مقام سزاوار خود رسیدن،به قدر استحقاق خود ترقی کردن

22. water seeks its own level
هر کسی به اندازه ی استعداد و جربزه اش ترقی می کند

23. a hundred meters above sea level
صد متر بلندتر از سطح دریا

24. both swimmers are on a level
هر دو شناگر با هم برابرند.

25. he was always in a level mood
او همیشه حالت ملایم و آرامی داشت.

26. his behavior argued a high level of education
رفتارش نمایشگر تحصیلات عالیه ی او بود.

27. the rising of the sea level will drown many of the world's cities
بالا رفتن آب دریا موجب زیر آب رفتن بسیاری از شهرهای جهان خواهد شد.

28. fuel shortage is at a crisis level
کمبود سوخت دارد به شور خود می رسد (دارد به مرحله ی بحرانی می رسد).

29. this student has reached an advanced level
این شاگرد به مرحله ی پیشرفته رسیده است.

30. he pitched his speech at a simple level so that even children could understand
او نطق خود را به طرز ساده ای ادا کرد،به طوریکه حتی بچه ها آن را فهمیدند.

31. it brings the tilted surface to a level
سطح مایل را افقی می کند.

32. to keep the tops of pictures on a level
بالای عکس ها را همتراز کردن

33. the rate of inflation has reached a more manageable level
نرخ تورم به حد قابل کنترل تری رسیده است.

مترادف ها

میزان (اسم)
measure, rate, adjustment, bulk, criterion, level, amount, size, mete, balance, quantum, equilibrium, equipoise, dimension, scales

سطح (اسم)
face, level, area, plane, external, surface, superficies

تراز (اسم)
slight, level, balance, surface, flush, surface plate

سویه (اسم)
level, degree

هم تراز (اسم)
level, yokefellow

سطح برابر (اسم)
level

هدف گیری (اسم)
level

الت ترازگیری (اسم)
level

ترازسازی (اسم)
level

یک دست (اسم)
level, set

یک نواخت (صفت)
level, singsong, same, uniform, unisonant, unisonous, monotonous, invariable, steady, monotone, monotonic

مساوی (صفت)
adequate, identical, identic, equal, alike, even, level

مستوی (صفت)
level, plane

هموار (صفت)
plain, even, level, plane, flat, smooth, tabulate

مسطح (صفت)
even, level, plane, flat, flattish, glace, glassy

هم پایه (صفت)
equal, level, coordinate

نشانه گرفتن (فعل)
aim, level

مسطح کردن (فعل)
even, level, flatten, tabulate

تراز کردن (فعل)
slight, level, line

مسطح کردن یاشدن (فعل)
level

تخصصی

[شیمی] سطح، تراز
[سینما] میزان و تراز کردن - بالانس - تراز - تنظیم - سطح - مستقیم - میزان
[عمران و معماری] تراز - تراز کردن - سطح - همسطح - مسطح کردن - همتراز - تراز گرفتن - تسطیح - دوربین تراز - دوربین نیو
[کامپیوتر] میزان، سطح .
[برق و الکترونیک] سطح، تراز 1. اختلاف بین یک میت با کمیت اختیاری مرجع که معمولاً به صورت لگاریتم نسبت دو مقدار بین می شود در سیستمهای مخابراتی و صوتی سطح مرجع متداول برای توان برحسب dBM ( دسبل بالای یک میلی وات ) بیان می شوند بنابر این 0/01 برابر با -20دسبل میلی وات، 1mw براب را 0dBm و 1W برابر با 30dBm است . 2. وضعیت مشخصی در مقاس دامنه که به شکل موج یک سیگنال اعمال می شود .نظیر سطح سفید مبنا و سطح سیاه مبنا در سگنال استاندارد تلویزیونی 3. مقداری از بار که در عنصر حافظه ی لامپ ذخیره ی بار ذخیره می شود و در خروجی از سایر بارها قابل تشخیص است . 4. حجم صدا 5. مجموعه ای از اتصالات نظیر آنچه در رله پله ای وجود دارد . - سطح
[مهندسی گاز] سطح، تراز، ترازکردن
[زمین شناسی] سطح، باز شدگی افقی در معدن طبقات معمولا در فواصل منظم قرار می گیرند .
[صنعت] سطح، تراز، میزان
[نساجی] تراز - یکنواخت
[ریاضیات] سطح، تراز، تراز کردن، مسطح، همسطحی، مرحله، ارتفاع، رتبه، مسطح کردن
[معدن] تراز (عمومی استخراج) - طبقه (معادن زیرزمینی)
[آمار] سطح
[آب و خاک] تراز

به انگلیسی

• degree; rank; height; plane, flat horizontal surface; plain, flat horizontal area of land; device used to determine if a surface is horizontal
straighten, flatten, make even; equalize, adjust two or more things so they are level with each other; destroy, tear down; knock down; direct, aim (weapon, etc.); be open and honest, be frank; use a level
straight; equal; even, balanced; horizontal; on an equal level; honest, frank
a level is a point on a scale, for example a scale of amount, importance, or difficulty.
a level is also a particular point or stage in a political or business hierarchy or system.
the level of a lake or river, or the level of a liquid in a container, is the height of its surface.
if one thing is at the level of another thing, it is at the same height.
if one thing is level with another thing, it is at the same height.
if something such as trade stays level with something else, it gets larger or smaller at the same rate.
if you are going somewhere and you draw level with someone, you get closer to them until you are at their side.
something that is level is completely flat, with no part higher than any other.
if you level an area of land, you make it flat.
if people level something such as a building or a wood, they knock it down completely so that there is nothing left.
if you level a criticism or accusation at or against someone, you criticize or accuse them.
see also a level, o level.
if something that has been increasing or decreasing levels off, it stops increasing or decreasing.
when an aircraft levels off it travels horizontally after it has been travelling upwards or downwards.
level out means the same as level off.

پیشنهاد کاربران

چارچوب
Noun
معنی به انگلیسی:
One f several floors in a building
معنی به فارسی:طبقه
مرحله
لایه
افق خاک
To level sth with the groundبا خاک یکسان کردنHiroshima was leveled with the ground afters when the united states decided to take revenge of Pearl harbour
تراز، سطح، دوربین تراز، ترازسنج، ترازیاب
فاز، مرحله، جنبه
فاصلهء قائم ( به سمت مرکز زمین ) بین یک سطح تراز یا نقطهء مشخص تا یک سطح تراز مشخص یا نقطه مشخص دیگر ( به عنوان مثال ارتفاع قلهء کوهها نسبت به سطح ژئوئید )
پایه، حد
سطح
سطح، پایه
رتبه، درجه ، سطح، فاز، مرحله
در اشپزی به معنای الک کردن است.
( . Level ( n
one of several floors in the building

GOOD LUCK
میز تکان میخورد چون روی سطح صاف نبود😕
Verb:

To direct
( a criticism or accusation )


این ها مشخصات واژه Level هستند
واژه اینگلیسی : Level
Plural : Levels
Parts of speech : Adjective , noun , transitive verb and in transitive verb
Persian pronunciation: لول و لولز
Emoji or emojis: 🆙️🎚🆙️🎚🆙️🎚🆙️🎚
Persian definition: سطح ، میزان
English definition: degree, rank

To raze to the ground
To wipe out
To tear down
To flatten
با خاک یکسان کردن
از صفحه ی روزگار پاک کردن
Level with me
با من روراست باش
روراست
جایگاه
level ( مهندسی نقشه‏برداری )
واژه مصوب: تراز 2
تعریف: وسیله‏ای ساده برای مشخص کردن امتداد افقی در یک نقطه
I have a bet
My son - in - law must live in Tehran and be at least at the level of my son, even if he is higher than him
من شرط دارم
داماد من باید در شهر طهران زندگی کند و حداقل در سطح پسرم باشد بالاتر از او هم باشد مشکلی نیست
من موافق هستم داماد من باشد اگر رقیب خبره ی نداشته باشد
اصل این هست او باید در شهری که ما زندگی میکنیم زندگی کنند من این دختر را با تمام وجودم دوست دارم و مطمئن هستم می تواند عشق دل دخترم را به دست آورد
به شهری طهران خود برای زندگی بیایید
level
واژه ای ایرانی - اوروپایی وَ هَمریشه با " لَب " :
level : lev - el
lev = لَب
el - : پَسوَند
هَمان گونه که به رویه ، سَطح وَ بالایِ چیزی " لَبه " می گوییم ، وَ زَبانزَدِ " لَبالَب " بالاتَرین دیمه وَ سَطحِ چیزی ؛
واژه یِ پیشنَهادی با نِگَر به دَستورِ واژه سازیِ پارسی:
لَبال : لَب - آل ( مانَند: چَنگال : چَنگ - آل یا پَنگال : پَنگ - آل )
مقطع
حد نصاب
تراز _ وسیله ای است که از آن برای سنجیدن تراز بودن سطوح استفاده می شود
طبقه
[حقوق]
منصفانه، عادلانه

مثال : level playing field
شرایط برابر

مثال : American businessmen ask for a level playing field
بازرگانان آمریکایی خواستار شرایط برابر هستند
قاموس
مشاهده پیشنهاد های امروز

معنی یا پیشنهاد شما