• : تعریف: obeying or observing the law. • متضاد: lawbreaking • مشابه: lawful, observant
انگلیسی به انگلیسی
• a law-abiding person always obeys the law.
پیشنهاد کاربران
قانونمند قانون مدار
مطیع قانون. تابع مقررات مثال: a law - abiding political organization یک تشکیلات و سازمان سیاسی مطیع قانون
🔸 معادل فارسی: • قانون مدار، قانون پذیر • پایبند به قانون، مطیع قانون • اهل رعایت قانون 🔸 مثال ها: Even under pressure, he remained a law‑abiding employee. حتی زیر فشار هم کارمند قانون مدار باقی ماند. ... [مشاهده متن کامل]
The new policy rewards law‑abiding behavior with tax incentives. سیاست جدید رفتار قانون مدارانه را با مشوق های مالیاتی پاداش می دهد. This community is made up of hardworking, law‑abiding people. این اجتماع از آدم های سخت کوش و قانون مدار تشکیل شده است.